من در خانهای بزرگ شدم که دیوارهایش گلی بود و سقفش کوتاه. از پنجره کوچک اتاقم، همیشه به آسمان کابل نگاه میکردم؛ آسمانی که برای من مثل یک بوم نقاشی بزرگ بود. در شهری که گاهی بوی ترس و ناامنی میداد، یاد گرفته بودم که در دنیای کتابها پناه بگیرم. برای من، هر کتاب یک پنجره بود که به دنیایی دیگر باز میشد؛ دنیایی که در آن، هیچ دیواری نمیتوانست جلو پرواز فکر انسان را بگیرد.
اینجا داستانی است از دختری که رویای بلندپروازانه داشت، اما زیر خاک به فراموشی سپرده شد. در یکی از ولایتهای دوردست، جایی که سنتهای ناپسند گاهی بر اصول انسانی سایه میافکند، زهرا دختری بود که آرزوهایش در حصار دیوارهای گلی خانه محدود شده بود. در آن جامعه، خشونت پنهان و آشکار نهتنها در کوچه و بازار، بلکه در تصمیمگیریهای کلان خانوادهها نیز ریشه دوانده بود.
پدر زهرا، تحت فشار عرفهای نادرست و برای حل یک اختلاف قدیمی، تصمیم گرفت زهرا را به عقد مردی درآورد که سالها از او بزرگتر بود. زهرا که در آرزوی ادامه تعلیم و کسب دانش بود، در برابر این تصمیم اجباری ایستادهگی کرد. اما در جامعهای که خشونت ساختاری، حق انتخاب را از دختران سلب کرده بود، صدای او در میان هیاهوی مردان تصمیمگیرنده گم شد. پدرش به تفاسیر نادرست از سنت، ازدواج را نه یک پیوند مبتنی بر رضایت و کرامت انسانی، بلکه ابزاری برای «حفظ آبرو»ی خودش میدید.
روز عقد، زهرا در حالی که چشمانش از اشک پنهانی سرخ بود، شاهد معاملهای بود که در آن، کرامت انسانیاش نادیده گرفته شده بود. اما آنچه او تجربه میکرد، چیزی جز انحلال روحی و سلب آزادی نبود.
این ازدواج نهتنها زهرا را از آرزوهایش دور کرد، بلکه او را به گردابی از تنهایی و ناامیدی کشاند. در جامعهای که با خشونت و تحمیل، پیوندهای خانوادهگی را شکل میدهد، زهرا در سکوت خانه جدیدش، زیر بار خشونت و لتوکوب شوهرش، دیگر آن دختر خوشرو و بلندپرواز نبود.
و یک صبح، خبر ناگوار رسید که «زهرا خودش را به دار آویخته است.» از شنیدن این جمله، تمام وجودم به لرزه درآمد. آخر چه ظلمی بر سرش آمده بود؟ آن دختر باهوش چرا باید خودش را حلقآویز کند؟ چرا باید به این سرنوشت دچار میشد؟
در آن روزها، تنها دلخوشی من کتابخانه کوچکی بود که در گوشه خانه داشتم. مادرم با سواد اندکاش به من یاد داد که علم تنها خواندن کلمات نیست، بلکه درک عمیق از زندهگی است. او همیشه میگفت: به جای غرق شدن در ظاهر تلخ زندهگی، به دنبال معنای عمیقتر آن باشم.
کابل برای من شهری پر از تضاد بود. در کنار فقر و سختی، هنوز هم بودند کسانی که با وجود زندهگی فقیرانهشان، قلبی بزرگ داشتند و به دیگران کمک میکردند. من از آنها یاد گرفتم که انسانیت به ثروت نیست، به بزرگی روح است. این درس بزرگ زندهگی بود که در کوچهپسکوچههای شهر، از مردم ساده آموختم.
وقتی مکتبها بسته شدند، ناامید نشدم. با خودم گفتم: «اگر در مکتب بسته است، در ذهن من که باز است.» شروع کردم به نوشتن. نوشتن برای من نه یک سرگرمی، بلکه یک «قیام خاموش» بود. مینوشتم تا فراموش نکنم که کی هستم و چه آرزوهایی دارم. مینوشتم تا صدای تمام دخترانی باشم که در سکوت، به دنبال راهی برای روشنایی میگردند.
در آن روزهای سخت، به این فکر میکردم که چرا حقوق بشر در کشور گاهی نادیده گرفته میشود؟ پاسخ را در «بیسوادی» و «ناآگاهی» یافتم. وقتی جامعهای از علم فاصله بگیرد، خرافات و سنتهای نادرست جای حقیقت را میگیرند. من تصمیم گرفتم که بخشی از این تغییر باشم. نمیخواستم فقط یک تماشاگر ساده باشم؛ میخواستم کسی باشم که با قلمش، دیوارهای جهل را فرو میریزد.
من به فواید ازدواج آگاهانه و بر پایه عشق و احترام فکر میکردم. ازدواجی که در آن، دو انسان نه بهعنوان مالک و مملوک، بلکه بهعنوان دو همراه، برای ساختن یک زندهگی انسانی کنار هم قرار میگیرند. در اسلام و تعلیمات انسانساز آن، رضایت طرفین و احترام به شخصیت زن و مرد، اصل اساسی است. من میدانستم که اگر جامعهای بخواهد پیشرفت کند، باید به این اصول انسانی بازگردد.
هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم، با خودم میگفتم: «امروز چه چیزی یاد میگیرم؟» شروع کردم به یادگیری مهارتهای جدید. میخواستم زنی باشم که وقتی در جامعه حضور پیدا میکند، همه بدانند که او نهتنها حرفی برای گفتن دارد، بلکه راهی برای حل مشکلات جامعهاش میشناسد.
گاهی که از ناامنیهای شهر میترسیدم، حالا که به آن روزها فکر میکنم، میبینم که آزادی یک هدیه نیست؛ یک دستاورد است. آزادی، در لحظهای متولد میشود که تو تصمیم میگیری به جای غصه خوردن، یاد بگیری به دیگران امید بدهی. من دیگر آن دختر ترسیده نیستم. من تبدیل به بادی شدهام که راهش را در میان صخرهها پیدا میکند. میدانم که پشت هر غروب، طلوع دوبارهای خواهد بود.
شاید امروز کابل شهر وحشت باشد، اما من به آن سپیدهدم رهایی ایمان دارم. من در میان اینهمه ویرانی، ایستادهام و میسازم. یاد گرفتهام که حتا اگر همه دنیا علیه من باشد، اگر خودم به خودم باور داشته باشم، هیچ دیواری نمیتواند صدای مرا حبس کند. من هنوز هم ادامه میدهم؛ با ترس، با محدودیت، اما با قلبی که برای آزادی و آگاهی میتپد.






