دختری بودم سرشار از امید، انگیزه و آرزو. دنیای زیبایم از همان روز اول ورود به دانشگاه آغاز شد. از وقتی که با ورود به دانشکده ادبیات دانشگاه کابل قدم در دنیای ادبیات گذاشتم، آرزوهایم بزرگتر از پیش شد. قدمهایم را استوارتر از قبل بلند میکردم و دوست داشتم قلمم را محکمتر و پختهتر بسازم. اما با تسلط طالبان خشونتورز و سرکوبگر بر سرنوشت افغانستان، دنیایم دگرگون شد و زیباییاش رنگ باخت و دیگر به حالت اول برنگشت. دیگر از آن دختری سرشار از انگیزه خبری نبود. تن به ازدواج دادم به این امید که با دنیای مشترک زندهگیام بهتر شود؛ اما اشتباه میکردم.
مشکلاتم بیشتر شد. شوهرم در آغاز انسان خوبی معلوم میشد؛ اما بعداً چهره اصلیاش نمایان شد. از همه بدتر رفتار مادر و همسر برادرش مرا زیاد آزار میداد. ازآنجایی که در نظر آنان با «کار خانه» آشنایی کامل نداشتم، سخت سرزنش میشدم. برادرشوهرم هم رفتار بدی داشت؛ چون همسرش در خانه بیشتر از من کار میکرد. بعدها شوهرم را علیه من شوراندند و او هم روزتاروز رفتارش تغییر میکرد و در نهایت تبدیل به مردی بدگفتار و بدرفتار شد که برایم خیلی ملالآور بود. بدرفتاری شوهرم تا جایی عذابآور شد که پیهم بر خود اینگونه تلقین میکردم: چرا با ازدواج زندهگیام را تیرهوتار کردم؟
تمام اعضای خانواده بلای جان من شده بودند که این برایم زیاد عذابآور بود. زمانی که به خانه پدرم میرفتم تا لحظهای آرام بگیرم، قبل از آنکه به خانه شوهر برگردم، در غیابم روایتهایی میساختند که شنیدنش قابل تحمل نبود. این وضعیت سبب شده بود به میزان بدبینی شوهرم نسبت به من افزوده شود. شوهرم هردم هیولاتر از قبل میشد.
طی این مدت جز اینکه علیه دنیا بشورم، کاری نتوانستم انجام دهم. اکنون هم در بند این ازدواج گرفتارم؛ ازدواجی که زندهگیام را تاریک ساخت و دورنما همچنان تیرهوتار است. پیوسته با خود زمزمه میکنم که ای کاش طالبان برنمیگشتند و من و میلیونها دختر و زن دیگر تیرهروز و بدبخت نمیشدند.
تا رژیم طالبان برقرار است، زندهگی برای زنان و دختران افغانستان نیز زجرآور است. پس باید برای برچیدن بساط این رژیم زنستیز تا استقرار یک ساختار سیاسی مردمسالاری که حقوق و آزادیهای زنان در آن بهگونه کامل تامین باشد، مبارزه کرد.






