برفکوچ
دلت تا از میان توته های سنگ پیدا شد
سکوتت از صدای خسته سالنگ پیدا شد
ندانستم که جانت را که بر تن کرده بود اصلا؟
تنت وقتی که زرد و خسته و بی رنگ پیدا شد
به آغوشت کشیدم از سفر چیزی نمی گفتی
نفس ها در گریبانت چی بی آهنگ پیدا شد
سرت بر سنگ بشکسته، میان گیسوانت گُل
کفن از برف در جانت، کفن از منگ پیدا شد
سکوت ات در میان های و هوی دره ها پیچید
تو کوچیدی دگر تا – برفکوچ لنگ– پیدا شد
تقصیر از خودش بود
بسیار گریه می کرد، دلگیر از خودش بود
خود را شکنجه می داد زنجیر از خودش بود
در پای قاب عکسی هر بار داد می زد
معلوم بود معلوم، تصویر از خودش بود
یک شام خون خود را پای چنارها ریخت
آن شب درفش، چاقو، شمشیر از خودش بود
هی شقه شقه شقه، برسینه زخم می کاشت
با دست قاتلی که – بی پیر- از خودش بود
نبضش که تندتر شد با خون خود نوشت آه…
دیوانه خودکشی کرد تقصیر از خودش بود
یک اشتباه
چادرت آسمان سبز خداست، لای مویت گیاه می مانی
چقدر عاشقانه ای والله به دو چشم سیاه می مانی
یک جهانی پر از طراوت و شور، یک جهان دگر حلاوت و شوق
روشنی روشنی شبیه خودت، غرق نوری، به ماه می مانی
چشم هایم فریب خورده تر اند شاید این ها که گفتم هذیان بود
های بانوی ناز افغانی که به شام تباه می مانی!
شام هایت سحر نخواهد شد؟ غم مخور انتحار- خودسوزی
رای نزن زود می رسد اجلت – در همین نیمه راه می مانی
خلقتت هم عجیب بود آری از همان اول، از همــان اول
گفته بودند – دختراست پسر ؟
تو
به یک اشتباه می مانی






