مردم افغانستان در پانزدهم آگست سال ۲۰۲۱ شکست سختی خوردند که پیامدهایش تا سالهای دراز و شاید تا چندین نسل ادامه پیدا کند. اما شکست در تاریخ ملتها پدیدهای غریب و نادر نیست، بلکه بخشی از تاریخ هر کشور و مردمی است. هیچ کشوری را نمیتوان یافت که همه تاریخ آن با شکوه پیروزی و موفقیتهای پایدار مزین شده باشد. چنین چیزی طبیعی نیست. زندهگی بشر در درازای تاریخش، بهویژه از روزگاری که اجتماعات شهری شکل گرفته، ترکیبی از فراز و فرود، از شکست و پیروزی بوده است. از این نظر، شکست ملتها و فروپاشی دولتها امری طبیعی است و همه کشورها از این حیث یکسانند. آنچه مهم است، نوع واکنش ملتها به رویداد شکست است: آیا از آن درسی فرا میگیرند؟ آیا به ریشههای شکست خود پی میبرند؟ آیا تدابیری برای جلوگیری از تکرار آن میسنجند؟ آیا راهی به عبور از آن پیدا میکنند؟ آیا پس از شکست دوباره به پا میخیزند یا تن به فروپاشی ابدی میدهند؟ به تعبیر رایجتر، آیا چالشها را به فرصت تبدیل میکنند یا در کام تلخ آنها برای همیشه فرو بلعیده میشوند؟ از این منظر، تجربه ملتها یکسان نیست؛ شماری از کشورها از میان دود و خاکستر سر برمیآورند و دوباره عظمتی درخشان را باز میآفرینند و شماری دیگر در گرد و غبار تاریخ برای همیشه ناپدید میشوند.
سه سال پس از شکست ما باید در برابر این رویداد درنگ کنیم و ببینیم که مهمترین واکنشهای ما به این فاجعه تاریخی چه بوده است؟ و آیا این واکنشها از تعادل ذهن، سلامت روان و وضعیتی امیدوارکننده خبر میدهد، یا برعکس نشان از بیماری و اختلال شعور جمعی ما دارد و چارهجویی اساسیتری را میطلبد؟ ما میتوانیم واکنشها را چه در سطح فردی و چه در سطح جمعی به تحلیل بگیریم و در سطح جمعی میتوانیم واکنش هر نسل، هر صنف و هر گروه اجتماعی یا سیاسی را جداگانه بررسی کنیم تا به نتیجهای روشنتر دست یابیم. رفتارهای پس از شکست گفتنیهای فراوانی به ما دارد و سرنخهای مهمی از روانشناسی اجتماعی را به دست میدهد. از آن رهگذر میتوانیم به شناختی بهتر از خود دست یابیم، هم به نقاط ضعف و هم به نقاط قوت خود، و در پرتو چنین شناختی میتوانیم در آینده رویکردی درستتر در پیش بگیریم.
نخستین واکنشهای پس از سقوط که بسیار شیوع داشت، سراسیمهگی بود. با آنکه نشانههای فروپاشی بسیار پیش از آن در افق کشور نمایان شده بود، بسیاری هیچ آمادهگی برای آن نداشتند، و هنگامی که اتفاق افتاد تصور میکردند که خواب میبینند، و آرزو میکردند که زودتر بیدار شوند و با گشودن چشمانشان اطمینان یابند که آنچه میبینند واقعیت ندارد. بسیاری به خود تلقین میکردند که اتفاق مهمی نیفتاده است و این تغییر آنیِ بهزودی برطرف گردیده و اوضاع بهزودی عادی میشود. این سراسیمهگی، گیجی و عدم تشخیص موقعیت در سطوح مختلف دیده میشد؛ حتا در میان برجستهترین سیاستمداران کشور که چند روز قبل از آن خواب بازگشت مجدد به قدرت و تکیه زدن به کرسیهای تصمیمساز را میدیدند. آنان نمیتوانستند قبول کنند که بخت پادشاهی از چندقدمیشان ناگهان ناپدید شده است. کسانی که تا دیروز، یا چند ساعت قبل از حادثه در مرکز بسیاری از بحثها قرار داشتند و در میان تهران، اسلامآباد، دوحه و مسکو در آمدوشد بودند تا درباره سرنوشت یک کشور و مردمش تصمیم بگیرند، اینک برایشان باور کردن این حقیقت بسیار سخت بود که در خانه نظربند شده یا در میدانهای هوایی گیر افتاده و یا در کمپهای مهاجرت بلاتکلیف ماندهاند، و هنوز امیدوار بودند که دوباره آبهای رفته بازآید به جوی.
واکنش بعد از آن به راه افتادن موج دشنام و ناسزاگویی بود که به آدرس بسیاری حوالت شد، به هر کسی که مسبب این وضعیت شناخته میشد، از سرقوماندان اعلای قوای مسلح تا وزیر دفاع، تا رییس امنیت، تا فرمانده نیروهای ناتو، تا ایالات متحده امریکا، تا کلیت تمدن غرب و انسان سپید… برگزیدن زبان زننده و گزنده و انتخاب دشنام به جای نقد، نشانه استیصال و درماندهگی بود، نشانه چشیدن تلخی شکست و اطمینان از واقعی بودن فاجعه. اکنون بسیاری میدانستند که این شکست واقعی است و آنچنان عظیم است که به هیچ روی جبران آن متصور نیست. پناه بردن به دشنام و ناسزاگویی راهی به تخلیه خشم تلنبار شده در روان اکثریت بود که بهشکل سیلی از کلمات رکیک و حملههای زبانی تلخ و زهرآلود روانه شبکههای اجتماعی و فضای عمومی میشد تا اندکی از خشم ذخیره شده را بکاهد و روانهای زخمخورده را مرهم شود.
واکنش پرهیاهوتر به این رویداد که اندکی بعد قوت گرفت، به دست گرفتن آتشبار بحثهای قومی و تباری و رگبار کردن به جان قوم و تبار مقابل بود. مردمی که قرنها در کنار هم زیسته بودند، اکنون به مثابه گرگ و گوسفند دیده میشدند و هر کس خودش را در مقام قربانی و طرف مقابل را در مقام دشمن مهاجم انگاشته بر دیگری حملهور میشد. در این بستر بود که فرافکنی، خودقربانیپنداری، اهریمنانگاری طرف مقابل و تقسیم جامعه به دو بخش خودی و بیگانه و تقسیم جهان به دو اردوگاه خیر و شر شیوع پیدا کرد و همه چیز سپید و سیاه انگاشته شد. در ادامه این وضعیت بود که بحث از تجزیه، بحث از انتقام، بحث از خونخواهی و موضوعاتی از این قبیل به میان آمد و این موضوع تا ادوار بسیار دور تاریخی، تا صدها سال عقبتر گسترش داده شد و استخوانهای فراوانی از گورشان بیرون کشیده شدند تا تنور دعواهای امروزی را گرمتر کنند.
هیچ یک از این واکنشها اما دردی را درمان نمیکند و از تلخی رویداد نمیکاهد و برای مردمی درمانده در یک سیهروزی تاریخی آب و نان نمیشود. واکنش درستتر این بود که همه آسیبدیدهگان از رویداد، همه کسانی که از فاجعه رنج میبرند و همه کسانی که زندهگیشان در پی این مصیبت آسیب دیده است، راه گفتوگو در پیش میگرفتند، راه هماندیشی و تفکر همهگانی، راه اندیشیدن به صدای بلند، مشوره و رایزنی. باید ما میدانستیم که از سرزنش این و آن و انداختن بار ملامت به گردن دیگران به جایی نخواهیم رسید. باید مانند انسانهای بالغ مسوولیت کردهها و نکردههای خود را به دوش میگرفتیم. باید راهی به گذشت و بخشش همدیگر پیدا میکردیم تا در برابر دشمنی که چنین فاجعهای را بر کشور تحمیل کرده، به اتحاد برسیم. باید شکافها را پر کرده، دعواهای خرد و ریزه را کنار نهاده، دلخوریهای شخصی را به یک سو نهاده و در پی استحکام صفوف برمیآمدیم. باید با حفظ تنوع و تکثر میتوانستیم بر نقاط کلی و منافع عمومی مشترک به اجماع برسیم. باید از هر کسی که در برابر طالب، در برابر افراطگرایی و در برابر تروریسم صدایی به اعتراض بلند میکند، استقبال میکردیم و او را از خود میپنداشتیم. باید مردمی را که حیران و سرگردان ماندهاند از این بلاتکلیفی رهایی میبخشیدیم. باید کارهای خانهگی فراوانی را که نیمه گذاشته بودیم تکمیل میکردیم تا شکست را سرآغاز پیروزی دیگری قرار بدهیم. ملتهای بالغ از شکستهای سختتر جان به سلامت بردند، از جاپان و جرمنی در تاریخ نزدیک تا چندین کشور دیگر در تاریخ دور. هر شکستی را میتوان جبران کرد اگر عقلانیت کافی در میان باشد و ارادهای شکستناپذیر که تسلیم حوادث زمانه نگردد و تن به ذلت و زبونی ندهد. اگر به جای دشنام و اتهام، وقت و توان خود را صرف بازاندیشی و تأمل در گذشته کنیم، به یافتههای بسیاری خواهیم رسید که ما را برای عبور به سوی فردایی روشن به کار میآید.





