در آخرین روزِ رمضان، هنگام برچیده شدن شعاع زرین آفتاب از کمرکش کوهها، او اولین کسی بود که به قله کوهِ میخ، بالا میشد.
روی تختهسنگی مینشست و نفسش را در سینه قید میکرد؛ با دست بر ابروانِ تیره و چشمان بادامیاش سایه میکرد تا زودتر از همه حلول ماه نو را ببیند و فرارسیدن عید فطر را به اهل آبادی نوید دهد.
باشندگان قریههای «لیلی» و «قلبتو»، حتا «تختوبند کوسه» نیز تا شام تاریک، پیشِ مسجد و دَمِ دروازههایشان منتظر میماندند که گلبیگم کَی از قله پایین میشود و میگوید که فردا عید است یا نه؛ گلبیگم اولین کسی بود که حلول ماه نو را نوید میداد.
کوه میخ، بلندترین کوه در ولسوالی ورس ولایت بامیان است که آفتاب از آن دیرتر غروب میکند. در گذشتههای دور، جوانان قریههای اطراف، بعضی کودکان شوخ و یگان پیرمرد دلزنده نیز به ماه نو، به قله آن بالا میشدند.
گلبیگم که هماکنون با تکیه بر عصاچوب راه میرود، میگوید: «در قدیم،از روزهای عید در ولایت بامیان با رسم و رواجهای خاص محلی تجلیل میشد؛ سر آغاز این رسمها دیدن ماه نو در شب سیام ماه رمضان بود؛ اما در سالهای پسین بسیاری از آن رسم و رواجهای مردم فراموش شده.»
گلبیگم که دیگر آن فروغ جوانی به چشمانش نمانده، یک آهِ سرد از ته دل میکشد و میافزاید: «پیش از انقلاب، مردم عید روزه را با عنعنه و تشریفات خاصی برپا میکردند، از هفتهها پیش زنان و اطفال برای فرارسیدن عید آمادگی میگرفتند و مردان نیز برنامههای خاص محلی خودشان را داشتند.»
وی همچنان که عصاچوبش را با مشت محکم گرفته به دیوار تکیه زده است، با حسرت از گذشته یاد میکند: «آن زمان رادیو و تلویزیون نبود، ملا نیز بین مردم کمتر بود، مرجع عید کسانی بودند که ماه نو را میدیدند، خبر عید با دیدن ماه نو از یک قریه به قریه دیگر توسط خود مردم منتقل میشد.»
گلبیگم پس از مکث کوتاهی، به آسمان نگاه کرده علاوه میکند: «چه روزی و روزگاری بود، حیف که زود گذشت. آن وقتها کسیکه اول ماه نو را میدید، به فاتح یک میدان جنگ میماند، با غرور و سربلندی از قله کوه میخ پایین میشد، برای دیگران تعریف میکرد که چگونه ماه را دیده است؛ و تا یک سال دیگر سر زبانها میبود.
پس از رویت حلال شور و هلهله آغاز میشد، همه آن شب را به نام عید زندهها با تهیه قوروتی، آبجوشک و یا شیربرنج جشن میگرفتند. یک شب پیشترش را نیز خانوادهها عید داشتند که آن را عید مردهها میگفتند. زنان در عید مرده حلوای سرخ، حلوای سمنک، نان مالیده، زالهگگ، دلده و برنج پلو بهعنوان نذرانه تهیه میکردند.»
گلبیگم در عید مردهها، وقت اذان شام با روغن حلوای نذر بالای دیگدان فتیله روشن میکرد، چادر نیلیاش را کمی پس میزد و روبه قبله در مقابل آن مینشست، به امواتش طلب مغفرت مینمود؛ فراوانی نعمت را آرزو میکرد و آرامی مملکت را میخواست.
مردان قریه نیز آن شب را همراه کودکانشان هر کس با یک قوری غذا، در خانه بزرگ قریه جمع میشدند، پس از صرف غذا سوره یاسین میخواندند، به حق مردگان و مسافرانشان دعا میکردند، در آخر برای مسافرین قریه خصوصا کسانیکه در خدمت عسکری بودند، یک چنگال حلوا میدادند، به نیت اینکه تاعید دیگر از سفر به سلامت برگردند.
گلبیگم کمی مکث میکند؛ گویا چیزی تازه بیادش آمده باشد، با لبخند ملیحی میگوید «پس از رویت ماه نو، زنان جوان و دختران نوبالغ شب را در یک خانه جمع میشدند، فقیرکبازی میکردند، به جان یک زن لباس مردانه میپوشاندن، از پشم گوسفند به او ریش و بروت میساختند، دورش پیشپو میکردند، غمبور میزدند، غیچک مینواختند، آواز میخواندند، پاسی از شب که تیر میشد، دستهایشان را حنا کرده به خانههایشان برمیگشتند.»
حاجی حسینداد باشنده مرکز بامیان که تا هنوز هم از ساعتتیریهای دوران جوانیاش در عید روزه به شور و شعف میافتد، میگوید: پیش از انقلاب بیشتر مردم یک روز را عید میگرفتند، همه لباسهای نو میپوشیدند، مردان پیش و زنان به تعقیب آنان هر دسته در خیل خود خانهگشتی میکردند و از غذای محلی که روی دسترخوان ماندگی بود، میخوردند.
او که در بازار ولایت، دکان ترکاریفروشی دارد، علاوه میکند: مردان جوان پس از صرف غذای عید، توبدنده، اسپدوانی، خردوانی، کشتیگیری و بزکشی میکردند، پسران اغلب به کلاه قاغ، بُجُلبازی و لنگیبازی میپرداختند، این بازیها با هیجان بیشتر بهصورت مسابقات بین دو قریه اجرا میشد.
گلبیگم با شنیدن گپهای حاجی حسینداد، قصهاش را از سر گرفته میگوید: در گذشتهها عید روزه بسیار ساده و کممصرف بود، روز عید در اول صبح با اهدای فطر روزه به فقرا آغاز میشد، اما در سالهای اخیر مراسم تجلیل عید روزه هم پرمصرف شده و هم جنجالی.
پس از مکث کوتاه ادامه میدهد، آن زمان همهی گپها دست میرِ آغیل و ملای قل(میر و ملای قریه) بود، مردم با ایران و پاکستان آشنایی نداشتند، میر و ملا خودشان صاحب اختیار بودند، پشت گپهای همسایه نمیگشتند، ما همگی در اول ماه شوال با مغارهنشینان مرکز بامیان یکجا و یکروز عید میگرفتیم، آن روز بسیار خوش میگذشت.
اما سید احمدحسین احمدپور، آمر اطلاعات ریاست اطلاعات و فرهنگ ولایت بامیان میگوید: با آنکه بسیاری از رسم و رواجهای بومی مردم این ولایت مثلمسابقه دوش بین کهنسالان، چوگانبازی، ماچوکسواری(یک نوع بازی محلی)، شعرخوانی و سنگ چبچی(سنگاندازی) بین مردان کهنسال به فراموشی سپرده شده است، باز هم عید فطر در این ولایت باشکوه تجلیل میشود.
احمدپور علاوه میکند: مردم سه روز را عید میگیرند، پسرانیکه نامزداند و کسانیکه عروس نامزاد شده دارند، زنان قریه و محل را جمع کرده به عروسش عیدی میبرند، که اغلب عیدی عروسان یک دست لباس قیمتی با یک گوسفند لاندیشدگی و چند قرص نان فطیر همراه با میوه میباشد.
او میافزاید: در سالهای پسین گشتن خانه به خانه نزد مردهداران، اگر کدام دلخورگی در آبادی وجود داشته باشد، مراسم آشتیکنان، رفتن به میله در بند امیر و ساحات تفریحی، زیارت اهل قبورنیز بین مردم رواج شده است.
گلبیگم که خاطرات ناخوشایندی از سالهای جنگ دارد، میگوید: «بحرانهای سیاسی و کشمکشهای داخلی در کشور سبب نابود شدن بعضی رسم و رواجهای بومی مردم این ولایت شده و جای آن را فرهنگ وارداتی کشورهای همسایه گرفته است.»
او علاوه میکند، در سالهای پسین اضافه بر افزایش مصارف عید روزه که بیشتر خانوادهها با انواع خوردنی از قبیل خسته، پسته، کشمش و میوههای تازه از مهمانانشان پذیرایی میکنند، بعضی رواجهای دیگر مثل در یک روز چند بار لباس پوشیدن، اغلب بسیار قیمتیاند و آرایش بین پسران جوان نیز افزایش یافته است.
با آنهم مردم بامیان عید فطر را باشکوه تجلیل میکنند، مغارهنشینان این ولایت نیز عید دارند، اما متفاوتتر از دیگران، چون آنان نمیتوانند به اطفالشان لباس نو بخرند، غذای لذیذ بپزند و با کارمندان دولت و موسسات یکجا عید کنند.





