دیکتاتورها ۲
علیاف سیاستمدار خودشیفتهای بود که همهچیز را به نام خود و خانوادهاش نامگذاری میکرد. تمامی این حاکمان باید چیزهایی برای فخرفروشی و خاص بودن داشته باشند تا بتوانند منحصربهفردبودن خود را باور و ثابت کنند. استالین میلیونها انسان را فدای طرح کانال مسکو- ولگا کرد. قذافی باید خاص بودن خود را در تنوع پوشش، محافظان دختر همنام با دخترش عایشه، داشتن کتاب سبز و نیروی نظامی توانمند به همه ثابت کند. آنها در اصل ضعف و حقارتهای شخصیتی خود را با افراط در سبک و داشتههای زندگیشان جبران میکنند. قذافی مانند بسیاری دیکتاتورهای دیگر که به لحاظ نظامی بسیار قویاند، اما ضعف روانی و شخصیتیشان است که آنان را به نابودی میکشاند.
نکتهی دیگر، خودشیفتگی نیاز به تعریف و تمجید از سوی دیگران است. اطرافیان متملق و تاییدکننده منبع بسیار قدرتمندی برای دیکتاتورهای خودشیفتهاند تا خاصی، باهوشی، توانمندی و محبوبیتش را همواره به او یادآوری کنند. مبادا او با واقعیت شخصیت ضعیف، بیمار و مستبد و خودفریب خود مواجه شود. جالب است بدانید نویسندهی بسیاری از مقالات روزنامههای کثیرالانتشار شوروی در مورد سیاستهای درست و کارامد حزب کمونیست و رهبری استالین، خود استالین بود. او آنقدر نیازمند تایید و تمجید بود که خودش برای خودش مقالههای تحسینبرانگیز مینوشت و به نام دیگران چاپ میکرد.
سوال جدی در اینجاست که قذافی چقدر نسبت به دروغی که در مورد خود و مردم خود میگوید آگاه است. اگر آگاه است چرا بهنوعی رفتار میکند که گویی واقعا مردم عاشق او هستند و فرار نمیکنند. او یا باید به مردم و رسانهها دروغ بگوید یا به خود. هدفش یا میتواند فریب مردم باشد یا فریب خود. شاید هم خودش فریب اطرافیان حکومتیاش را خورده باشد. پاسخ این است که: سیاستمداران خودشیفته دچار نوع خاصی دروغگویی میشوند که هدفش فریب دیگران و خود او است. فریبدهنده و فریبخورده هردو یکی هستند؛ خود دیکتاتور. هدف بعدی از این دروغها مردم است. قذافی تنها برای مدیریت فضای اجتماعی و تبلیغاتی بحران کشورش به رسانهها دروغ نمیگوید، بلکه برای کنترول خود نیز مجبور است دروغهای خود را باور کند. او مجبور است واقعیتهای کشورش را نادیده بگیرد در غیر این صورت شخصیت خودساختهاش متلاشی میشود. وقتی ارتباط با واقعیت در ذهن یک بیمار کم شد، دیگر قادر به تمیز واقعیت از دروغهای خودش نیست. همین عدم تفکیک بین ذهنیت و واقعیت باعث میشود که دیکتاتورها خصوصا در اواخر عمر خود احمقانه، غیرمنطقی و افراطی عمل کنند. آنها بیشتر از آنکه نیازمند اقناع دیگران و دروغ گفتن به دیگران باشند، نیاز دارند خود را قانع کنند و به خود دروغ بگویند. انسان اصولا متمایل است چیزی را بشنود که دوست دارد و به نفع اوست تا چیزی را که حقیقت دارد. همین میل نیز انسان را دروغگو و دروغپذیر میکند.
خودبزرگبینی انسانهای خودشیفته همچنین باعث میشود آنها نخواهند در مورد نقاط ضعف و نقص خود چیزی بشنوند و بگویند. آنها تحمل شنیدن و دیدن نظرات رقیبان و کارشناسان را ندارند. به ندرت پیش میآید که بخواهند نظرات تخصصی مخالف و متفاوت نظر خود را به دقت تا انتها گوش دهند. آنها معمولا در متخصصان و انسانهای حرفهای و قویتر از خود فراریاند مگر آنکه مجبور باشند برای افزایش قدرت خود از آنها بهرهبرداری و سواستفاده کنند.
آنها اگر به سراغ کارشناسان و مشاوران خود میروند، نه برای اهمیت دادن به نظرات دیگران است، بلکه نمودی است از تمایل به نشان دادن خود به عنوان فردی با ظرفیت، محترم و مودب. باید توجه داشت که انسانهای خودشیفته میتوانند مهربان، مودب، با محبت، مشورتکننده و باتوجه باشند. اما هیچ کدام از این رفتارها به دلیل طبیعی خودش نیست بلکه رفتاری هیستریک و نمایشی است برای اثبات بزرگواری خود؛ رفتاری ناشی از خودبزرگ بینی. هدف تمام این رفتارهای مثبت، باز همان اثبات توانمندی و برتری شناختی، عاطفی و اخلاقی خود به اطرافیان است. شاید عدم درک همین نکته است که باعث میشود بالینسکایا، پرستار قذافی جدای از انگیزههای منفعتطلبانهاش، قذافی را انسانی مهربان و قابل احترام بداند. همین خودبزرگبینی باعث میشود صدام هیچوقت ضعفهایش را قبول نکند و همواره به اطرافیان خود تاکید کند که انسان نباید گلایه کند و ضعف خود را نشان دهد. این گلایه نکردنها ناشی از حلم و بزرگواری صدام نبود بلکه ناشی از نوعی تکبر آمیخته با ترس بود که در او وجود داشت.
دیکتاتورهای خودشیفته همیشه اوضاع را طوری سازماندهی میکنند که مورد سوال و بازخواست مجلس و یا مشاوران و زیردستان خود قرار نگیرند. داشتن قدرت مطلق، دیکتاتور را از هر چیزی که این قدرت را از حالت مطلق بودن خارج کند میترساند. برای حفظ این قید مطلق هرکاری میکنند. کارهای هراسآور. آنها شدیدا علاقهمند به انحصار موفقیتها و توانمندیهای اطرافیان خوداند و تمایل دارند دستآوردهای دیگران را به نام خود تمام کنند. تمام اینها باعث میشود به تدریج واقعیت را نادیده بگیرند. نادیدهگرفتن واقعیت ساختار عصبی و ذهنی آنها را به سمت بیماری سوق میدهد تا جایی که براحتی میتواند هر دروغی به نفع خودشیفتگیاش را بپذیرد.
۱- سوظن (پارانویید)
پارانویید یا سوظن ویژگی بارز اغلب دیکتاتورهاست. این ویژگی خود به تنهایی یک بیماری روانی است. شخصیتهای پارانویا معمولا خود را در معرض تهدید از سوی اطرافیان خود میبینند. تقریبا هیچفرقی نمیکند که این فرد چه کسی باشد و یا چه نسبت و نقشی داشته باشد. نمونهی بارز این سوظن را میتوان در شخصیت استالین دید. او تابلوی اصلی این اختلال روانی در بین سیاستمداران معاصر است. سوظن او تا آن جا پیش رفت که همسرش ناداژدا را شخصا به قتل رساند. جسدش را نبش قبر کرد و از ترس افشای رازش، او را سوزاند و جسد زن دیگری را بجای او در قبر گذاشت. تمامی نگهبانانی را که تصادفا شاهد قتل او بودند کشت و پزشک مخصوص را نیز تطمیع و تهدید کرد. خروشچف در مورد استالین این طور مینویسد: هر زمانی که به اتاق او احضار میشدیم ترس و وحشت وجودمان را فرا میگرفت، چرا که هیچ تضمینی وجود نداشت زنده آنجا را ترک کنیم. او بارها به اطرافیانش گفته بود که سیاست، پدر و مادر ندارد و به هیچکس نباید اعتماد کرد و بر اساس همین طرز تفکر بیمار و منحط پیوسته در حال تعقیب و گزند دیگران بود.
استالین نمونهی بارز فردی پارانویایی است. ویژگی سوظن باعث میشود فرد به سرعت رقیبان خود را از بین ببرد و در راس هرم قدرت قرار بگیرد. ولی این ویژگی در او خواهد ماند و تبدیل به ترسی عمیق و گسترده در او خواهد شد. ترس از دست دادن قدرت و موقعیت. گرایشی شدید و توجیهناپذیر به تفسیر منفی کردار دیگران. افراد دچار سوظن ویژگیهای زیر را دارند:
۱- آنان بدون دلیل کافی نگران سواستفاده و آسیب از سوی دیگراناند.
۲- بدون هیچ توجیهی به وفاداری و اعتماد نزدیکترین دوستان و همکاران خود شک میکنند.
۳- در طبیعیترین و ملایمترین رفتارهای دوستان و اطرافیان خود بوی تهدید، پنهان کاری و توطیه را استشمام میکند.
۴- کینه به دل میگیرد و هیچ توهین و تحقیری را فراموش نمیکند.
۵- به سادگی احساس تحقیر میکند و عصبانی میشود.
۶- بدون دلیل به صداقت همسر و شریک زندگی خود شک میکند.
همین ویژگی در صدام باعث شد او نزدیکترین اقوامش را به کام مرگ بفرستد. او هیچوقت به پزشکانش اعتماد نمیکرد و داروهای تجویزی آنها را بدون مشورت با چند پزشک دیگر مصرف نمیکرد؛ ویژگیای که استالین هم داشت. سوظن او تا حدی بود که در زمان سقوط خود هیچکس را – حتا همسر و منشی مخصوص خود را – با خود همراه نکرد و به تنهایی به مخفیگاه خود رفت. داکتر علا بشیر، پزشک مخصوص صدام در مورد اعتماد او به فرزندانش عدی و قصی میگوید: او اصولا به هیچکس اعتماد نداشت. نه به عدی و نه قصی، برای همین در زمان سقوط هیچکدامشان را با خود به مخفیگاه نبرد. شاید هم قذافی از ترس مردان است که تمام محافظانش را از بین دختران انتخاب کند. البته انگیزههای جنسی در این انتخاب تعیینکنندهتر است.
۲- میل به ویرانگری و مردهدوستی
میل به مردهدوستی یا نکروفیلیا، خوی تخریب و سادیسم، ویژگی دیگر اغلب دیکتاتورهاست. این ویژگی به طور خاص در هتلر دیده میشود. نکروفیلی یا مردهدوستی میل غیرطبیعی به اشیای مرده، در حال پوسیدن، کثیف و متعفن است. این میل برای عموم مردم غیرقابلدرک و عجیب خواهد بود. میلی که باعث میشود هتلر همواره بخواهد هر چیزی را خراب کند مگر آنکه همانگونه که خودش میخواهد ساخته شود. انسانها نیز باید از بین بروند مگر آنکه همانگونه باشند که هتلر میخواهد. مصداق عینی این دو میل را میتوان در دو دستور معروف هتلر در مورد از بین بردن انسانها و شهرها مشاهده کرد.
«در صورت پیروزی دشمن، نه تنها واحدهای صنعتی و تولیدی، بلکه کلیه سیستمهای گاز و آبرسانی، ژنراتورهای برق، خطوط تیلفون و هر آنچه که برای ادامه حیات ضروری است، باید تخریب گردد. ذخایر مواد غذایی، مزارع، مراتع و حتا دامها را نابود کنید. شاهکارهای معماری، ابنیه تاریخی، قلعهها، کلیساها … همه و همه را منهدم سازید.»
و یا در مورد کشتار انسانهایی که مطابق با معیارهای او نیستند دستور میدهد در ابتدا همه عقبماندگان ذهنی و معلولان سرزمین آلمان را بکشند. در گام دوم سروان روهم و چند صد نفر از افسران سازمان به قتل میرسند. در مرحله سوم کلیه مردم نژادهای اسلاو، کولیها و یهودیان باید کشته میشدند و در نهایت هرکسی که آلمانی و آریایی نباشد، باید از بین بروند چراکه به اعتقاد او نژادهای پست خون آلمانها را مسموم خواهند کرد.






