نقدی بر مجموعه شعر «کمکم شبیه زمستان، خیلی خسیس» اثر علی احمد ابراهیمی
اشاره:
جلسات ماهانه «کتاب ماه» که از سوی خانه ادبیات افغانستان برگزار میشود به نقد و بررسی آثار تازه ادبی اختصاص دارد. در جامعه ادبی ما که فرهنگ نقد و نقادی چندان جایگاهی ندارد، برگزاری این نشست اتفاقی قابل قدر است. جلسه این ماه به نقد و بررسی مجموعه شعر «کمکم شبیه زمستان، خیلی خسیس» از شاعر جوان و آتیهدار، علی احمد ابراهیمی اختصاص داشت. نقدی که میخوانیم نوشته دیگر شاعر جوان محمد عرفانی بر این اثر است.
مجموعه شعر «کمکم شبیه زمستان، خیلی خسیس» از علی احمد ابراهیمی، از جمله مجموعههای شعر است که ارزش خواندن دارد. خواننده در این مجموعه شعر با شاعری روبهرو میشود که آگاهانه شعرهایش را سروده است. او شاعری است که زیباییهای زبان و قابلیتهای شعر نو را در یکپارچگی شعرهایش میتوان مشاهده کرد. به این لحاظ هرچند که خود در یکی از شعرهایش از شاعر پست مدرن یاد میکند، من در نقد مجموعه اشعار او کمتر به مفاهیم پست مدرن میپردازم و مستقما به صورت کوتاه از شگردهای شاعر در آفرینش شعرهایش شروع میکنم. ویژگی مهم شاعر این است که به نکتهها و ظرافتهای شعر نو که فاقد وزن عروضی است آگاهانه دقت کرده و رمزبندی و رمزگشایی مفاهیم را در سیر طبیعی زبان انجام میدهد:
شعر (۳ )
پرنده از حروف باد
و انسان از مرگ
بودن
هراس کوچکی است
اندازه تفاوت یک حرف ربط
یا نقطه، آخر خط.
پایان راه.
بدون چمدان از قطار پیاده میشویم
و ابتدای حادثه نزدیک است.
شعر (۱۳)
بالا، بلند
وهر چه میکشم
که شعر بیاید
نمیشود
ما با زبان
به زبانت آویزانم
فعلا که حمل میکنیام
چیزی دیگری است
در من زمین
همان به سطحت
رسیدن است
از قهوهخانههای
همین یک پیاله را بنوش
که آخری است
حالا به دومین کلاس
ازردیف یک
حالا به پیچ سوم این صندلی
حالا رسیدهایم
این روبرو معلقم
پشت چراغ قرمزی که اگر سبز
بگذریم
این خط نوزدهم از شعر
حالا که این اتوبوس
از کنارم گذشت
روی همین صندلی هم میخواهمت.
دراین دو شعر تعلیقها و مکثها، پیوستهگی مفاهیم را میآفریند. توجه به ارزش موسیقی کلمات در جای جای مجموعه شعر «کمکم شبیه زمستان، خیلی خسیس» دیده میشود هرچند که تنها در چند شعر به پختگی رسیده است:
شعر (۲۲)
گوگرد خیس به چشمان باران کشیدهام
حالا هزار بار
این خاک تیره
اگر مشت مشت شان کنی
خاکستری به کفایت نمیدهد
باران
که روی لاله ی گوشم نشسته است
با ماندههای له شده بر جانمان
با ماندههای له شده بر جایمان
فرصت برای بستن چیزی
نمانده است
فرصت برای باز و لب بستهام که صدایم کنی
ما در انتهای جهان گم شدیم
باران شروع شد.
یا
شعر ( ۲۴)
پروانهام نشسته به تابوت و
دریای هر شبهام
هامون
مانده به گل
توفان خستهای که روی صدایم
نشسته و
این فال حافظم که
به کنعان نمیرود
دیگر کدام فرودگاه جهان را به التماست
دعا کنم
وقتی هزار حرف نگفتن
گلو گیرمان شد و
این شیشههای ضد من و تو
همیشه هست
…
و در برخی شعرها این توجه ویژه به کام نمینشیند:
شعر (۲۱)
می خواهمت که بگویم
این شانهها هزار جزیره را
تا خوابتان به سلامت کشیدهاند
اما تو
پشت پلک من نشسته
سیگار میکشی
میگویمت که بدانی
ما روزانمان
شبیه میزهای اداره
پیر میشوند
از نردبان هر چه که بالا رفتهایم
خاک و زبان به سقف دهانمان
این واژهها
به طعم جنازه رفتهاند
…
شاعر انسانی است که ناخوشایندهای اجتماعی را دیده و جداییها را تجربه کرده است اما غم غربت را با رنگها و درنگهایش بر دوش کشیده. همین باعث شده است که علی رغم پیگیری خطوط قومی و ریشههای تاریخی، او در متن آن سابقه ای که رد شده یا نادیده مانده نفس بکشد و سخن بگوید:
از شعر (۱۴)
…
عادت نکردهام
بدون پاسپورت جایی بروم
حتا اگر وطنم
باشد
یا باشد.
این آخرین باری است
چمدان به دست حادثه میدهم
و انفجار بزرگ
از گوش هایم آغاز میشود
صدایت را میشنوم
با گردو خاک موترها
در جادهی کوهستانی
….
اما زمینه تاریخی گاهی بهصورت عاملی بروز میکند که در یکپارچگی شعر نازیباست. در همان شعر فوق الذکر نگرانیهای معاصر نمیگذارد صدایی که در جادهی کوهستانی پیچیده به گوشهای دیگران نیز برسد :
صدایت را میشنوم
با گرد وخاک موترها
درجادهی کوهستانی
و دروازههایی که سایهی پدر را ندیدهاند
اینجا سرزمین سیبهای نیم خوردهای است
که پدر
برادر کوچکترم را به پایش دفن کرد
و حالا برار!
خونت را در بازارهای کابل میفروشم
روپیه یا دلار؟
آقایان
من نان میخواهم
من چهار خواهر کوچکتر دارم
کدامشان را در NGO تان
استخدام میکنید
از بس که غیرتم را به رخ کشیدهاید
ازبس که مردهاید
از بس که مردهاید.
…
یا در شعر (۱۲ )، خستگی از محیط زندگی روزمره است که ترنم یک ترانه را در پرتو سکوتی که شاعر آنرا تعقیب میکند از بین میبرد. خستگی که الزاما احساسی زشت، زیبا، خوب یا بد نیست.
…
از کوچه
به خیابان
از شهر
به شهر
که وصل میشوم
با این هزینههای سربه فلک
که خدا ورشکستشان کند
بوی تو را نمیدهد
عفونتی که به گندم کشیدهاند
توفان نمیکنم
رد میشوم
ملایم از کنارت
…
از این گذشته یک نکتهی منفی برای تعدادی از شعرهای این مجموعه آن است که شاعر سهلانگارانه کلمات را مانند تزیینات شعر به کار برده است. تزیین کردن شعر بدترین کاری است که یک شاعر میتواند بکند:
در شعر (۶)
…
و هنوز
نامت را با خودکار قرمز مینویسم
انباشته از حرفهای سهل ممتنع
چای
پیاله
فلسفه
زنده گی بدون سیگار
ونیچه
تا هر شب
نامهی فدایت شوم بنویسم
جان تو و جان ماهیهای قزل آلا
امسال سال شماری بیمناسبت خریدهام
….
یا درشعر ( ۹)
…
از سر پریدهام
از هشت بهشت
که این هفته
آخرین طبقهاش را
کسی اجاره کرد
…
یا در شعر (۱۷)
..
سرتاسر مرا
وجب به وجب
گشتهای
مثل تمام فلسفه
یا قایقی میان اژه
یا دختری
در نیمه روز
خاک گرفتهی کابل
به انتظار اتوبوس
روزی شبیه سقراط میشوم
…
سیر طبیعی زبان در پیچ و خمهای شعر ویژگی است که هر شاعر از آن برخوردار نیست و علی احمد ابراهیمی از آن برخوردارست. اما آنگاه که شاعر میخواهد ترکیبهای پراکنده را با شگردهای شاعرانه منسجم سازد، شگردهای شاعرانه تنها خواننده را گیج میسازد بدون آنکه جلوه نمای مضمون یا معنایی باشد. این رویکرد باعث میشود که استعارات یا خالی از بار معنایی شوند و یا اضافه بار را تحمل کنند.
شعرهای هجده و نوزدهم (یک پنجره، دو کلیک و…/ فرصت نکردهام لباسم عوض شود) در مجموعه شعر «کمکم شبیه زمستان، خیلی خسیس» که هر دو از اشعار بلند مجموعه است، از جمله شعرهایی میباشد که معرف حرفهای بودن شاعر است و خواننده را به دوباره خواندن وامیدارد.






