یسرا سیزدهساله است؛ دختری که صبحهایش با رفتن به مکتب و شبهایش با درسخواندن و آموختن زبان انگلیسی میگذرد. در میان کتابها و دفترهای مکتب، اما یک جای خالی همیشه با او است؛ جای پدری که سه سال میشود از او دور مانده است.
برای یسرا، پدر فقط کسی نیست که از دور صدایش را از پشت تلفن میشنود یا تصویرش را در صفحه موبایل میبیند. پدرش بخشی از روزهای کودکی او بود؛ کسی که حضورش برای یسرا آنقدر عادی و همیشهگی بود که هیچوقت فکر نمیکرد روزی سه سال تمام، زندهگیاش را بدون او ادامه بدهد.
سه سال پیش، وقتی پدرش برای آخرینبار با او خداحافظی کرد، یسرا تصور نمیکرد آن خداحافظی قرار است اینقدر طولانی شود.
او میگوید: «آخرین بار که پدرم کد ما خداحافظی کد، فکر کدیم مثل بقیه سفرهای کاریش است. گفت میرم دوبی و ده روز بعد میایم. اما از او روز سه سال گذشت و پدرم هنوز ازم دور است.»
آن روز، یسرا شاید به رفتن پدرش فکر میکرد، اما به ماندنش هم اطمینان داشت. برایش «ده روز» یک فاصله کوتاه بود؛ چند صبح که میگذرد، چند شب که تمام میشود و دوباره پدر به خانه برمیگردد. شاید انتظار داشت برایش چیزی از سفر بیاورد، شاید هم فقط منتظر بود دوباره صدای قدمهایش را در خانه بشنود. اما آن ده روز، سه سال شد.
پدر یسرا در حکومت پیشین در یک اداره دولتی کار میکرد. پس از تغییر حکومت، شرایط زندهگی برای او تغییر کرد و سرانجام افغانستان را ترک کرد و به کانادا رفت. از آن روز، فاصله میان پدر و دختر فقط فاصله چند هزار کیلومتری نیست؛ فاصلهای است که هر روز در زندهگی یسرا خودش را نشان میدهد؛ در روزهای مکتب، در مناسبتهای خانوادهگی، در لحظههایی که دلش میخواهد چیزی را با پدرش شریک کند و او فقط از پشت یک تماس تصویری حضور دارد.
یسرا هنوز مکتب میرود. هنوز انگلیسی میخواند و برای آیندهاش برنامه دارد. هنوز مثل بسیاری از دختران سیزدهساله، با دوستانش در مورد درس، مکتب و چیزهایی که برایشان مهم است صحبت میکند. اما در میان همه این روزهای معمولی، یک انتظار غیرمعمولی هم دارد؛ انتظار برای روزی که دوباره پدرش را از نزدیک ببیند.
او میگوید اگر شرایط سیاسی افغانستان تغییر نمیکرد، شاید پدرش مجبور نمیشد کشور را ترک کند: «اگر حکومت تغییر نمیکد، پدرم نمیرفت. پدرم ده کشور خودش میماند.»
برای یسرا، این جمله فقط یک تصور نیست؛ بخشی از حسرت سه سال گذشته او است. حسرت اینکه شاید میشد همهچیز طور دیگری باشد؛ پدر در افغانستان بماند، کارش را ادامه بدهد و او هم هر روز او را در خانه ببیند. شاید هیچ پروازی برای رفتن پدر وجود نمیداشت و هیچ فاصلهای میان اتاق یسرا و زندهگی پدرش در کانادا شکل نمیگرفت. حالا اما پدرش در کانادا است و یسرا در افغانستان.
یسرا از یکسو برای پیوستن به پدرش لحظهشماری میکند. دوست دارد کارهای مربوط به مهاجرت و رفتنشان زودتر تمام شود تا بتواند بعد از سه سال، پدرش را از نزدیک ببیند. برای یک دختر سیزدهساله، سه سال زمان کمی نیست. سه سال یعنی بخش بزرگی از کودکی؛ یعنی سالهایی که قد میکشد، از یک صنف به صنف دیگر میرود، چیزهای تازه یاد میگیرد و آرامآرام وارد مرحله دیگری از زندهگی میشود.
در تمام این سالها، پدرش بیشتر شاهد این تغییرات از پشت صفحه موبایل بوده است.
«مه خوشحال میشوم که پیش پدرم بروم. خیلی وقت شده که ندیدمش و دلم میخواهد کارهای کانادا زودتر خلاص شوه تا پیش پدرم بروم.»
اما رفتن برای یسرا فقط به معنای رسیدن به پدر نیست. رفتن، یک بخش دیگر از زندهگیاش را هم از او میگیرد؛ دوستانش، همصنفیهایش و مکتبی که با آن خو گرفته است.
شاید دشوارترین بخش ماجرا همین باشد.
او از اینکه سرانجام میتواند به پدرش بپیوندد، خوشحال است، اما همزمان میداند که برای رسیدن به آن خوشحالی باید از چیزهایی دل بکند که برایش عزیز است؛ از دوستانی که هر روز در مکتب میبیند، از همصنفیهایی که با آنها خاطره ساخته و از کوچهها و روزهایی که کودکیاش در آن گذشته است.
برای یسرا، رفتن به کانادا یک آغاز تازه است؛ اما این آغاز با یک خداحافظی همراه میشود.
«مه دلم برای دوستان و همصنفیهایم هم خیلی تنگ میشود. کاش میتانستم پیش پدرم بروم و دوستانم را هم از دست نتم.»
کاش میتوانست پدرش را در افغانستان در کنار خود داشته باشد؛ بدون اینکه مجبور باشد میان پدر و دوستانش یکی را انتخاب کند. کاش پدرش میتوانست در کشور خودش کار کند و او هم در همان مکتب، در کنار همان دوستان، درس بخواند. کاش خانوادهها مجبور نبودند برای دوباره کنار هم بودن، از خانه و کشور و بخشی از گذشته خود عبور کنند.
یسرا حالا میان دو حس ایستاده است؛ خوشحالی رسیدن به پدر و غم ترک کردن چیزهایی که دوستشان دارد.
او هنوز سیزدهساله است؛ سنی که باید بیشتر از رفتن و مهاجرت، درباره درس، مکتب، دوستی و رویاهایش فکر کند. اما زندهگی او هم مانند بسیاری از کودکان افغانستان، زودتر از سنش با مفهوم فاصله، مهاجرت و انتظار آشنا شده است.
با این همه، یسرا هنوز به آینده نگاه میکند. انگلیسی میخواند، مکتب میرود و برای روزهایی آماده میشود که قرار است در کنار پدرش زندهگی تازهای را آغاز کند.
شاید روزی برسد که دیگر پدرش فقط از پشت صفحه موبایل برایش دست تکان ندهد. شاید روزی برسد که سه سال انتظار تمام شود و یسرا بتواند او را از نزدیک در آغوش بگیرد.
اما در دل این انتظار، یک آرزوی ساده هم دارد؛ آرزویی که شاید از رفتن بزرگتر باشد: اینکه روزی هیچ دختری مجبور نباشد برای بودن در کنار پدرش، مکتب و دوستانش را ترک کند؛ و هیچ پدری مجبور نباشد برای ادامه زندهگی، از دختر سیزدهسالهاش هزاران کیلومتر دور شود.
برای یسرا، پدرش هنوز همان مسافری است که قرار بود «ده روز بعد» برگردد؛ فقط سه سال گذشته است و آن ده روز هنوز به پایان نرسیده است.





