مولوی مهدی مجاهد سرباز جان برکف طالبان بود. غیرپشتون و نامحرم برای رژیم این گروه نیز بود. برخلاف خیلیهای دیگر، تابع بیچونوچرای رأی رهبر طالبان نبود و در جاهایی در جایگاه «حقطلب» ظاهر میشد و درباب قلمرو تحت حاکمیتش تصمیمهایی اتخاذ میکرد که با اراده قندهار قدری فاصله داشت. در نهایت بیرحمانه سرکوب و ناپدید شد. داستان جمعهخان فاتح هم عین داستان مهدی مجاهد است؛ با این تفاوت که اولی حداقل تا این دم سر به نیست نشده، اما تختوتاجش بر زمین افتاده است. از این دو داستان مشابه و درعینحال خبرساز و غوغاآفرین، درسهای عبرتآموزی میتوان آموخت.
۱- در پنج سال و چندروز گذشته بهدرستی عیان شد که «قومیت» در نظر طالبان بر هر امری ارجحیت دارد حتا بر «دینِیّت» هم؛ به این معنا که اگر در دینگرایی و دینخویی، افراطیتر از طالبان هم باشید، ولی وقتی در قومیت با این گروه مشترک نباشید، شایسته تحقیر هستید، نه اعزاز و اکرام. با این حساب، مشخص است که طالبان غیرپشتون نمیتوانند شأن و مرتبت شایسته در رژیم این گروه پیدا کنند، اگر باز هم جانها نثار کنند. تکوتوک کسانی هم که در منصبهایی گماشته شدهاند، بیشتر دارنده تکلیفند تا اختیار و در اطاعت محض از قندهار تردید به دل راه نمیدهند. به سرنوشت مهدی و فاتح نگاه کنید که از طالب پشتون هم طالبتر بودند؛ یعنی برای طالبان سنگرها فتح کردند و زمینها شخم زدند؛ بر مردمان بلخاب و دروازها ستمها کردند؛ نظامیان پرشماری را از دم تیز تیغ گذراندند؛ دروازههای ولسوالیها و ولایتهای زیادی را بهروی طالبان گشودند و خدمات بسیاری از این قبیل انجام دادند. البته نهفقط مهدی و فاتح که کسان دیگری هم از تاجیکان و اوزبیکها چنین کردهاند؛ اما پاداششان حذف از صحنه یا هم اعزام اجباری به ولایتهایی بوده که بهقول جمعهخان نه مردم محل به زبان آنها میفهمند و نه هم آنها به زبان بومیها. بهعبارت دیگر، هم اعزامشدهگان در رنجند و هم ساکنان محل. بهتر است بگوییم این گماشتهشدن به خدمت نیست که محکومشدن به «تبعید» است.
همین حالا بحران درونی طالبان در بدخشان راهحل در دسترس دارد: سپردن امور به طالبان بومی؛ چیزی که رژیم نمیخواهد و برایش عذابآور است. برعکس، این گزینه برای طالبان بومی جذابیت دارد و کارآمد نیز مینماید. همینطور، برای غالب ساکنان محل. طالبان در اینجا، «کارآمدی» را فدای «وفاداری» میکنند؛ یعنی بومیها هرچقدر هم شایسته باشند، ازآنجاییکه اهل وفا نیستند (در نظر رژیم)، به حاشیه رانده میشوند. برعکس، غیربومیها (که بیشتر بهنام طالبان جنوبی یاد میشوند) هرچقدر هم ناشایسته باشند، قدر میبینند و بر صدر مینشینند؛ چراکه از قبل در مظان اتهام قرار ندارند و خیال رژیم از ناحیه آنها راحت است که بیوفایی نمیکنند. چنین رویهای سبب شده تا علتهای دیگر نزاع (تاراج منابع زیرزمینی، استفاده خودسرانه از تجهیزات نظامی، انعقاد قراردادهای مرموز با شرکتهای خارجی و عدم پاسخگویی به مردم) به حاشیه رود و فقط درازدستی طالبان جنوبی بر زندهگی بدخشانیها در کانون توجه قرار گیرد و دوگانه «طالب بدخشی» و «طالب جنوبی» در صدر اخبار رسانهها جا خوش کند.
۲- طالبان نشان دادند که اصل «اطاعت» رکن رکین رژیم این گروه را میسازد؛ بهگونهای که بقیه ارکان رژیم در ذیل این رکن تعریف میشود و معنا پیدا میکند. برای همین، مقامهای طالبان و دمودستگاه تبلیغاتی این گروه، از بام تا شام درباب اهمیت رعایت اصل اطاعت در نظام اسلامی مورد نظرشان تبلیغ و افکار عامه را ترغیب به پابندی به آن میکنند. تأکید زیاده از حد بر اصل اطاعت سبب شده که رژیم طالبان بر رأی یک فرد استوار شود و بدتر از آن، این رأی قدسیت پیدا کند و مخالفت با آن مستوجب عقوبت سخت باشد. براین اساس، طالب و غیرطالب و مخالف طالب ناگزیر به تبعیت بیچونوچرا هستند؛ ورنه به سرنوشت مهدی و فاتح مواجه خواهند شد.
رعایت اصل اطاعت برای طالبان بهقدری مهم است که حتا مرز قومیت را هم میشکند؛ به این معنا که اگر طالب پشتون هم بر این اصل گردن ننهد، در حکم گردنکشی بهحساب میرود و محکوم به حذف از صحنه میشود که راندن عباس استانکزی از وزارت خارجه یک نمونه روشن و مثالزدنی در این باب است. درحالیکه طالبان بهخوبی میدانند وقتی فاتح را از میدان به در میکنند، قومگرا خوانده میشوند. همینطور، وقتی مهدی را ناپدید و خراسانی را سرکوب و زندانی میکنند نیز. همچنان میدانند تداوم این رویه، سبب میشود سایر فرماندهان غیرپشتون از میزان وفاداریشان به رژیم بکاهند و در نهان در پی جستوجوی نیروی بدیل بیفتند. با آن هم پایداری اصل اطاعت نسبت به تبعات احتمالی اجحاف بر طالبان غیرپشتون اهمیت بیشتر مییابد و نگرانیها در این باب بیپاسخ میماند.
۳- مواجهه طالبان با مهدی و فاتح برای مخالفان این گروه هم پیام روشن دارد: اینکه طالبان هنوز قادر به مهار نافرمانی درونی هستند و با موجودیت این گروه در صحنه، دولت فراگیر تشکیل نخواهد شد. بلی، واقعیت هم همین است. وقتی طالبان آدمهایی را از صحنه میرانند که در راه این گروه، جان دادند و جانها گرفتند، چگونه فرصت مشارکت کسانی را در قدرت فراهم کنند که دشمنان این گروه بهحساب میآیند. این در ظاهر غیرقابل باور است. اگر واقعاً طالبان قایل به مذاکره میبودند، قاعدتاً نباید هم بلخاب و دروازها را به میدان تاختوتاز تبدیل میکردند؛ چراکه در این دو منطقه نه داعش حضور داشت و نه هم مخالفان نظامی ـ سیاسی طالبان. شاید هم طالبان با سرکوب ناراضیهای درونی، میخواهند به ناراضیهای بیرونی بفهمانند که اگر شیمه دارند به میدان بیایند، ورنه گداییکردن مذاکره بهقصد ایجاد نظم سیاسی جدید ره به جایی نخواهد برد و حاصلش هم چیزی نخواهد بود جز تمدید وضعیت رقتبار فعلی.






