مریم (مستعار)، دختر جوانی در هرات، میگوید که خانوادهاش او را بدون رضایتش به عقد مردی درآوردهاند که تمایلی به ازدواج با او ندارد. به گفته او، پس از مخالفت با این تصمیم خانوادهاش، مورد لتوکوب شدید قرار گرفته و رفتوآمدش به بیرون از خانه نیز محدود شده است. او همچنین تایید میکند که تا کنون دو بار اقدام به خودکشی کرده است؛ اما هر دو بار خانوادهاش او را به شفاخانه انتقال داده و از مرگ نجات دادهاند.
مریم میگوید پس از کامیابی در امتحان کانکور و راهیافتن به رشته ژورنالیزم دانشگاه هرات، خانوادهاش اجازه ندادند تحصیلش را آغاز کند. او از واکنش خانوادهاش چنین یاد میکند: «خبرنگاری؟ که چی؟ آبروی ما را زیر پاهایت لگد کنی؟ اجازه رفتن را نداری، دختر!» او پس از آن در یک انستیتیوت ثبتنام کرد و آموزش پرستاری را آغاز نمود؛ اما با بستهشدن آن مرکز آموزشی، این فرصت نیز از بین رفت.
به گفته مریم، در همین دوره فشار خانواده برای ازدواجش بیشتر شد. او به فرد دیگری علاقهمند بود، اما خانوادهاش بهدلیل وضعیت مالی آن فرد با این انتخاب مخالفت کردند و خواستار ازدواج او با مرد دیگری شدند.
مریم میگوید در ششم جون ۲۰۲۶، دو تن از نزدیکان خانواده نزد او آمدند و پرسیدند: «وکیل نفسات کیست؟» او میگوید در آن لحظه از موضوع آگاه نبود و تنها نام پدرش را بیان کرد. بعدتر فهمید که عقد ازدواجش در همان روز انجام شده است. به گفته او، مردی که قرار بود همسرش شود نیز در مراسم حضور نداشت.
مریم میگوید پیش از این بارها مخالفتش را با ازدواج بیان کرده و از خانواده خواسته بود اجازه دهند دستکم یکبار با مرد مورد نظر صحبت کند؛ اما درخواستش پذیرفته نشد.
او میافزاید: «راضی نبودم! هرقدر میگریستم، فایده نداشت. با آنکه قلبم نزد دیگری بود، عقد اجباریام با دیگری صورت گرفت. وقتی این خبر را شنیدم، دنیا در نظرم تاریک شد.» به گفته مریم، پس از عقد نیز مخالفتش را ادامه داد.
مریم میگوید زمانی که به مردی که به عقد او درآمده بود، اعلام کرد که تمایلی به این ازدواج ندارد، خانوادهاش از این موضوع آگاه شدند و او را مورد لتوکوب قرار دادند. پس از آن، رفتوآمدش محدود شد، تلفن همراهش را از او گرفتند و اجازه دیدار با دوستانش را نداشت. مریم همچنین ادعا میکند که حتا برای مراجعه به شفاخانه و دریافت فیزیوتراپی برای دست آسیبدیدهاش با محدودیت روبهرو بود.
مریم میگوید که در پی عقد اجباری، حتی تصمیم به خودکشی گرفته است. او میافزاید که در ششم جولای سال جاری میلادی اقدام به خودکشی کرد؛ اما خانوادهاش او را به شفاخانه انتقال دادند و از مرگ نجات یافت.
او میگوید پس از بازگشت به خانه، خشونت و محدودیتها ادامه یافت. مریم همچنین از اقدام دیگری به خودکشی یاد میکند که به گفته او، پس از پانزده روز محدودیت رخ داد و بار دیگر به انتقالش به شفاخانه انجامید.
مریم میگوید: «وقتی چشمهایم را باز کردم، باز همان نور خیرهکننده بود، باز بوی دارو و سروصدای رفتوآمد مردم. شوک عصبی وحشتناکی را سپری کرده بودم، اما هنوز نفس میکشیدم.» او میافزاید که خانوادهاش اکنون مراسمی را برگزار میکنند که آن را نامزدی میخوانند؛ اما او با این وضعیت موافق نیست و همچنان برای پذیرفتن ازدواج تحت فشار قرار دارد. او نمیداند برای رهایی از این شرایط به کجا مراجعه کند و چه کسی صدایش را خواهد شنید.
این بانو میگوید: «کسی نیست تا صدایم را بشنود. نمیدانم کدام درِ نجات را بکوبم تا کسی برایم بگوید بیا.»
مریم میگوید خواستش این است که مخالفتش جدی گرفته شود و بتواند بدون خشونت و اجبار درباره زندهگی و آیندهاش تصمیم بگیرد.






