رییس جمهور آینده کشور!
وقتی چشمم به این ابتکار ۸ صبح افتاد، خواستم من هم یکی از نامه نویسان باشم و اما تنگدستی زمان کمتر مجالم می داد. نمی دانم در سلسله ی چندمین نامه بود که خبر توافقات مریی یا هم نامریی کمیته جدید اجرایی با نقش آفرینی های تازه نیز چاپ شد و به پیدایی این پندار دلمشغولم کرد که باید نامه ای به ریس جمهور بنویسم یا به رییس این کمیته یا هم از خیر آن در گذرم.
هرچند دیگر زمانی است که ما نه در شهر ممنوعه چین می زییم تا امپراتوری سه ساله در این سوی بر مسند قدرت نشسته و اوضاع را از زبان خواجگان دربار و زنان حرم بشنود و خوشبختانه تعیین سن چهل سال برای رییس جمهور محکی از بلوغ کامل عقلی و فکری را برای مسوول این جایگاه تعیین کرده و اما پرسش بی پاسخ این است که اگر ریس جمهور نمی تواند تشخیص دهد و نمی تواند این همه واقعیات و عینیات دور و برش را ببیند، پس خوانده هم نخواهد توانست و یا خواجگان همیشه حاضر و قوس نمای دور و بر شهر آن طرف سیم های خاردار چنان مدینه ی فاضله ترسیم خواهند کرد که ایشان یقین دارند، همه چیز رو به راه است.
هرگاه بخواهم از رییس جمهور توقعی داشته باشم، بدون شک مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد که هم از حوصله بیرون است و هم برای کشور من که قربانگاه نبردهای بزرگ و میدان صف آرایی ها و قدرت نمایی های منطقه و جهان است، منطقی نخواهد نمود. انتظار داشتن معجزه هم خودم را در خیل دیوانگان جای خواهد داد و اما رییس جمهور آینده کشور من باید بداند که اگر در بند شاه جی های اطراف اش که تعدادشان به یک و یا دوتایی که انگشتان مردی هنوز از بین غبار تاریخ بر آن نشانه رفته است، در گیر ماند، دیگر آخر این قصه هم تمام است، چنان که حالاست.
ریس جمهور آینده کشور من یقینا می داند که مردم به اعتماد نیاز دارند. باشندگان این سرزمین باورهای شان را در بین خرابه های جنگ های داخلی از دست داده اند. نمی دانم لایه های اصلی اجتماع من کجا گم شده اند که هم ارزش های پارینه از کشور رخت بربسته و هم قانون یا عرف تازه نشانی از شقاوت ، دروغ و خودخواهی را به گونه ی بسیار زننده به چشم می کشد.
شهری پر از سیم های خاردار، شهر مردان بی سایه که در قفای دیگران دولا دولا گام بر می دارند، شهری که کودکان اش پیرانه در جستجوی نان در تلاش اند، زنان اش در هراس بازآیی معامله دارن خود نگران اند و مردان اش با غم روزگار تنها زنده اند، وکیلان اش در سودای اندوختن اند و وزیران اش در هوای فروختن از چنین رییسی که بر جمهور این جماعت حکم براند، در حیرتم چه باید توقع داشت. اما می خواهم همت خودش را به کار گیرد و برای کودکان اش سنگ بنایی را گذارد که آینده روشنی را نوید دهد. برای زنان کشور هویت انسانی شان را حمایت کند و برای مردان کشور غرور از دست رفته را که تنها با تلاش و راستی تبلور می یابد، معنا بخشد.
تاریخ قضاوت نیک یا بد خود را خواهد داشت.
نشود که شاه جی ها و دلقکان دربار با وارونه نمایی ها نقشی را بازی کنند که بعد از پنج سال دیگر نیز رییس جمهور کشور من مثل تزار روس بعد از خواندن کتاب (خانه مردگان ) داستایوفسکی بگوید:
واقعا این قصه بدبختی سرزمین من است؟
ریس جمهور آینده برایت چشمی بینایی برای تمیز روشنی روز از سیاهی شب، گوش شنوایی برای تمیز همه دردها و ناخوشی های مردمت از تملق ها و سرگوشی ها و درگوشی ها، زبان گویایی برای گفتن حق و پرسیدن ناحق ….. و سرانجام سر پر از شور وطن دوستی و دادگری می خواهم.
اگر در قمار سیاست آبروی سرزمینت را معامله نکنی ، ماندگار خواهی ماند. هرچند روزهای دشواری پیش رویت می آید، مبادا آینده را فدای حال کنی. به قول شاعر: کشور من سخت زخمی است، آزارش مده.
هرگز چنین مباد
برایت آرزوی موفقیت دارم
ناشناسی از آشنایان سرزمینت






