عبدالوهاب البیاتی/ عراق
یک هفته قبل از مرگش به ایران آمده بود. شاید این سفر نقطه اوج تحول فکری اش بود. در آن زمان من ساکن ایران و متصدی صفحه ادبی یکی از روزنامه های آن مملکت بودم. وقتی برای گفتگو با او به اتاقش در هوتلی که اقامت داشت رسیدم، دستکول مسافرتی اش را می بست و مدام به ساعتش نگاه می کرد. دیرش شده بود و به ساعت پروازش چیزی نمانده بود.
گفتگو بسیار کوتاه و با عجله انجام شد و بعد هم رفت. سه روز بعد روزنامه ها خبر مرگش را منتشر کردند: «عبدالوهاب البیاتی» شاعر بلند آوازه و جهانی عراق در سوریه درگذشت. نمی دانم بعد از آن گفتگوی بسیار کوتاه با من، با خبرنگار دیگری هم گفتگو کرد یا نه؟ بیاتی در آن دو هفته آخر عمرش در ایران و سوریه بود؛ نزدیک ترین نقطه ها به سرزمین اش، به شهرش بغداد که عاشق آن بود؛ اما سال ها دور از آن و با آرزوی دیدار آن زندگی کرده بود و آخر هم بغدادش را ندید. عبدالوهاب البیاتی سال های سال در تبعید بود و آواره غربت. صدام و دیکتاتوری بعثی اش به هیچ وجه تاب زبان فصیح و اندیشه های عدالت خواهانه اش را نداشت و به همین دلیل تبعیدش کرده بود به بیرون از خانه اش و بارها در تبعید هم قصد ترورش را کرده بود که هر بار شاعر با اقبال از آن جسته بود. او زنده مانده بود تا آرام آرام از افکار چپ که در ابتدا شیفته آن و آن مکتب آبشخور شعرها و اندیشه هایش بود، فاصله بگیرد و به افکار و آرای عرفانی اسلام متمایل شود و به آن روی بیاورد. به فرهنگ با شکوه گذشته اسلام عشق بورزد و بر سپری شدن آن دریغ بخورد. از زیبایی های بلخ، نیشابور، شیراز و بغداد بخواند و بر هدر شدن اندلس و از دست رفتن غرناطه و الحمرا، مویه کند. البیاتی از شاعران جهانی و پیشروی عرب بود که نامش در زمره شاعران بزرگ معاصر جهان می آید و آثارش به بیش تر زبان های زنده دنیا ترجمه شده است. او از همان ابتدای شهرت شاعری اش شعری مبارزه جو با زبان و بیان و رگه های سیاسی داشت که افکار و اندیشه های سیاسی اش برگرفته و متاثر از افکار چپ و مارکسیسم بود. او راه نجات جهان عرب و به خصوص عراق را از پنجه دیکتاتوری و ظلم و جور و عقب ماندگی، در ایجاد جامعه بی طبقه و حاکم کردن آرای مارکسیسم می دانست و بر آن معتقد بود. اما رفته رفته البیاتی از این افکار فاصله گرفت و به سوی فرهنگ و عرفان اسلامی گرایش یافت. با این گرایش، رویکرد شعرهایش نیز از سیاسی سرایی به سوی شعرهایی با مایه های عمیق فلسفی و عرفانی و پرداخت هایی عاشقانه تغییر مسیر داد. از این راه ملاحظات سیاسی و اجتماعی او هم در شعرهایش با این دید عرفانی و اشراقی آمیخته شد و رنگ آن را گرفت: « بر چشمه های نور / مرد را کشته یافتند / دهانم / به توت سرخ و گل سفید کوهی آغشته بود / و بالم / کاشته در نور».
البیاتی تا آخرین روزهای عمرش هم از مبارزه با رژیم صدام دست برنداشت و در شعرها و گفتگوهایش مخالفت و مبارزه خود را با آن نشان داد و به آن حمله کرد. زبان شعری البیاتی در دوران اول شاعری اش به رغم شیرینی بیان و برندگی سخن، قدری صراحت و مستقیم گویی بیشتری داشت. اما در دوران دوم، با گرایش به تمثیل ها و اسطوره ها، زبانی پر راز و رمز و تا حدی پیچیده با لایه های گوناگون و ابعادی چند گونه می شود و صد البته زیبایی های کشف و شهود و خلقت های هنری در این دوره در شعرهای او به کمال می رسد. همان گونه که تم و موضوع شعرهایش نیز از بیان زشتی ها و ناهنجاری های سیاسی به سمت بیان زیبایی های عشق و عرفان متمایل می شود.
در آن مصاحبه کوتاه من از بیاتی در باره شعر معاصر افغانستان هم پرسیدم که چه شناختی دارد. هیچ شناختی نداشت. اما یک توصیه داشت. گفت سرنوشت شما افغان ها مثل سرنوشت اعراب و فلسطینی ها است. گفت کسی دنبال شنیدن حرف های ما نمی آید. گفت شعرهای تان را ترجمه کنید و در مطبوعات جهان چاپ کنید. گفت به محافل شعری دنیا بی دعوت بروید و حرف های تان را به دنیا تحمیل کنید تا شما را بشناسند.
«آغاز شویم
از آن جا که اشیا آغاز می شوند
پروانه های تشنه را آب بنوشانیم
از برگ های دفترهامان آتش ها برافروزیم
به باغ ها بگریزیم
اشعار دلدادگان را بر دیوار بنویسیم
آهوانی نقش کنیم
و حوریانی
که در پرتو ماه عراق
می رقصند
زیر طاق کسری فریاد برآوریم
بغداد!
ای بغداد!
سوی تو آمدیم
– از خانه های گل و از مقبره های خاکستر-
پس از مرگ
با روهایت را ویران می کنیم
و این شب را به قتل می رسانیم
با فریادهای عشق مان
که زیر خورشید
بر دار شدند»






