صدای آوازخوان را می شنید:
زندگی زیباست، زندگی زیباست!
دخترکش مقابل آیینه بود و گیسوان سیاه و درازش را شانه می زد.
در این روزها دنیا زیبا و دوست داشتنی تر می شد. شهر خیلی مزدحم شده بود و همه در میان خاک ها و دودها در دوش بودند. فضای شهر دودی رنگ بود. آفتاب نبود، مانند روزهای ابرآلود و فضا فولادی رنگ بود. روی هوا گرد و غبار معلق مانده بود. موترها و آدم ها بیشتر از هم دیگر در جاده های خاک آلود در حرکت بودند و یک دیگر را شانه می زدند. بوی دود موترها و بوی فضولات و کنار آب ها عطر شهرند. به راستی که دنیا و زندگی زیبا و خواستنی می شوند. خبرهای خوش را پسرک ها و دخترک های خردسال کنار جاده ها پخش می کنند. لباس های شان خیلی تازه و خاک آلودند و صداهای شان گرفته: طفل شش ساله ای پس از تجاوز به قتل رسید… گروهی که طفلان را می دزدیدند و اعضای بدن آن ها را می فروختند… دموکراسی از میان بمب ها می شگفد… و… زندگی زبیاست. صدای آواز خوان ها از هر سو شنیده می شود. زندگی زیباست. کف می زنند و می خوانند. میرزا عبدل دفتر به دفتر سر گردان است. ورق ها در دست هی بالا می رود و هی پایین می آید. شش ماه است که دفتر به دفتر اداره به اداره می دود. زنش گفته بود که از این کار صرف نظر کن. نمی بینی که کارها چقدر خوب پیش می روند. به خدا قسم میرزا، کسی به دهانت پیاز هم ریزه نخواهد کرد. کجا می خواهی بروی؟ این خیال ها را از سرت دور کن. از کجا معلوم که آن هایی که می خواهی نزد آن ها بروی، تو را قبول می کنند یا نی. اول خو کارت از زیر دست این همه لاشخورها تا که بگذرد، جانت می براید و تمام می شود و میرزا می گفت که گپ من یک گپ است. گفتم می روم، می روم. به هر قیمت شود، می روم. شهر خاکزده خستگی و درماندگی میرزا را حس می کرد. زیر درختی نشسته است. ورق ها در دست … ماندگی اش را می گرفت. خسته و درهم کوفته شده بود. صدای کودکان روزنامه فروش می آزردش. خواننده می خواند: زندگی زیباست، زندگی زیباست. صدایی شنید. کودک روزنامه فروش فریاد می زد: گرده، گرده، گرده های تازه و ارزان…!
سوی پسرک دید. دقت که کرد، پی برد که اشتباه نمی کند. از جا بلند شد به کودک روزنامه فروش نزدیک شد. خواست بفهمد آنچه که می شنود درست است یا خیر. پسرک سوی میرزا دید و گفت: چه سیل داری؟ می خری بخر، نمی خری، نخر. برو قواره ات را گم کن!
میرزا با حیرت پرسید: تو چه گفتی؟ چه می گفتی پیشتر؟
پسرک با عصبانیت گفتار میرزا را با تمسخر تکرار کرد و گفت: بان ما را به حال خود ما کاکا جان، برو پشت کارت که ناوقت می شود و باز به صدا کردن شروع کرد: انتحاری، انتحاری دستگیر شد، دستگیر ….
صدای انفجاری از دورها به گوش رسید. زمین کمی لرزید. میرزا تکان خورد و سوی پسرک نگاه کرد: انتحاری بود!
پسرک گفت: بلا به پسش، بان که کار خود را بکنم و باز به صدا کردن و تکان دادن روزنامه ای که در دست داشت، پرداخت. یک میلیون اختلاس، حزب خران تاسیس شد … طالبان دو انجنیر را سر بریدند … تجاوز جنسی به دختر هشت ساله… بوش گفته ما نمی براییم … خبر های نو و تازه …. روزنامه، روزنامه … .
خواننده می خواند: زندگی زیباست، زندگی زیباست. میرزا سوی رهگذران دید. هیچ کس از شنیدن صدای انفجار وارخطا نشده بود. همه به راه خودشان روان بودند. صدای ناله موترهای اطفاییه و آمبولانس ها در فضای خاک آلود شهر پیچید. از صدا و ناله شان معلوم بود که خسته شده اند و دمی آرامش ندارند. مانند میرزا از صبح تا شام در سرگردانی. باید می رفت و تصدیق می آورد. حیران بود که آدم ها چقدر دلسوز شده اند. گفته بودند تصدیق صحی بیاورد تا معلوم شود که کدام مرض ساری در وجودش نیست. برای این که فردا یا پس فردا که می رفت، مرض ساری را با خودش نبرد و موجودات جنگل را به مرض آغشته نکند. زندگی زیباتر شده است، مگر آدم های دلسوز و تانک و جت های جنگی در دامنه های کوه ها و دشت و دمن ها گل می کاشتند. از هوا و از جاده می گذشتند. می رفتند تا گل بکارند. دیروز رفته بود به خاطر آوردن تصدیقی که باقیات نداشته باشد. وقتی آنجا رفت و برای مامور دفتر هم چای پولی داد، معلوم شد که باقیات ندارد و در عوض مقداری از حقوقش سر دولت مانده بود. مامور که مهربان ودلسوز بود، به میرزا پیشنهاد داد تا درخواستی بنویسد و آن حقوق باقی مانده اش را بگیرد. نه، دیگر حوصله دویدن و دفتر و دوسیه را نداشت. آه، مامور صاحب، از خاطر یک کار ساده شش ماه است که می دوم و می دوم. دیگر از خاطر این هم باید شش ماه دیگر، نه. باشد صدقه سر دولت. من دیگر به جایی می روم که به پول نیازی نیست. می دانی، می روم به همان جایی که آمده ایم. مرا تیر مامور جان، یک تصدیق نوشته کن که باقی نیستم و بس. گفت به جنگل می روم، نزد یاران و دوستان سابقه. مامور که ورق ها را ته و بالا می کرد، پرسید: خو، نگفتی که جنگل نزدیک آلمان است و یا فرانسه …؟
روی ورق هایی که در دست داشت، نگاه کرد. ورق ها از بس در این مدت از این دست به آن دست شده بودند، شاریده بودند. این جانب عبدل میرزا می خواهم پس به جنگل برگردم و از سمت اشرف المخلوقات بودن رسما استعفا داده و دیگر هرگز مرتکب اشتباه نمی شوم و دیگر هرگز از میوه درخت خرد و یا دانه گندم بهشت نمی خورم. از حضورشان تمنا دارم تا در زمینه امر عنایت فرمایند. … خسته بود. گرسنه بود. احساس می کرد شهر با تمام ازدحام و خاک و دود و آدم و موترش درون مغز او در گردش است. آواز خوان می خواند: زندگی زیباست، زندگی زیباست. به هرسو که نگاه می کرد، روی زمین، کنار جاده ها زنان چادری دار و کودکان گدا را می دید. پسربچه های روزنامه فروش بلند بلند می گفتند: کمونیستان محاکمه می شوند، کمونیستان ….
حالا کجا بروم؟ به کدام اداره؟ شاید بگویند که از جنگل تصدیق بیاورم که آن ها بازگشت مرا قبول دارند و یا نه … .
به راه افتاد. شاید زنش راست می گفت. دار و ندارش را هم زده بود به چای پولی … و اگر کارش نمی شد، بعد چه می کرد. گفته بود اول من بروم، ببینم که مرا قبول می کنند یا نه. پسان همه تان را دعوت می کنم، کارتان را جور می کنم. مامور باقیات هم از اوخواهش کرده بود که برایش یک دعوت نامه بفرستد. حالا من کجا رفتم که شما ماندید. صبر کنید که من بروم. سرش می چرخید. باید می رفت به دفتر جرم و جنایت و تصدیق می گرفت که در تمام عمرش جرم و جنایتی را مرتکب نشده است. آنجا هم رفت. معلوم شد که در زندگی اش هیچ جرم و جنایت و خیانتی را مرتکب نشده است. مامور بخش به تعجب سوی او دید و گفت: عجب آدمی هستی. حیرانم که چطور این همه سال زندگی کردی؟ یا که بسیار مکار هستی. نه؟ تنها یک بار یک مورچه را نفهمیده زیر پا کرده بود. مامور بخش گفت: می ترسم که همین قلم، کارت را زار کند و برایت ویزا ندهند. چرا که این خود یک جنایت علیه موجودات جنگل است … .
صدای ترسناکی بلند شد. نفهمید. افتاده بود. بلند شد، نگاه کرد هر سو آدم ها افتاده بودند. کراچی های دستی، میوه ها، کودکان گدا و روزنامه فروش ها، چادری ها، آتش، آتش، شعله های آتش، موترها می سوختند. آدم ها می سوختند. شهر از خوشحالی خندید. عطشش فرو می نشست. به خون و آتش و باروت معتاد شده بود. نمی رسید، سر درد می شد و تمام بدنش می خارید. رسیده بود باز کمی … صدای آوازخوانی هنوز شنیده می شد: زندگی زیباست، زندگی زیباست!
از چند قدم دورتر صدای همان پسرک روزنامه فروش را باز شنید:
گرده های تازه، گرده های تازه آدم ها، دیگر هر نوع فرمایشات شما از هر عضو بدن پذیرفته می شود … عجله کنید، عجله.
نگاه کرد که همان پسرک است. روزنامه هایش را در هوا تکان می داد و هی داد می زد. مثل این که در دور و پیشش اتفاقی نیفتاده باشد. حیران شد. باز ناله های دلخراش و غمناک موترهای آمبولانس و اطفاییه بلند شدند. انگار می گفتند: یک دقیقه ما را آرام نمی گذارند، دیوانه شدیم از این حال و روز …. درست بود زندگی در این وقت ها دوست داشتنی تر می شد، زیباتر. ورق هایش نبودند. دوید و فریاد زد:
ورق هایم، ورق هایم …!
دید دست هایش نیستند. فریاد برآورد:
دست هایم، دست هایم!
دست هایش را که می پالید، صدای زنش را شنید:
گفتم که کارت نمی شود. سرگردان نشو.
و خواند زنش، مانند آن آواز خوان:
زندگی زیباست، زندگی زیباست!
و به زمین افتاد. بوی سوختگی به مشامش خورد. چشم هایش را بست. چشم هایش را باز کرد. زنش روی لحاف صندلی آب می ریخت. لحاف صندلی سوخته بود. رادیو می خواند: زندگی زیباست و دخترک چهارده ساله اش، رو به روی آیینه گیسوان سیاه و درازش را شانه می زد و به آیینه می دید. میرزا خیال کرد که دخترکش بیهوده به آن سوی آیینه با خوشبینی نگاه می کند، به نظرش آمد که او، خودش همین لحظه از آن سوی آیینه آمده است، از آن سوی آیینه. آیینه ای که دخترش سوی آن با هزار امید و آرزو نگاه می کرد.






