شماری از زنانی که همسرانشان را از دست دادهاند، میگویند که در شرایط دشوار اقتصادی و نبود فرصتهای شغلی برای زنان، با مشکلات فراوانی روبهرو هستند. آنان میافزایند که برای تامین نیازهای اولیه خانوادههایشان ناگزیرند در خانههای مردم صفاکاری کنند و در کنار تحمل دشواریهای اقتصادی، با رفتارهای تحقیرآمیز و قضاوتهای نادرست اجتماعی نیز مواجه شوند. به گفته آنان، این برخوردها در کنار فشارهای معیشتی و مسوولیت تربیت فرزندان، زندهگی را برایشان دشوارتر ساخته و احساس تنهایی و بیپناهی را در آنان تشدید کرده است.
زینب (مستعار) میگوید که سرپرستی چهار فرزندش، او را با مشکلات و دشواریهای فراوانی روبهرو ساخته است. او که برای تامین هزینههای زندهگی و رسیدهگی به فرزندانش با چالشهای زیادی مواجه است، میافزاید که بهدلیل جوان بودن، هنگام مراجعه به خانههای مردم برای صفاکاری و لباسشوی، با حرفوحدیث و قضاوتهای دیگران روبهرو میشود.
این بانو میگوید: «فرزندانم کوچک هستند و خودم هم بیسواد هستم. مشکلاتم بیحد است. چون جوان هستم، وقتی برای کار به خانههای مردم میروم، مردم در موردم گپ میزنند. اگر کار هم نکنم، مشکلاتم بیشتر میشود.»
زینب میگوید: «چهار یتیم دارم که باید به تعلیم و تربیت آنان رسیدهگی کنم. اگر بیرون بروم، نمیتوانم به درسهایشان رسیدهگی کنم. اگر برای کار به خانههای مردم بروم، کسی نیست که از فرزندانم نگهداری کند. اگر آنها را در خانه کسی هم بگذارم، باز هم بهخوبی به آنها رسیدهگی نمیشود. کرایه خانه، پول برق و آب را بهسختی پرداخت میکنم. ماهانه دو هزار و ۷۰۰ افغانی کرایه خانه میپردازم. پسرم صنف یازدهم مکتب است و بهخاطری که آیندهاش خراب نشود و مانند من بیسواد نماند، نمیگذارم کار کند. اگر سواد میداشتم، میتوانستم در یک محل کار کنم و همزمان به فرزندانم نیز رسیدهگی کنم تا کسی در موردم حرف نزند. اگر برای کار از خانه بیرون بروم، فرزندانم بیسرپرست میمانند و اگر نروم، از گرسنهگی و مشکلات زندهگی رنج میبرند. مشکلات زنان بیوه در شرایط کنونی بیشتر شده است.»
افسانه (مستعار)، میگوید: «پنج سال میشود که شوهرم شهید شده است. پنج فرزند دارم. زمانی که شوهرم شهید شد، دختران دوگانهگی سه ماهه بودند و شرایط بسیار دشواری داشتم. خانهام کرایی است و سه تن از فرزندانم در مکتب خصوصی درس میخوانند. پس از شهادت شوهرم، در یک بانک وظیفه گرفتم؛ اما معاشم کم است و مصارف خانواده و کرایه خانه را پوره نمیکند. خواستم فرزندانم را به مکتب دولتی ببرم، اما آنها گفتند که در مکتب دولتی درس نمیخوانند.»
این بانو میافزاید: «وقتی فرزندانم خواستههایشان را مطرح میکنند، توانایی برآورده کردن آنها را ندارم. تنها کاری که از دستم برمیآید، گریه کردن است. روزها به وظیفه میروم و شب، از زمانی که به خانه برمیگردم تا ساعت دو بجه شب، مصروف شستن لباسها، آماده کردن غذا و کمک به درسهای فرزندانم هستم. زندهگی برایم بسیار دشوار شده است. شوهرم کسی بود که در هر مشکلی به او تکیه میکردم؛ اما اکنون حتا مسوولیتهایی را که بر عهده او بود نیز خودم به دوش میکشم.»
افسانه میگوید که هرگاه لباس مرتبتری میپوشد، اعضای خانواده شوهرش در پشت سر او سخنان ناپسند میگویند و وی را به برقراری رابطه با مرد دیگری متهم میکنند. به گفته او، برادران شوهرش نیز هشدار دادهاند که در صورت ازدواج مجدد، فرزندانش را از او خواهند گرفت.
شراره (مستعار)، یکی دیگر از زنانی که پس از درگذشت شوهرش مجبور به ازدواج با برادرشوهرش شده است، میگوید که او را بدون رضایت و موافقت خودش به عقد برادر شوهرش درآوردهاند و هیچکس در این مورد نظر او را نپرسیده است.
این بانو میافزاید: «شوهرم به بیماری سرطان مبتلا بود و یک پسر یکساله دارم. سه ماه میشود که شوهرم وفات کرده است. در روز سوم وفات شوهرم، در حالی که هنوز شوک از دست دادن شریک زندهگیام را تحمل میکردم، مرا به عقد برادر شوهرم درآوردند. هیچکس از من نپرسید که آیا به این ازدواج رضایت دارم یا خیر. برادر شوهرم همسر دیگری دارد و چهار فرزند نیز دارد. همسر برادر شوهرم با من رفتار بسیار نامناسبی دارد و پیوسته به من طعنه میزند. تمام امور زندهگیام تحت فرمان او پیش میرود؛ از اینکه چه لباسی بپوشم تا اینکه کجا بروم. کاش به من فرصت میدادند تا نخست سوگوار از دست دادن شوهرم باشم و دوران غم و اندوه خود را سپری کنم و پس از آن، درباره آینده و زندهگیام خودم تصمیم بگیرم.»
این در حالی است که بخش زنان سازمان ملل پیشتر گفته بود که زنان و دختران در افغانستان با خطرات متعدد و درهمتنیده روبهرو هستند و در میان آنان، زنان خودسرپرست بیشتر در معرض گرسنهگی قرار دارند.
بخش زنان سازمان ملل در حوزه کمکهای بشردوستانه گفته است که زنانی که از حمایتها و امکانات حفاظتی کمتری برخوردارند، بیشتر در معرض ناامنی و انواع فشارها قرار میگیرند.






