در تعریف پوزیتویستها، علم فقط علم تجربی است و دیگر علوم از نظر ایشان، علم نیست. کالینگ وود در رابطه، علم میگوید: «بر ادوار بشر سه دوره گذشته است، که در هر دوره بشر، تلقی و استنباط ویژهای از طبیعت داشته است و استنباط ویژه از طبیعت، علم خاصی را بهوجود آورده است. از دید وی دوره اول، دورهای است که جهان در نظر آدمیان، یک انسان است، دارای مهر، قهر، دوستی، دشمنی، خشم و… و برای طبیعت جنسیت قایل است. بنابراین علمی که در این دوره بهوجود آمد، علمی بود که با طبیعت سازگاری داشت؛ لذا میکوشیدند همهچیز را براساس طبایع تفسیر کنند. در دوره اول نگاه انسان به طبیعت، نگاه انسانواره بود و برای آن ویژگیهای انسانی در نظر میگرفتند. تمام تلاش ایشان این بود که ویژگیها و خصوصیات این موجود را کشف کنند و با کشف طبایع این پدیده میتوانستند، زندگی انسانی را طراحی کنند. این نگرش طرفداران فراوانی داشت.
دوره دوم، بعد از رنسانس پدید آمد. در این دوره نگاه انسانها، نگاه ماشینی بود؛ همهچیز را ماشینی تلقی میکردند. گذشته از اینکه در جهان خواص مکانیکی جستجو میکردند، میکوشیدند تا طبیعت را، به مانند اجزای یک ماشین، تجزیه و تحلیل کنند. در نگاه ایشان خداوند همچون یک مغز بود که بیرون از ماشین قرار داشت، همانند مهندسی که این ماشین را ساخت و به حال خود رها کرد و به آن کاری نداشت. در نگاه ایشان طبیعت و هستی همانند یک وسیله مصنوعی بود که میکوشیدند چگونگی ارتباط اجزای آن را کشف کنند. در این دوره علم تجربی بهوجود آمد.
دوره سوم: عصر تفکر تاریخی؛ براساس این نگرش جهان مانند یک رود جاری است و علوم بشری در درون این رود غوطهور است و چنین اعتقاد داشتند که طبیعت از جایی آغاز کرده و به پیش میرود. افرادی چون هگل چنین تصوری داشتند. لذا برای شناخت جهان باید تفکر تاریخی داشته باشیم. این نوع نگاه به طبیعت، معرفت و علم نسبی میشود. این نوع تفکر که تفکر غالبی بود و است، شاید در شناخت حقیقت بیشتر کارایی داشته باشد.»
از بعد از رنسانس نگاه انسان به جهان ابزاری شده بود و برای شناخت جهان باید از ابزار خاص استفاده کرد. شناخت جهان از طریق تاملات فلسفی امکانپذیر نیست و برای شناخت یک پدیده بیرونی باید از حواس خود استفاده کنیم. بهعنوان مثال برای شناخت یک پدیده مادی، دیگر الهامات و تاملات تاثیری ندارد و باید از راه و روش ویژه آنکه همان استفاده از حواس و آموزش است، استفاده کرد.
بنابراین علوم، معارف و آگاهیهایی که از طریق تجربه بهدست میآید، پذیرفتنی است. در نتیجه پوزیتویستها در مقابل تفهمگراها قرار گرفتند. تفهمگراها راه رسیدن به علم را کشف و شهود با طهارت و تزکیه میدانستند و اثباتگراها از طریق تجربه و آزمون.
بنابراین در کل نظر پوزیتویستها این بود که هرچه قابل تجربه نیست، علم نیست و تجربه بر، فرضیه، مشاهده و آزمون استوار است. نظر ایشان بسیار قدرتمند شد. البته در این میان، گروهی به مقابله با ایشان پرداختند و دست به دو کار زدند:
۱- اولا اینکه ایشان اشکالات پوزیتویستها را بیان کردند.
الف): ابزارهای علوم تجربی محدود است.
ب): غیرمتیقن بودن دستآوردهای آن: تاثیر ذهنیت در عینیت و تاثیر امور غیرمادی در مادیات.
۲- برای علم تعریف جدیدی ارایه دادند و روشهای آن را ذکر کردند، برای رسیدن به مجهول.
در دوران کنونی، بهویژه از نیمه دوم قرن بیستم، علم معنای دیگری یافت و علم براساس روش تعیین شد. تقسیمبندی علم براساس روش نوعی بازگشت به پیش از رنسانس بود. همه قبول داشتند که دستآوردهای شهودی قابل انتقال نیست. بنابراین طرفداران علوم تجربی بر این امر خرده گرفته و معرفت و آگاهی دریافت شده از سوی دل را که همان عرفان و شهود بود، قبول نداشتند و آنرا علم نمیدانستند. چرا که بهگفته مطهری، یافتههای عرفانی و شهودی را فردی میدانستند.
علم بودن تاریخ نیز از جمله مباحثی است که از همان زمان مورد توجه قرار گرفت و در دو قرن اخیر بسیار مورد توجه فلاسفه و محققان علوم انسانی قرار گرفته است و اساسا در فلسفه علم تاریخ، اهم بحثها و گفتگوها در باره تاریخ و علم بودن آن میباشد.
حال آیا تاریخ علم است یا خیر؟
قبل از هر چیز باید به تعریف علم پرداخت. پروفیسور والش در تعریف علم میگوید:
«ما به مطلبی علمی میگوییم که دارای شرایط زیر باشد:
۱-مجموعه اطلاعات منظم و منسجم باشد؛
۲-با اصول و مطالب کلی سروکار داشته باشد و بتوان با عبارت هر جا و هر موقع ذکر کرد؛
۳-امکان پیشبینی به انسان بدهد.
بنابراین میتوان گفت، علم عبارت از مجموعهای از حقایق ویژه و محدود نیست، بلکه کلی و عمومی است، به تعبیر دیگر این کلی و عمومی بودن امکان پیشبینی به انسان میدهد. آخرین خصیصه علم، عینیبودن است؛ یعنی صحت و سقم فرضیههای علمی عموما مستقل و جدا از شرایط شخصی، یا نظریات خصوصی کسانیکه این فرضیه را وضع میکنند، میباشد و نیز هر ناظر بیغرض همینکه آنرا ببیند، بپذیرد، در واقع عینی به معنی قابل فهم برای همه بودن است.
با این اوصاف عدهای معتقد به علم بودن تاریخ و عدهای به علم نبودن آن هستند.
معتقدان به ناعلم بودن تاریخ میگویند، تاریخ بهراستی بهدنبال چه چیزی است؟ و به تعریف تاریخ «بازسازی زندگی گذشته انسان» خرده میگیرند.
آنان میگویند آیا تاریخ به بازسازی کل حیات انسانی میپردازد که البته باید گفت، خیر. در تاریخ رویدادهایی مد نظر است که مهم، نقشآفرین و متمایز باشد. همچنین میپرسند، گذشته به چه معناست؟ و به چه زمانی گذشته گفته میشود؟
چه مقدار زمان بر یک دوره و رویداد باید بگذرد تا موضوع مطالعاتی تاریخ قرار بگیرد؟
در این زمینه سه نظریه بهوجود آمد:
۱-از هر واقعه و رویداد باید یک قرن شرعی (30سال) بگذرد، در واقع یک نسل انسان بگذرد، تا بتوان در بارهی آن گفتگو کرد.
۲-دیدگاه دوم معتقد است که باید 2قرن شرعی (۶۰) سال بگذرد.
۳-برخی معتقدند پدیدهها متفاوت هستند، در نتیجه باید یک قرن عرفی یا 100سال بگذرد. بهدلیل همین نظریه، برخی تاریخ معاصر را قبول ندارند و میگویند، این امر با نظریه سوم تناقض دارد.
ادامه دارد






