بازگشتانده شدن طالبان به قدرت، مسیر توسعه کشور را بست و جامعه را به عقبگرد مجبور کرد. این عقبگرد همه ابعاد زندهگی را شامل میشود و همه اقشار جامعه از آن متاثر شدهاند. در این میان، کودکان آسیبهای بیشتری دیدهاند که آنها نیز به دستههای مختلف تقسیم میشوند. هر دسته آنها، به دلیل مشخصههای هویتی که خودشان هیچ نقشی در انتخاب آن ندارند، با دستههای دیگر متمایز میشوند و سیاستهای بنیادگرایانه و متحجر طالبان به آنها آسیب زده است. در گام نخست، میتوان گفت که هیچ کودکی، حتا اگر فرزند ملا هبتالله هم باشد، از آسیب سیاستهای عقبگرایانه طالبان در امان نمانده است؛ اما در مجموع کودکان پیش از هر مشخصه دیگر، به دلیل جنسیت خود دستهبندی میشوند. کودکان دختر سرنوشت سیاهتر و روزگار تاریکتری نسبت به کودکان پسر در زیر پرچم سفید طالبان دارند و کودکان ترنس بیش از کودکان دختر. مشخصههای دیگری نظیر قوم، زبان، مذهب، منطقه و… نیز در تعیین سطح آسیبپذیری کودکان از سیاستهای گروه طالبان موثرند. بهطور مثال، یک کودک دختر هزاره شیعه اهل دایکندی، سطح محرومیتهای بیشتری را نسبت به یک کودک پسر پشتون قندهاری تحمل میکند. کودک دختر دایکندی، یک بار به دلیل اینکه در دایکندی متولد شده، از برخی امتیازات و حقوق مانند برق و سرک محروم شده است، بار دیگر به دلیل اینکه هزاره متولد شده و حاکمیت طالبانی روی خوشی به آنها نشان نمیدهد محرومیت را تحمل میکند، بار سوم به دلیل اینکه از پدر و مادر شیعه متولد شده است و طالبان با تشیع ستیز دارند از برخی حقوق خود محروم شده است، بار چهارم به دلیل اینکه دختر متولد شده و حاکمیت مردسالار و زنستیز طالبان در زیر پا کردن حقوق زنان تخصص دارد از حقوق اساسی خود محروم شده است و بار پنجم هم به دلیل اینکه با زبان فارسی صحبت میکند و مورد تبعیض قرار میگیرد. این محرومیت مضاعف، حداقلیترین محرومیتی است که مثلا یک دختر دایکندی آن را تحمل میکند. کودکان دیگر ممکن یک یا دو دلیل کمتر برای محرومیت داشته باشند، ولی بدون شک آنها نیز از اولیهترین حقوق خود محروم شدهاند و این آسیب کمی نیست.
جنگ قدرت که در نتیجه آن طالبان بر سرنوشت مردم افغانستان حاکم شدهاند، کودکان را قربانی کرده است. کودکان افغانستان همین حالا ضمن آنکه امید خود نسبت به آینده روشن و زندهگی انسانی را از دست دادهاند، با مشکلات عدیدهای مواجه هستند. این مشکلات از گرسنهگی و تشنهگی شروع میشود و با مخاطرات ماینهای کارگذاریشده ادامه مییابد، به آموزش بیکیفیت و محرومیت از آن میرسد و از آنجا به سمت محرومیت از تفریح و شادی پیش میرود و به سمت ایستگاه کودکان کار تغییر مسیر میدهد. بخشی از این کودکان، به مدارس جهادی طالبان فرستاده میشوند تا گوشت دم توپ سیاستمداران طالب در آینده شوند و خود ناقضان حقوق انسانی در چند سال بعد باشند. ضمن آنکه طالبان از دانشآموزان مدارس جهادی، فرصت زندهگی انسانی، تفریح، شادی و آموزش دانش مدرن را میگیرند، آنها را شبیه خود تربیت میکنند که نسبت چندانی با انسانهای عصر حاضر ندارند. نه الزامات زندهگی انسانهای عصر حاضر را میدانند و نه میتوانند با انسانهای امروزی ارتباط برقرار کنند. تعدادی دیگر از این کودکان پسر، به صفوف جنگجویان میپیوندند و از آنها ضمن استفاده در میادین جنگ، بهعنوان برده جنسی نیز کار گرفته میشود. این مربوط کودکان پسر میشود که به مدارس جهادی طالبان جذب شدهاند.
دختران اما در وضعیت متفاوتتری قربانی میدهند. آنها ضمن آنکه بهصورت دستهجمعی از حقوق اساسی خود از جمله آموزش و تفریح و گشتوگذار و انتخاب نوع پوشش محروم شدهاند، برخی از آنها به مدارس دینی زیر کنترل طالبان جذب و در آنجا شستوشوی مغزی میشوند تا در آینده به نامهای مختلف به جنگجویان و فرماندهان طالبان سرویس جنسی ارایه کنند. طالبان به دلیل اینکه با جامعه ارتباط برقرار نمیتوانند، در ازدواج نیز پاسخ منفی بسیاری میشنوند و به همین دلیل مدارس دینی دخترانه را به بنگاههای دلالی ازدواج تبدیل کردهاند. براساس گزارش روزنامه 8صبح، دخترانی که در مدارس دینی کندز درس میخوانند، پیش از این به ازدواج با طالب رضایت نداشتند، اما در مدارس به این کار تشویق میشوند و برخی از آنها پذیرفتهاند که به زنی یک طالب درآیند. این دختران، اکثرا زیر سن قانونیاند و به دلیل اینکه توسط ملاهای طالب اغفال میشوند، نادانسته خود را به دام امیال جنسی جنگجویان طالبان میاندازند و از همه حقوق انسانی خود دست میکشند. این کودکان دختر، در حقیقت قربانیان وضعیت سیاسی حاکم بر کشورند که از جان خود مایه میگذارند و همه زندهگی خود را با ورود به مدرسه دینی و ازدواج با طالب، میبازند.
این، بخشی کوچک از وضعیتی است که حاکمیت طالبانی بر سرنوشت کودکان در کشور تحمیل کرده است. مسایلی مانند این، کمتر مورد توجه رسانهها، مردم افغانستان، جامعه جهانی و نهادهای بشری قرار میگیرد. با توجه به نشر و پخش گسترده ویدیوهای تجاوز جنسی ملاامامان در مساجد بر کودکان دانشآموز و مدرسان در مدارس دینی، ما واکنش جدیای از سوی جامعه در داخل و سازمانهای بینالمللی مدافع حقوق بشر و حقوق کودک را شاهد نبودهایم. متاسفانه کودکان در افغانستان، مانند خود افغانستان از اهمیت افتادهاند و اندوه آنها توجه جامعه جهانی را برنمیانگیزد. به جای آن، جامعه جهانی، بهخصوص برخی کشورهای منطقه و همسایه تلاش میکنند حاکمیت طالبانی را یک امر ناگزیر جلوه دهند و با آن از در تعامل پیش آیند. این امر، به عمر حاکمیت طالبانی و به تبع آن حجم اندوه و محرومیت کودکان افغانستان میافزاید. کشورهایی که تعامل با طالبان را تبلیغ میکنند، احتمالا از لحاظ سیاسی برای آنها سودهایی دارد، اما تاوان آن را کودکان پسر و دختر در نقاط مختلف افغانستان میپردازند، برخی کمتر و تعدادی بیشتر، و هر کدام متناسب با مشخصههای هویتی خود و اینکه آیا به مدارس زیر کنترل طالبان جذب شدهاند یا نه.
کودکان در افغانستان که تا حال چندین بار قربانی سیاستهای کشورها و حاکمان افغانستان شدهاند، هنوز دورههای جدیدی از قربانی شدن را تجربه میکنند. یکی با آوارهگی، دیگری با تبعات سیلاب و زلزله در غیبت حاکمیت مسوول، تعدادی با جذب شدن در مدارس دینی و جهادی، بخشی با تحمل گرسنهگی و تشنهگی، تعدادی با کودک کار شدن و… از چهار طرف هم میبینیم که سازمانهای بینالمللی و کشورهای تاثیرگذار در برقراری روابط با طالبان مسابقه گذاشتهاند، در حالی که این اقدامات بهشدت کودکان را قربانی میکند. این قربانیان کوچک، در پیش چشم سازمان ملل، کشورهای مدافع حقوق بشر و سازمان کنفرانس اسلامی قربانیهای بزرگ میدهند. از آنجایی که هم سازمان ملل به تعامل با طالبان علاقه وافر دارد، هم سازمان کنفرانس اسلامی در تحسین طالب گلو پاره میکند و هم کشورهای مدعی حمایت از حقوق بشر منافع خود را در تعامل با طالبان میبینند، به نظر میرسد که نه اسلام و کنفرانس کشورهای پیرو آن به داد کودکان افغانستان میرسند، نه منشور سازمان ملل و کنوانسیون حقوق کودک به درد کودک افغانستان میخورد و نه کشورهای مدعی حمایت از حق بشر و کودک.






