حکایت تنها از سقوط یک نظام نیست. سقوط با خود دردها و زخمیهای فراوانی برجا گذاشته که هر کدام در یادداشتهایی ثبت شده است. در پی سقوط هزاران زندهگی نابود شده، هزاران جوان ترک وطن کرده، مغزها کوچیده و امید و آرزوها دفن شده است. حکایت سقوط، حکایت زندهگی بهفنارفته جوانانی است که در دام افسردهگی و بیسرنوشتی در سه سال گذشته سختترین روزها را سپری کرده و میکنند. به مناسبت سهسالهگی سقوط، جوانان از قشرهای مختلف دانشآموز، دانشجو، معلم، داکتر، عکاس، هنرمند و دختران در تبعید یادداشتهای حزنانگیز فرستادهاند که هر کدام حکایت تلخی از سه سال حاکمیت طالبان دارد. هر یک این یادداشتها بازتاب حقیقتهای تلخی است که گروه طالبان پس از تسلط افغانستان بر قشرهای مختلف به خصوص زنان تحمیل کرده است. زنان و دختران از زندهگی تحمیلی زیر پرچم طالبان نوشته و گفتهاند که در سه سال حاکمیت طلبان چیها بر آنان گذشته است.
اولین یادداشت از آموزگاری است که با وجود محدودیتهای فراوان تلاش در باسوادکردن دختران دارد. او از تلخکامی سه سال اخیر زندهگیاش نوشته است: «سه سال میشود که روزگار را در پستویی از ترس و ابهام میگذرانم. سه سال زندهگی در حاکمیت طالبان برای من، بهعنوان یک دختر یعنی حد کامل نابرابری و بیعدالتی. اگر جایی یا کسی بخواهد معنای بیعدالتی را بفهمد، میخواهم از من و میلیونها دختر افغانستانی بپرسد که سه سال میشود آن را از سوی حاکمیت ظالم طالبان تجربه میکنیم. سه سال میشود که هر ثانیهاش به عقب برمیگردیم. طالبان در این سه سال آرزو و امید را از میان ما دزدیدند. بنابر برنامه و هدفی که داشتم حال باید در کنار آموزگاری در یکی از دانشگاهها، دوره ماستریام را شروع میکردم. اما حاکمیت طالبان باعث شده که به دلیل جنسیتم که خداوند من را زن آفریده، در خانه بمانم و حصار بلند وحشت و ترس را تحمل کنم.»
انیسِ دانشآموز، کوتاه اما پردرد نوشته است: «سه سال زندهگی زیر پرچم طالبان، برای من معنایی جز رنج، درد، نابرابری، ظلم، ترس، وحشت و محدودیت ندارد.»
یادداشت دیگر را یکی از دخترانی که از ترس گروه طالبان خودش را در خانه پنهان کرده، فرستاده است. چند ماه قبل افراد این گروه به بهانه حجاب قصد بازداشتش را داشته و او به سختی توانسته است فرار کند. او چنین نوشته است: «در سه سال حاکمیت طالبان واقعاً خیلی روزهای دشواری داشتم. خیلی برایم سخت میگذرد. اول که حق مکتب رفتن را از من گرفتند. دوم اینکه با خیال راحت نمیتوانم بیرون بروم. چون چند ماه پیش وقتی میخواستم به طرف کورس بروم با وجودی که حجاب داشتم نیروهای امر به معروف میخواستند مرا با خود ببرند که خوشبختانه موفق شدم فرار کنم. بعد از آن روز که تقریباً شش ماه گذشته است دیگر نتوانستم کورس بروم. چون خیلی میترسم که دوباره آن حادثه تکرار شود. زندهگی کردن بدون هدف خیلی سخت است و از این هراس دارم که اگر حاکمیت طالبان پایدار بماند آیندهام چی خواهد شد؟ آیا میتوانم به آرزوهای خود برسم؟ در این سه سالی که گذشت، من باید صنف دوازده میبودم و تلاش میکردم تا به آرزوهای خود برسم.» او آخرین جملهاش را جدا از پاراگرافهای دیگر و با خط درشت نوشته است که همه چیز میگذرد، اما فراموش ما نمیشود که چگونه هر روز ما را حذف میکنند.
در روزگاری که هنر و هنرمند از افغانستان متواری شدهاند، تعدادی از هنرمندان در تقلای حفظ آن هستند. یکی از هنرمندان از پل سرخ کابل، جایی که روزی مکان تجمع دنیای هنرمندان بود و اکنون جز حسرت از آن باقی نمانده، چنین نوشته است: «دنیای هنر هر روز در کشورم رنگ میبازد. هر روزی که میگذرد ما و روزگار هنری ما تاریکتر میشود. در سرزمین هنر، هنر با خطر مواجه شده است. ارزش آن با بوتهای کثیف یک گروه تروریستی به خاک مالیده میشود. ترسم از این است که همقطارهایم خسته شوند و رنگ و برسشان را کنار بگذارند.» آخرین جملهاش را با سوز نوشته است و خود را به نهال در حال رشد توصیف کرده که پس از سقوط توسط گروه طالبان در حال نابودی است: «به نهالی میماندم که در حال رشد بود. شاخهها، برگ و گلم را قطع کردند. شکستاندند تا رشد نکنم. اما خشک نشدهام، ادامه میدهم. من میتوانم به اوج برسم و دنیا را زیبا بسازم.»
دانشجوی در تبعید و فرزند یکی از نظامیهای دولت پیشین که با هراس از بازداشت، شکنجه و قتل اعضای خانوادهاش ترک وطن کرده، چنین از درد، حسرت و بغض بیوطنی نوشته است: «زندهگی ما به مرزی تشبیه شده است که یک طرف زندهگی و طرف دیگر مرگ است. مرگ در کشور خودم و زندهگی پرحقارت در کشور همسایه؛ اما چطور سر کنیم زندهگیای را که هیچ چیزی جز درد در آن نصیبمان نشد. ما چی کاری کردیم که این گونه تحقیر، توهین و شکنجه روحی میشویم. سه سال شد که وجود طالبان از راه دور ما را شکنجه میکند. قصه بود که این ظلمستان پایدار نیست و دیر دوام نمیآورد؛ اما سه سال گذشت و از این پس نیز معلوم نیست که آیا کاخ ظالمان فرو میریزد یا خیر؟
یکی از دانشجویان دانشگاه طبی کابل که اکنون مصروف کارآموزی در یکی از شفاخانههای شخصی است، در یادداشتی که فرستاده از زمان مهم ازدسترفتهاش در سه سال حاکمیت طالبان نوشته است: «سالی که گذشت ضررهای جبرانناپذیری بر زندهگیام وارد گردید و بزرگترین ضرر آن از دست دادن بهترین ثروت زندهگیام یعنی زمان بود. من از رسیدن به بزرگترین هدف زندهگیام باز ماندم و هر روز از آن دورتر و دورتر میشوم. زمان جمهوریت فضا برای پیشرفت خیلی زیاد بود. من محصل سال سوم رشته استوماتولوژی بودم و تا حال فارغ میشدم و مستقل کار میکردم. حالا خیلی ناامید و شکسته شدهام و هیچ امیدی برایم نمانده است.»
عکاس، دختری که همه رویای او عکاسی بود تا صحنههای خوب زندهگی را در قابها ماندگار و خاطرهساز کند. اکنون کامره و محل کارش را از دست داده است. او در سوگ از دست دادن رویاهایش خانهنشین شده و روزهای دشواری را میگذراند. در یادداشتی که به مناسبت سهسالهگی سقوط فرستاده، دوام حاکمیت گروه طالبان را اسفبار خوانده و میگوید که اگر حاکمیت طالبان بیشتر از این دوام کند، جوانان نابود میشوند: «من بیست و دو سال سن دارم، اما همیشه آرزو میکنم که ای کاش این سه سال تلخ را تجربه نمیکردم. در این سالها دانشگاه، کار، فعالیتهای اجتماعی، آزادی فردی و حتا حق انتخاب پوشش خود را از دست دادم. از این هراس دارم که مبادا حاکمیت طالبان بیشتر دوام کند، چون ما بار دیگر به بیست سال عقب برمیگردیم.» زنان در سهسالهگی قدرتگیری طالبان بنابر فرمانهای صادر شده از سوی رهبر این گروه، کار و مسیر پیشرفت خود را از دست دادهاند: «اگر حکومت تغییر نمیکرد، حالا محصل سال سوم دانشگاه هنر در بخش عکاسی بودم و در یک دفتر بهعنوان عکاس و دیزاینر کار کرده و یک بانوی مستقل میبودم و به حیث یک فرد توانا و جوان به دیگران هم کمک میکردم؛ اما متاسفانه حالا همه به خواب و رویا مبدل شده است.»
در ادامه یادداشتهایی که از هر جمله آن حسرت زمانهای ازدسترفته، رویاهای بهفنارفته و شکنجه روحی و روانیای که طالبان به ارمغان آوردهاند، یادداشتی از یکی از خبرنگاران زن که در یکی از رسانههای تحت کنترل طالبان کار میکند، اسف بار است. او پس از حاکمیت طالبان اولین کارش را در یکی از رسانهها آغاز میکند و سختترین محدودیتها و بیشترین تحقیرها را در صحنه کارش از سوی افراد این گروه متحمل میشود. او که مجبور به ادامه فعالیتش در چنین شرایط است، نوشته است: «سه سال گذشته همانند کابوس گذشت. کابوسی که هر لحظه و هر دقیقه مجبور به سپری کردن آن بودم. هر شب به امید پایان این روزهای سیاه میخوابم و هر روز را بهعنوان آخرین روز حاکمیت این گروه شب میکنم. شاید بتوانم بگویم که این سه سال همانند سیاهی شب گذشت. شاید هیچگاه آفتاب طلوع نکرد. من روشنایی و گرمایش را حس نکردم. ما نسل جدید بیست سال دموکراسی، آزادی و برابری را تحمل کردیم. جامعه جهانی در تبانی با طالبان رویا و هدفهایمان را دزدید. بار دیگر ما زنان و دختران قربانی شدیم. قربانی جنگ، خشونت و سیاستی که هیچ دخالتی در آن نداشتیم»
در ادامه نوشته خود صدای خبرنگاران را صدای خفه شده در گلو عنوان کرده و نوشته است: «ما صدایی هستیم که در حنجره، خفه شده است. ما بذرهایی هستیم که محکوم به نشگفتن است. دقیقاً نمیدانم که چگونه باید سنگینی این پستی، به حقارت کشیدن و تحقیرشدنمان را به تصویر بکشم. واژه کم میآورد که بگویم این سه سال بر من و همجنسهای من چی گذشت. همیشه در افغانستان بهخاطر جنسیت، قومیت، زبان و مذهبم قربانی دادم. اینبار هم قربانی دادم؛ اما میپرسم که چرا قربانیهای ما پذیرفته نمیشوند؟ چرا این روزها را پایانی نیست؟ اگر پس از هر زمستان، بهاری است، پس کجاست بهار ما که نمیرسد؟»
این یادداشتها گواه آن است که در سه سال حاکمیت طالبان زنان و دختران از هر قشر و طبقه متاثر شده و زندهگی بسیار تلخی را میگذرانند. ناامیدی، افسردهگی، غربت، شکنجه، فرار، هراس، محرومیت از همه حقوق و مقاومت نتیجه سه سال قدرتگیری طالبان در افغانستان است. این یادداشتها حاکی از یک عمر ازدسترفتهای است که در انتظار بهار به خزان رسیده است.






