زنی را میشناسم که به قول خودش از اول و ازل طالع نداشت؛ زندهگیاش از همان آغاز با مشکلات و پیچیدهگیها رقم خورده بود؛ زنی که هر بار زندهگی او را به زمین زد، دوباره بلند شد و به ناچار به راهش ادامه داد.
با این همه، از نگاه ظاهر، زنی نحیف، آرام و خوشقلب بود؛ آنقدر ظریف که شاید اگر کسی فقط ظاهرش را میدید، هرگز تصور نمیکرد زندهگی چه بار سنگینی را بر شانههای نحیفش انبار کرده است. از نظر من، زندهگی او را میتوان به دو بخش تقسیم کرد: پیش از فرار دختر هفدهسالهاش و پس از آن. البته پیش از آن نیز رنج کم ندیده بود. شوهر جوانش را از دست داده بود. اما شاید چون آشنایی من با زندهگی او بیشتر از همان روزهای پس از فرار دخترش آغاز شد، زندهگیاش در ذهنم نیز از همان آوان به دو نیمه تقسیم شده است.
وقتی از کودکی و آغاز زندهگی مشترکش حرف میزند، میگوید: «کوچک بودم، طبق رسوم روستا شوهرم دادند. شوهرم چندین سال از من بزرگتر بود.» او این بزرگتر بودن را نشانه خوشاقبالی خود میدانست. میگفت شوهرش مرد فهمیدهای بود؛ همزمان برایش همسر بود و هم پدر. و بعد جملهای میگوید که شاید تمام زندهگی زنانی مانند او را در یک عبارت خلاصه کند: «من بیعقل بودم، حال و هوای کودکانه هنوز از سرم نرفته بود. شوهرم مدام حواسش به من بود تا مرا دلگرم زندهگی جدیدم کند؛ تا وقتی بچهدار شدم. شوهرم هم دلش از بابت من جمع شد و گفت: حالا دیگر بدون زنجیر بسته شدی.» آن «زنجیر»، فرزند بود.
مادر شدن؛ شاید مادر بودن برای بسیاری از زنان، همزمان هم زنجیری است که تا ابد به آن بسته میشوی و هم پنجرهای از امید که حال و هوای خوش زندهگی را به رویت میگشاید. به عبارت دیگر، از یک سو آنان را به زندهگی میبندد؛ به مسوولیت، به خانه، به جامعه و به تقدیری که گاهی هیچ اختیاری در انتخابش نداشتهاند. اما از سوی دیگر، همان کودک میتواند تنها روزنه امیدشان باشد؛ همان چیزی که باعث میشود صبح از خواب برخیزند، با سختیها بجنگند و هنوز دلیلی برای ادامه دادن داشته باشند.
او خیلی زود، یکی پس از دیگری، صاحب شش فرزند شد؛ شش کودک قد و نیمقد. وقتی دختر کوچکش تنها هفتماهه در شکمش بود، ناگهان شوهرش از دنیا رفت. میگوید: «بعد فوت شوهر، در چهارراه مانده بودم.» واقعاً هم مانده بود. نه همسر داشت، نه درآمدی و نه پشتوانهای در میان همهمه و هیاهوی جامعهای که ناهنجاریها و فرهنگهای ناپسند در آن به اوج خود رسیده بود.
پسر بزرگش تازه پانزدهساله شده بود که او را راهی ایران کرد تا شاید بتواند کاری پیدا کند و برای خانواده روزی بفرستد. دختر بزرگش نیز که خودش هنوز نوجوانی بیش نبود، ناگهان تبدیل شد به مادر دوم خواهر و برادرهای کوچکترش. مادر برای پیدا کردن لقمه نانی مجبور بود بچهها را نزد دخترش بگذارد و خودش راهی ییلاق شود تا چیزی برای خوردن و آوردن به خانه پیدا کند. اما همان تنها گذاشتن دختر نوجوان، آغاز دردسر دیگری شد.
دخترش، عاقله، عاشق شد. در آن جامعه کوچک، عاشق شدن یک دختر جوان فقط یک احساس شخصی نبود؛ میتوانست به رسوایی یک خانواده و به دردسرهای اطرافیان، بهخصوص والدین، تبدیل شود. عاشقی عاقله کمکم زبانزد خاص و عام روستا شد. خبر به گوش کاکایش رسید. کاکایش خشمگین شد و گفت: «صغیر دختر، دست راست و چپت را هنوز نمیشناسی، چطور جرئت کردی عاشقی کنی و آبروی مرا ببری؟»
بالاخره خانواده پسر به خواستگاری آمدند، اما کاکایش با قاطعیت گفت: «اگر صد سال هم خواستگاری بیایید، من این دختر را به شما نمیدهم.»
در آن روستا، حرف و حدیث هم کم نبود؛ همینطور شیاطین خبررسان که گوشهای او را از خبرهای راست و دروغ پر میکردند. به او گفته بودند که حکیمه همه کارها را تمام کرده و میخواهد دخترش را به همان خانواده بدهد. کاکایش هم خشمگین شده و گفته بود: «وقتی همهکار را تمام کردهاید، چرا نزد من آمدهاید؟ بروید، همان زن، حکیمه، دخترش را به شما بدهد.»
و همین خشمها و لجاجتها، سرنوشت یک دختر نوجوان را به سمتی برد که هیچکس تصور نمیکرد. خانواده پسر تصمیم گرفتند عاقله را فراری دهند و فرار اتفاق افتاد. اما فرار عاقله فقط فرار یک دختر نبود؛ گویا تمام سنگینی یک جامعه، یک فرهنگ و یک عمر قضاوت، یکباره روی سر مادرش فرود آمد.
وقتی خبر فرار دخترش را شنید، میگفت: «زمین و آسمان سرم نشست، گویی کوره آتش و روغن داغ شده یکباره بر سرم ریختهاند.» در همین حال، مردم روستا به جای اینکه در آن لحظه سخت کنارش بایستند، به او گفتند: «خودت دخترت را فراری دادی.» و بعد، اتهامی که شاید از خود فرار دختر هم دردناکتر بود: «خودش راضی بود. خودش دخترش را فرستاد.»
حکیمه میگفت که آن لحظه احساس کردم تختههای آسمان بر سرم فرود میآیند. چشمانم را سیاهیای فرا گرفت؛ سرم چنان گیج رفت که گویی همه دنیا روبهروی من ایستاده و مرا به خاطر چیزی که نکرده بودم، محکوم میکند. آن تهمت از وجودش رها نشد و آن لحظه، از شدت خشم و درماندهگی، ابتدا دخترش عاقله و بعد دیگرانی را که در این ماجرا نقش داشتند، نفرین کرد.
اما گاهی آدم در لحظهای از خشم، حرفی میزند که بعدها تمام عمر با صدای خودش در ذهنش تکرار میشود. او بعدها باور کرد که آن دعای بد، دامن خودش و دخترش را گرفت. عاقله سرانجام عروس شد.
هنوز خیلی جوان بود که پشت سر هم صاحب دو فرزند شد. اما مادر شدنش دیری نپایید؛ زیرا پس از تولد دو فرزند، بیماری لاعلاج و ناگهانی او را از پا انداخت و مرگ، او را از دو کودک خردسالش جدا کرد.
حکیمه پس از مرگ دخترش، علاوه بر داغ دختر، بار سنگین دیگری را نیز با خود حمل میکرد. این پرسش بیپاسخ که آیا نفرین آن روز واقعاً به سرنوشت دخترش گره خورده بود؟ یا این فقط ذهن زخمی مادری بود که سالها زیر بار فقر، تهمت، فرهنگ و عذاب وجدان زندهگی کرده بود؟ و یا تکرار کلمات، در جامعهای که قدرت چیرهگی بر تمام سرنوشت انسانها را دارد و جزو لاینفک زندهگی شده و مسیر ناهموار زنان آنجا را ناهموارتر میکند.
شاید هیچکس جواب این سوال را نداند. اما چیزی که میدانم این است که گاهی یک زن تنها با یک حادثه نمیشکند؛ بلکه نیست میشود و روحش را روانه نیستان ابدی میکند. تنها چیزی که از او میماند، جسم اوست که به ناچار زندهگی باقیماندهاش را همراهی میکند.
من خود که شنونده حکایتش بودم، آن روزها را چنان تعریف میکرد که گویی مغز مغز استخوانهایش در حال جوشیدن است. او زیر سنگینی سالها سکوت، قضاوت، اجبار و ترس، آرامآرام فرسوده شده بود و گاهی آنچه مردم «تقدیر» مینامند، چیزی جز نتیجه زنجیرهای از انتخابهایی نیست که هیچکس به آن زن اجازه نداده بود خودش انتخابشان کند.





