در دوسالهگی حاکمیت طالبان در دل شب تاریک با دختری که دنیای رنگین و آرزوهای بلند دارد، صحبت کردم. در صدایش صلابت و طنین خندههایش همانند گذشته بلند بود؛ اما از شور و نشاطش دیگر خبری نه. خندههایش درد دارد و بوی اسارت میدهد. گویا شاهد بر گلوی پر از بغضش است. با مهر (نام مستعار) در مکتب آشنا شدم و یکجا دورههای آموزشی مضمونهای ساینسی و آمادهگی کانکور را سپری کردیم. او خود و زندهگی را دوست داشت. در نخست حالش را پرسیدم. با صدایی که نرمی و ظرافت آن را میشد لمس کرد، گفت: «مبارزه میکنم که سالم بمانم، افسرده نشوم و تشویشهای ذهنی و روحی من را از خودم و آرزوهایم بیگانه نکند.»
حکایت مهر از روزهای سیاه است. زمانی که کابل را تسلیم تروریستان زنستیز کردند، مهر سیاهپوش شد، رنگ زندهگی را از تن بهدر کرد و ماسک ناامیدی بهصورت بست: «با ماسک حس میکنم از درون خفه میشوم.» او از دانشکده اقتصاد در بخش بانکداری فارغ شده است. پیش از حاکم شدن طالبان بر افغانستان در یکی از مکتبهای خصوصی تدریس را تازه آغاز کرده بود. میگوید که تازه وارد دنیای کاری شده بود که طالبان همه درها را بهرویش بستند. او میگوید که آموزگاری شغل رویاییاش نبود ولی دیدن جوانان و انگیزهشان برای شگوفایی و داشتن آینده بهتر، روزبهروز بر شیرینی کارش میافزود.»
با شیرینی و دلخوشی از کار و روزهای آزادیاش حرف میزند؛ روزهایی که حالا برای دختران خیالی بیش نیست: «زمانی که صنف دهم شدم، تمام هم و غم ما این بود که کورس برویم، آمادگی کانکور بگیریم. درس بخوانیم و اما امروز دخترهای ما محروم از رفتن به مکتبند، آموزشگاهها بهرویشان بسته شدهاست. دنبال مدرسه هستند که آن هم ازسوی طالبان بسته شدهاست.» مهر از حلاوت روزهایی یاد میکند که محرومیت از آن کابوس سهمگین شبهای دختران تازه پروبال کشیده وطن شده است. روزهایی که حضور دختران و خندههایشان در خیابانهای کابل قدغن نشده بود. میگوید: هرچند محدودیتهای جامعه سنتی پابرجا بود اما مردم کمکم پذیرفته بودند که زن همانند مرد حق زندهگی، حق پوشش و حضور در اجتماع و تحصیل را دارد. در جریان بیست سال گذشته و با حضور جامعه جهانی، زنان و دختران زیادی در گوشه گوشهی کشور درس خواندند و با کار و تلاش جایگاه خود در جامعه را شانه به شانه با مردان تثبیت کردند. هرچند که زنان از این منظر تلاش بیشتر کردند تا دیده شوند، وقت و انرژی زیادی را صرف مبارزه از خانه گرفته تا مکتب و دانشگاه و کار کردند. بیجا نیست که بگوییم «نام زنان افغانستان با مبارزه گره خورده است.»
از مهر در مورد کابل این روزها میپرسم، او میگوید: کابل سیهپوش شده است. طالبان رنگ سیاه را بر کابل و زنان تحمیل کردهاند، «حجاب سیاه/ماسک سیاه، چادر سیاه. از رنگ سیاه که هر لحظه سیاهروزی ما را به رخم میکشاند، نفرت دارم. از زنان و مردان زیبا و با نشاط کابل اثری نیست. حتا از برادرم میترسم، او هم مجبور است مانند طالبان لباس بپوشد. با اختناق حاکم بر جامعه به لحاظ پوشش حتا نمیشود میان مردم عادی و طالب فرق قایل شد. ریش و پیراهنتنبان، کلاه و موهای دراز نشانههای وحشت طالبانی هستند که روزمره مجبور به تحمل آن هستیم.»
طالبان از آغاز تسلط خود تا کنون دمبهدم ممنوعیت و محدودیت وضع کردهاند. ۱۵ آگست روز سیاه در تقویم شمار زیادی از شهروندان افغانستان بهویژه زنان است. هر فرد افغانستانی از این روز روایت ویژه خویش را دارد، مهر با غم گرانی که به سینه دارد، میگوید: «صبح وقت برخاستم و آماده شدم که به مکتب بروم، شب قبلاش آوازه بود که طالبان به سرکوتل خیرخانه رسیدهاند. به حمله زنگ زدم که کجاست. راننده گفت که شاید کسی به مکتب نرود؛ میگویند که طالبان وارد کابل شدهاند. گفتم هرگز امکان ندارد طالبان کابل را تصرف کنند. اگر حکومت و نظامیان ایستاده نشوند، مردم کابل خود در برابر طالبان میایستند و اجازه نمیدهند که آن وحشت و سیاهی بیست سال قبل دوباره بر گردههایشان حاکم شود.» وحشت حاکم بر آن روز از آههای خانومانسوزش شنیده میشد، از اینکه چگونه همه امیدها و آرزوها در یک روز به خاک سیاه نشست، روایتی که شروعش قند امید و پایانش محرومیت و یاس است: «وقتی داخل صنف شدم همه دانشآموزان عجیب، خیره و عمیق نگاه میکردند. گویا همه میدانستیم امروز آخرین روز حضور من است. ساعت درسی به نصف نرسیده بود که مدیر با وحشت به صنف آمد و گفت که صنف را رخصت کنم. به اداره که آمدم همه استادان گریه داشتند. من بازهم باورم نمیشد و یا اینکه نمیخواستم باور کنم. ایمان داشتم که کشورم دوباره به سیاهی برنمیگردد. آری! برخلاف تمام امید و ایمان و انتظارمان، طالبان وارد کابل شدند. صفحه امید، زندهگی، آزادی، شگوفایی و خوشحالی بسته شد. نقطه سرخط؛ سیاهی، وحشت، تاریکی، ناامیدی و اسارت نخستین سطرهای صفحهی جدید ما شد.»
مهر از شکست میگوید، از اینکه چگونه باآمدن طالبان پرپر شد، همانند یک آرزوی برآورده نشده، تمام شد. او مرثیه سرزمینی را میخواند که خوشی، آزادی و امید تازه در آن شگوفا شده بود و چهزود در یک شب سیاه پردرد از دست رفت: «یک هفته تمام گریه میکردم. گوشهایم را محکم میگرفتم که صدای هواپیماهای نظامی را نشنوم. این به همان شعر مانند است: من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.» از مهر پرسیدم که در زمان تخلیه نظامی آیا میخواست از افغانستان بیرون شود؟ پاسخ میدهد: «آرزو داشتم از افغانستان بیرون شوم. این کشور دیگر از ما نیست. شاید جسماً در کشور خود زندهگی میکنیم، اما روح ما سرگردان است. روح ما بهدنبال آزادی و زندهگی انسانی آواره است. این که روح و جسم ما چه وقت و کجا یکجا میشود، نمیدانم. زندهگی کردن در کشوری که زن بودن در آن جرم باشد، یعنی گذراندن عمر در بردهگی و غلامی.»
مهر در حرفهایش از پهلوی تازه زندهگی دختران جوان یاد کرد: ازدواج. راهی که دختران زیادی خواسته و ناخواسته به امید رهایی و آزادی از «جهنم تحت حاکمیت طالبان» به آن تن میدهند. آرزو و آرمانی که معلوم نیست به چنگ آورده خواهد شد یا نه؟ «این روزها از اقارب و دوستان میشنوم که فلان دختر عروسی کرد. قبلاً که به عروسیها میرفتیم دو پرنده و زوج خوشبخت را میدیدیم. اما حالا بیشتر تنها عروس را میبینید با لباس سفید اما با چهره خسته و ناامید. در حالی که پدر و مادرش شاد و خوشحالند؛ خوشحال از اینکه فرزندشان برگه نجات از این جهنم را دریافت کرده است. این در حقیقت یک نوع معامله است؛ رهایی از اسارت طالب و تسلیمی در برابر یک مرد.» میگوید که ما زنان مرگ را به چشم خود دیدهایم: «زن یعنی مرده داخل گور، چه آن گور خانه باشد بهپیمانه بزرگتر و چه گوری باشد که دفن میشود. در آن یکی زنانهگی، زیبایی، رنگها، امید و آرزوها و در این یکی تن زن دفن میشود.»
مهر به یگانه جزیره آرام اشاره میکند که بهمثابه پناهگاه و آنتیتز در برابر آوار سیاهی طالبانی به آن پناه میبرد: «بیشتر مطالعه میکنم. روی خودم و تواناییهایم سرمایهگذاری میکنم. دورادورم سیم خاردار کشیدهام که با افکار سیاه مسموم نشوم. بخواهینخواهی وقتی داخل یک محیط آلوده شوی مثلاً در زمان شیوع ویروس کرونا همه ماسک و دستکش میپوشیدند و در خانههایشان میماندند که از شر ویروس در امان بمانند. ویروس طالب بهمراتب خطرناکتر از کروناست.» مهر میگوید: «هرچند من آن خوشبینیام را در ۱۵ آگست جا گذاشتم، اما رگههای امیدم هنوز زنده است. دوست دارم روزی راوی حکایتهای شیرین، عشق و امید زنان کشورم باشم.» او با لحن سرشار از صلابت حرفهایش را پایان داد و آرزوی رسیدن به آگاهی، نبوغ فکری و سیاسی برای مردمش کرد تا دیگر هیچ گروه و فردی قادر به تحمیل اراده و رای خود بر مردم نباشند.






