برپایه تازهترین گزارشها از وزارت معارف زیر کنترل طالبان که هفته گذشته به دست رسانهها رسید تعداد مدارس دینی از ۲۱ هزار باب فراتر رفته و شاگردان این مدارس از سه و نیم میلیون تن بیشترند، در حالی که تعداد مکاتب عادی دولتی و خصوصی بالای ۱۸ هزار گفته شده است. این آمار به تنهایی و بدون هیچ شرحی به حد کافی گویا و رساست و میتواند به ما بگوید که افغانستان به کدام سو روان است و چه آینده تاریک و خطرناکی را برایش باید انتظار داشت.
جامعهای که از فقر جان میدهد و تنها با تکیه بر کمکهای خارجی میتواند نفس بکشد بیش از همه به آموزشها و آموزشگاههایی نیاز دارد که به فرزندانش پیدا کردن نان را یاد بدهد. به گفته مولانا، آدمی اول به فکر نان بود. آموزش بیش از هر چیز باید به بهبود وضعیت اقتصادی جامعه کمک کند تا مردم از وابستهگی، گداییگری و نیازمندی به بیگانهگان نجات پیدا کنند. شکی نیست که همه نیازهای یک جامعه به پیدا کردن نان خلاصه نمیشود، و پس از سیر کردن شکم نوبت به نیازهای دیگری میرسد که هر کدام به جای خود اهمیت دارد و باید برآورده شود. مشهورترین تئوری درباب نیازهای بنیادی هِرم مازلو است که در نزد یونسکو و سازمانهای بینالمللی محکی برای ارزیابی نظامهای آموزشی به شمار میرود. پس از تامین نیازهای بنیادی است که مردم یک سرزمین دارای زندهگی انسانی شده و کشورشان به ثبات و رفاه میرسد.
برای تربیت کودکان و نوجوانان بهگونهای که بتوانند زندهگی آبرومندانهای داشته باشند نیاز به یادگیری دانشها و مهارتهای فراوانی است و آموزش متعارف، که گاهی به آن آموزش سکولار نیز گفته میشود، در دنیای امروز متکفل آن است. آموزش دینی، بهویژه به شکلی که در مدارس افغانستان و پاکستان تدریس میشود، هیچ نقش مهمی در زمینه بهبود زندهگی مردم و برآوردن نیازهایشان ندارد. این نوع از آموزش نه تنها اینکه شاگردان را خودکفا به بار نمیآورد و متکی بودن به خود را به آنان آموزش نمیدهد، بلکه آنان را کاملاً وابسته به خیرات و صدقات به بار آورده و بار دوش جامعه میسازد. این سادهترین عیب نظام آموزشی مدرسه است. یعنی اکنون افغانستان سه و نیم میلیون انسان تربیت میکند که باید نان مفت بخورند و مصرفکننده محض باشند. دیگران باید کار کنند و آنان مصرف.
همه درد سر این نوع از آموزش همین نیست. اغلب کسانی که در این مدارس آموزش میبینند پرتوقع و پرادعایند و در عین حالی که چیز زیادی نمیدانند گمان می کنند که چیزهای زیادی میدانند. آنان به دیگر دانشها چون آگاهی ندارند به چشم بیاعتنایی و تمسخر مینگرند و صاحبان دیگر رشتهها را همتای خود به شمار نمیآورند. بسیاری از دانشآموختهگان این مدارس تصور میکنند که با بقیه فرق دارند زیرا از خدا و پیامبر نمایندهگی میکنند و از سوی آنان سخن میگویند. این حس خودمقدسپنداری باعث میشود که خود را بالاتر از نقد بینگارند و هر انتقادی را توهین به دین و مقدسات جلوه دهند. یعنی این قشر عامل سرکوب اجتماعی بقیه اقشار تحصیلکرده و عامل نهادینه شدن استبداد هنجارین در جامعهاند.
با راه یافتن ایدیولوژیهای افراطی و جهادی به مدارس دینی در افغانستان و پاکستان خطر مدارس چندین برابر میشود. این عارضه جدیدی است که دستکم در مدارس قدیمی وجود نداشت. اکنون که طالبان بهعنوان جریان سیاسی و متکی به خشونت توانسته است در منطقه عرض اندام کند و به یکی از بازیگران عرصه ژئوپلیتیک ارتقا یابد، بسیاری از مدارس دینی در خدمت این اجندا قرار گرفته و محملی برای رشد و ترویج افراطگرایی و تروریسم شدهاند. البته همه مدارس دینی این گونه نیستند، اما الگوی مسلط در شرایط کنونی الگوی طالبانی است. فضای درونی این مدارس حالت قرنطینهای دارد و شاگردان فرصت آشنایی با اندیشههای دیگر و درکی از عوالم متفاوت را ندارند. وضعیت ذهنی و روانی شاگردان در این مدارس آنان را به شدت آسیبپذیر و طعمه آماده برای سربازگیری گروههای تروریستی و مشارکت در جنگ و خشونت میگرداند.
اگر سه و نیم میلیون جوان این کشور به جای رفتن به مدرسه، مهارتهایی را فرا میگرفتند که آنان را به مشاغل عایدزا میرسانید، افغانستان چه تحولی پیدا میکرد. هر جوان برخوردار از دانش و مهارت کارآمد میتواند نانآور دو سه نفر از اعضای خانوادهاش باشد، و با آموزش این سه و نیم میلیون تن، زندهگی نزدیک به ده میلیون نفر از شهروندان افغانستان بهبود پیدا میکرد، حال آنکه اکنون وضعیت وارونه است. مصیبت کلانتر اینکه اهمیت و ارزش سایر رشتهها در نظام طالبانی سقوط کرده و هر روز برای مکاتب عمومی مشکل تازهای خلق میشود. از نظر طالبان و استادانشان مکاتب عمومی رقیب به شمار میروند، و با عرضه دانش متفاوت از نفوذ ملاها میکاهند. طالبان جنگ با مدرنیته و پدیدههای متعلق به عصر جدید را بخشی از رسالت خود میدانند و تضعیف مکاتب را از این حیث به شکل سازمانیافته به پیش میبرند.
افغانستان در سه سال گذشته بخش مهمی از منابع انسانی خود را از دست داده است، زیرا بخش اعظم نخبهگان علمی و فرهنگی از آن کوچ کرده و راهی دیار غربت و مهاجرت شدهاند. پرکردن جای خالی این همه کادر علمی و مسلکی به تنهایی دو دهه تلاش منظم و سرمایهگذاری کافی لازم دارد و بودجه داخلی این کشور از آن عاجز است. به هم خوردن توازن میان مدارس و مکاتب اوج این فاجعه است، زیرا مکاتب قرار است برای رشتههای مسلکی مختلف نیروی انسانی تربیت کند، و مدارس تنها برای یک رشته، اما به لحاظ کمیت، طبق آنچه در گزارشها آمده است، برای یک رشته که علوم دینی است بیشتر از ۲۱ هزار مدرسه وجود دارد و برای همه رشتههای دیگر در حدود ۱۸ هزار مکتب. کسانی که با اصول و قواعد توسعه و الزامات رهایی از فقر و عقبماندهگی آشنایی دارند میتوانند عمق فاجعه نظام طالبانی را برای افغانستان درک کنند.
نظام طالبانی با واگذاری مناصب دولتی به ملاها و کنار زدن نیروهای مسلکی، جامعه را وادار میکند که خود را با شرایط این گروه هماهنگ گرداند. بسیاری از مردم فرزندان خود را به مدارس و دارالحفاظها میفرستند به امید اینکه فرزندانشان ملا و قاری شده و در آینده راهی به یافتن شغل و منصب دولتی پیدا کنند. مردم میدانند که کسی از طریق تحصیلات مسلکی در این نظام به جایی نمیرسد و بلکه در معرض فشار و تهدید قرار میگیرد. نشانههای یک سونامی ویرانگر در افق افغانستان نمایان است، اما کسی آن را جدی نمیگیرد. به گفته نیما یوشیج:
بر دم دهکده مردی تنها،
کولهبارش بر دوش،
دست او بر در، میگوید با خود:
غم این خفته چند، خواب در چشم ترم میشکند.





