وقتی از عباس جمشیدیفر، بازیگر معروف ایرانی، در یک برنامه انترنتی زنده خواسته شد درباره افغانستان یک «چیز خوب» بگوید، تنها یک کلمه بر زبان آورد: «تریاک». همین یک واژه، موجی از اعتراض را در شبکههای اجتماعی افغانستان برانگیخت و گوینده سخن را وادار به عذرخواهی کرد. اما اگر تمام داستان را به یک لغزش زبانی یا شوخی نابهجا و عذرخواهی بابت آن، تقلیل دهیم، به یقین که از اصل مساله دور شدهایم: تصویر نازیبا و نارساییکه از افغانستان و ساکنانش در ذهن غالب ایرانیها ترسیم شده است. پس اصل مساله، عباس جمشیدیفر و سخنش نیست، بلکه تصویری است که اکثریت ایرانیها از افغانها در ذهن دارند.
ما باید بپذیریم که در ایران با یک واقعیت تلخ مواجهیم: اینکه افغانبودن یا هم افغانستانیبودن، پیش از آنکه یک «هویت» باشد، یک «موقعیت اجتماعی نازل» است. برپایه این پندار، اگر در افغانستان استاد دانشگاه باشی، پزشک حاذقی باشی، نویسنده زبردست باشی، وزیر باشی یا هم حتا رییس جمهور؛ اما همینکه از مرز عبور کردی و وارد خاک ایران شدی، تمام آن پیشینهها رنگ میبازد و تنها یک موقعیت برایت باقی میماند: «افغانی کارگر». آن هم کارگری که نه حقوق مناسب دارد، نه امنیت شغلی، نه امکان دفاع از حق خود و نه حتا کرامتی که شایسته هر انسان آزاد است. پس مشکل، تنها تبعیض علیه یک مهاجر افغان نیست، بلکه مشکل اساسی در فروکاستن کلیه مردمان یک سرزمین مستقل به یک موقعیت اجتماعی دونپایه و بیمقدار است. وقتی مردمان یک کشور فقط در قامت «کارگر» دیده شوند، دیگر دانشمند، استاد دانشگاه، شاعر، هنرمند و نویسنده آنها نیز بهجای آنکه با نام و تواناییشان شناخته شوند، با همان «برچسب بد» شناخته میشوند. آنچه جمشیدیفر بر زبان آورد، دقیقاً از همین ذهنیت غالب برمیخیزد.
واقعیت این است که افغانستان با وجود همسایهگی، همزبانی و هزاران سال پیوند تاریخی، هنوز یکی از ناشناختهترین کشورهای منطقه برای اکثریت ایرانیهاست. این ناآشنایی فقط در میان مردم عادی دیده نمیشود که در میان دانشگاهیان، نخبهگان و حتا نیروهای سیاسی نیز خیلی برجسته است. استادانی را میتوان دید که با جغرافیای خاور میانه، امریکای شمالی، امریکای مرکزی، اروپای غربی و شرقی، جنوبشرق آسیا و… خوب آشنایی دارند، اما درباره افغانستان، نزدیکترین همسایه ایران، از چند خبر رسانهای فراتر نرفتهاند. بهتر است بگوییم که هفتپُشت دولتمردان خاورمیانهای و اروپایی را با جزئیات خواندهاند و میدانند، ولی درباره شخصیتهای معاصر سیاست افغانستان حتا اطلاع سطحی هم ندارند. برای همین، بیسبب نیست که حتا استادان دانشگاههای معتبر ایران، «کرزی» را «کرزای» مینویسند و تلفظ هم میکنند. یا هم در کتابی از یک نویسنده ایرانی خواندم که حامد کرزی را «نخستوزیر» افغانستان معرفی کرده بود. این نشان میدهد که بخش بزرگی از ایرانیها تاریخ افغانستان را نخواندهاند و از ساختار فرهنگی ـ اجتماعی این کشور تصویر روشنی ندارند. فقط همین کلیشه پرتکرار را شنیدهاند: در افغانستان تریاک است.
این ناآشنایی گاه به ابتداییترین واقعیتهای فرهنگی نیز میرسد. میدانم باورش دشوار است، ولی هنوز کم نیستند ایرانیهایی که نمیدانند زبان فارسی در افغانستان «رسمی» است و میلیونها گوینده دارد. حتا بسیاری نمیدانند که ساکنان تاجیکستان نیز به فارسی حرف میزنند و این زبان محدود به مرزهای ایران فعلی نیست. برای همین، ایرانیهایی هستند که از شنیدن فارسی روان از زبان یک افغانستانی یا تاجیکستانی شگفتزده میشوند؛ گویی فارسی زبانی است که دیگران از ایران آموختهاند، نه زبانیکه قرنها در جغرافیای گستردهای (از بلخ و بخارا تا هرات و غزنه و شیراز و اصفهان) بالیده است. این شگفتی، خود نشانه ناآشنایی با افغانستان و نادیدهانگاری کلیت این کشور و مردمانش است.
باید اعتراف کرد که افغانستان برای غالب ایرانیها، اساساً کشوری نیست که ارزش شناختهشدن داشته باشد. بهتر است بگوییم که افغانستان برای ایرانیها بیش از آنکه «موضوع شناخت» باشد، «موضوع خبر» است؛ آن هم معمولاً وقتی موجی از مهاجرت، حادثه امنیتی یا بحران سیاسی رخ دهد. اما مساله فقط ناآگاهی نیست، بلکه نوعی «فاصلهگذاری هویتی» نیز بهچشم میخورد. برای نمونه، بسیاری از ایرانیها تمایل ندارند که پیوندهای تاریخی ـ فرهنگی کشورشان با افغانستان را برجسته کنند؛ گویا که قرینبودن با این کشور برای آنها مایه ننگ باشد. ازاینرو، سخنگفتن از زبان فارسی و تاریخ مشترک برایشان نه جذاب که دلآزار است. برعکس، دوست دارند مشترکات کشورشان با جاپان و سوئیس و بقیه کشورهای توسعهیافته برجسته شود.
نمونه جالبتر از این ناآشنایی را در آثار انگشتشمار کسانی میبینیم که درباره افغانستان کتاب نوشتهاند یا هم به این کشور سفر کردهاند و ادعای آشنایی با این مرزوبوم دارند. برای نمونه، امیرهاشمی مقدم، استاد دانشگاه مازندران (که دل در گرو «ایران فرهنگی» دارد)، کتابی بهنام چرا افغانستان برای ایران مهم است؟ نوشته است. تکمیل این کتاب بهقول خودش بیش از سه سال طول کشیده است. سفارش هم از جانب نهاد متعلق به ریاست جمهوری ایران بوده است. هاشمی مقدم که به افغانستان هم سفر کرده و سفرنامهای هم با نام سفر به سرزمین آریاییها نوشته است، ناآشنایی ایرانیان با افغانستان را بهروشنی به چالش میکشد. اما جالب اینکه خودش در کتابش نیز دچار عدم شناخت از افغانستان میشود. برای نمونه، از فرامرز تمنا بهحیث «رییس دانشگاه کابل» یاد میکند؛ درحالیکه او ریاست «دانشگاه افغانستان» را ـ که یک بنگاه خصوصی بود ـ برعهده داشته است. بلی، این البته خطای بزرگی نیست و نه سرنوشت افغانستان را تغییر میدهد و نه هم از ارزش تلاشهای نویسنده برای شناساندن این کشور میکاهد؛ اما از زاویه دیگر، همین لغزش کوچک معنای بزرگی دارد: اینکه افغانستان در ایران آنقدر کم مطالعه شده که حتا علاقهمندانش هنگام نقد عدم شناخت از آن، گاهی دچار اشتباه میشوند. از قضا وقتی هم درباره دلایل بیاهمیتبودن افغانستان در نگاه ایرانیها مینویسد، از قاچاق مواد مخدر از منشأ افغانستان به ایران بهحیث مثل اعلا یاد میکند و آن را با هویت کشور گره میزند: «اما چون کشت تریاک و بهدستآوردن مواد مخدر با هویت افغانستان شناخته میشود، لازم است بهتنهایی مورد بحث قرار گیرد.» اگرچه نویسنده با استدلال نشان میدهد که این تصور از بنیاد نادرست است؛ یعنی نه همه افغانها قاچاقچی مواد مخدرند و نه هم مواد مخدر بخشی از هویت افغانستان است؛ اما جملهای را که در آغاز به کار برده است، این پرسش را پیش میکشد: چه کسی میان «هویت افغانستان» و «مواد مخدر» پیوند برقرار کرده است؟ آیا مواد مخدر واقعاً بخشی از هویت افغانستان است، یا بخشی از روایتی که طی سالها درباره این کشور ساخته و تکرار شده است؟ فرق است میان این دو. ازاینرو، آنچه جمشیدیفر بر زبان آورد، حرف یک شخص نیست که تکرار یک روایت ساختهشده است.
اما اگر دقت کنیم، ریشه این روایتها، کلیشهها و نگاههای تحقیرآمیز از یک جوی آب میخورد: ضعف خود افغانستان. واقعیت این است که احترام در مناسبات میان ملتها، فقط محصول تاریخ و فرهنگ نیست، بلکه در جهان معاصر بیشتر محصول قدرت است. کشوریکه دولت کارآمد، اقتصاد نیرومند، پاسپورت معتبر و بازار جذاب داشته باشد، حتا اگر پیشینه فرهنگی چندانی هم نداشته باشد، شهروندانش در بیرون از مرزها احترام میبینند. برعکس، کشوریکه سالها با جنگ، مهاجرت، فقر و وابستهگی شناخته شده باشد، ناخواسته شهروندانش نیز بار همان تصویر را بر دوش میکشند. اگر امروز یک شهروند جاپانی، چینی، اماراتی یا قطری وارد ایران شود، پیش از آنکه سخنی گوید، تصویری از کشورش همراه اوست؛ تصویری از ثروت، قدرت و فناوری مدرن. اما شهروند افغانستان، اغلب با تصویر کشوری وارد میشود که دهههاست درگیر بحرانهای گوناگون است. این البته بهمعنای توجیه حقیرپنداری افغانها توسط ایرانیها نیست، بلکه تلاش برای فهم ریشه ماجراست.






