طوری که میشنویم و میبینیم اقتصاد ایران بیش از هر زمان دیگر لرزان و پریشان است. روغن، برنج، گوشت مرغ و گوشت قرمز در ایران دیگر صرفاً اقلام خوراکی عادی نیستند، بلکه به اقلام لوکس و لاکچری و کمیاب تبدیل شدهاند و شاخصهای عینی فروپاشی معیشت معنا میشوند. آنگونه که در رسانهها میخوانیم، بخشی از شهروندان ایرانی وقتی به فروشگاهها و مغازهها مراجعه میکنند، بهجای خرید اقلام فوق، به آن بهچشم حسرت نگاه میکنند و به آدرس نظام سیاسیشان طعنولعن میفرستند. حذف ناگهانی «ارز ترجیحی» بدون آمادهسازی طرح جایگزین، قیمت برخی کالاها و اقلام را افزایش داده و وضعیت را برای اقشار آسیبپذیر تا مرز غیرقابل تحمل رسانده است. حاصل این سیاست، کوچکتر شدن سفره مردم است که ناگهان سبب شکلگیری اعتراضات خیابانی شد؛ اعتراضاتی که براساس گزارشها، هزاران کشته و زخمی در پی داشته است.
از سوی دیگر، درست در همین شرایط بحرانی، ایران باز هم مقصد بزرگ مهاجرت برای شهروندان افغانستان است. همین حالا هم شهروندان افغانستان از مسیرهای قاچاق، از میان بیابانها و کوهها، در سرمای کُشنده زمستان، راهی کشوری میشوند که ساکنانش خود در حسرت اقلام اولیه زندهگی میسوزند و به تعبیری میسازند. حتا کسانی از مهاجران افغانستان در مسیر مهاجرت به ایران جان میبازند؛ چه براثر شلیک گلوله از سوی مرزبانان ایرانی و چه براثر تشنهگی و گرسنهگی یا هم عوامل دیگر. با آن هم جریان مهاجرت متوقف نشده و ظاهراً قرار هم نیست چنین شود.
با توجه به آنچه بیان شد، یک سوال مهم مطرح میشود: اگر افغانها حاضرند به هر قیمتی به کشوری مهاجرت کنند که شهروندانش با فقر دستوپنجه نرم میکنند، پس وضعیت اقتصادی افغانستان تا چه اندازه باید وخیم باشد؟ قطعاً پاسخ به این سوال، تصویر تکاندهنده از وضعیت زندهگی در افغانستان زیر اداره طالبان ترسیم میکند. پاسخ به این سوال به ما میگوید که مهاجرت افغانها به ایران، نه از سر امید به رفاه، بلکه از سر ناچاری مطلق است. روشن است که ایران برای آنها گزینه مطلوب نیست، بلکه تنها آخرین گزینه برای جلوگیری از فروپاشی کامل جریان زندهگیشان توسط طالبان است.
در این میان، طالبان در خالیشدن سفرههای مردم نقش تعیینکننده دارند. رژیم طالبان نهتنها به بهبود اقتصاد یاری نرسانده که خود عامل تشدید بحران در بسی زمینههاست. انحصار قدرت، قومگرایی افراطی، حذف زنان از تمام میادین، تاراج و غارت منابع معدنی، اشتغالزدایی و خلق بحران کار ناشی از آن، سبب شده که اقتصاد مردم بهشدت تضعیف شود و خانوادهها چارهای نیابند جز تندادن به مهاجرت به کشوری که غالب شهروندانش توان خرید مایحتاج روزمرهشان را ندارند. برای نمونه، چندی قبل به کسی مشوره دادم که به ایران نرود؛ البته با توجه به سقوط بهای پول این کشور در برابر پول افغانستان گفتم. استدلالم این بود که هر یک میلیون تومن ایرانی، معادل ۴۰۰ افغانی میشود و نمیارزد که بهخاطر آن، خطر مهاجرت از راه قاچاق را به جان خرید. او جواب تلخی داد: همین ۴۰۰ افغانی در افغانستان یافت نمیشود و ایران با همه مشکلاتش هنوز جایی است که میشود با کارگری روزمزد همین مقدار را بهدست آورد. این مقایسه ساده، بیش از هر آمار و گزارشی، عمق فقر در افغانستان را نشان میدهد.
کمکهای بشردوستانه خارجی هم اگر بهدرستی و عادلانه توزیع شود، میتواند تا حدی از فشار فقر بر مردم افغانستان بکاهد و هزاران خانواده نیازمند را قدری راحت سازد؛ اما واقعیت این است که بخش قابلتوجهی از این کمکها به نیازمندان واقعی نمیرسد. گزارشهای رسانهها و نهادهای خارجی نشان میدهد طالبان این کمکها را میقاپند و برای تقویت قدرت نظامیشان مصرف میکنند یا هم به سایر گروههای تروریستی میدهند. در نتیجه، مردمانی که این کمکها برایشان ارسال شده، همچنان گرسنه میمانند و فقر بهشکل سازمانیافته بازتولید میشود.
البته مهاجرت گسترده افغانها به ایران یا هم سایر کشورها صرفاً واکنش به فقر اقتصادی نیست، بلکه ریشه در سرکوب سیاسی و اجتماعی نیز دارد. نبود آزادیهای ابتدایی، بازداشتهای خودسرانه، زندانیسازی و قتل نظامیان پیشین و کارکنان دولت سابق توسط طالبان، فضای ترس دایمی در کشور ایجاد کرده است. در چنین شرایطی، بسیاری از شهروندان افغانستان نه فقط برای نان، بلکه برای حفظ جان و کرامت انسانی خود ناچار به ترک کشور میشوند؛ حتا بهقصد کشوری از جنس ایران.
در نهایت، کنار هم گذاشتن قصه «روغن و گوشت» در ایران و «مهاجرت پرخطر» افغانها به این کشور، تصویر عریان از پیوند بحران در کابل و تهران ترسیم میکند. ایران گرفتار تحریم، تورم و ناملایمات فراوان داخلی و خارجی است و افغانستان هم اسیر رژیمی که با گذشت بیش از چهار سال هنوز چالش مشروعیتش را در دو سطح ملی و بینالمللی حل نکرده و از فقر موجود در جامعه چشم میپوشد و لاف از رشد اقتصادی میزند. مهاجرت افغانها به ایران حتا در تیرهترین روزهای اقتصاد این کشور، نه نشانه جذابیت مقصد، بلکه شاهد زنده از موجودیت فاجعه عمیق در افغانستان است؛ فاجعهای که تا زمانیکه بساط رژیم فعلی برچیده نشود یا هم این رژیم در یک نظام همهشمول دموکراتیک مدغم نشود، برطرف نخواهد شد.






