خبر حمله یک تبعه افغان بر نیروهای گارد ملی امریکا در واشنگتن، بیش از یک حادثه امنیتی ساده است؛ این رویداد نمایانگر دههها خشونت، مهاجرت و فروپاشی اجتماعی است که افغانها چه در داخل و چه در خارج از کشور با آن روبهرو بودهاند. برای من و میلیونها مهاجر افغان دیگر که بارها از افغانستان گریختهایم و هر بار بخشهایی از زندهگی و هویت خود را پشت سر گذاشتهایم، این حادثه یادآور یک دوراهی عمیق است: رویکرد قبیلهای کسانی که کشور را به جنگ کشاندند و فرصت اتحاد ملی و آرامش را از بین بردهاند، و غربی که زمانی پناهگاه آزادی و دموکراسی بود و ما به آن پناه بردیم، امروز شاهد گسترش همان تهدیدهایی است که از آن گریختهایم.
ما کشور را ترک کردهایم، اما زخمهایی که افغانستان را فرا گرفتهاند، نه ترمیم شده و نه محدود ماندهاند. اکنون حتا زندهگی پناهندهگان افغان و امنیت جوامع میزبان در غرب نیز در معرض تهدید است. این واقعیت تنها یک تراژدی نیست؛ بلکه هشداری روشن برای همه افغانهایی است که دههها غفلت را پشت سر گذاشتهاند و هنوز متوجه نیستند که نفوذ طالبان در جوامع، سرانجام دامان همه را خواهد گرفت. در اینجا سوالی مطرح میشود: چگونه قدرت نوپای طالبان توانست مرزها را با چنین سرعتی درنوردد و ریشههای تروریسم خود را در بطن جوامع غربی بدواند؟ و مهمتر از آن، آیا مهاجران و غرب واقعاً پیامدهای تصمیمها و سیاستهایی را درک کردهاند که ناخواسته به مشروعیتبخشی خشونت و ترور انجامیده است؟
نفوذ طالبان دیگر محدود به افغانستان نیست. در اروپا، اجازه ورود دیپلماتهای تعیینشده طالبان به سفارت افغانستان در برلین و کنترل عملیاتی آنها نشان داد که این رژیم توانسته است از طریق بحرانهای امنیتی حضور خود را به قلب اروپا برساند. این اقدام در زمانی رخ داد که خشونتهایی توسط برخی پناهندهگان افغان فضای سیاسی آلمان را تحت فشار قرار داده بود؛ طالبان با مدیریت و ایجاد این فضا و استفاده از شرایط موجود، حضور خود را مشروع جلوه دادند. این نشان میدهد که خشونت و بحران میتوانند به نفوذ دیپلماتیک و مشروعیت ظاهری تبدیل شوند و این یک پیام خطرناک برای جامعه جهانی است.
اما طالبان تنها از مسیر خشونت یا دیپلماسی رسمی نفوذ نمیکنند. شبکهای از دیپلماتهای سابق جمهوریت و مشاوران امنیتی در خارج از افغانستان نیز نقش کلیدی در سفیدسازی این رژیم دارند. بسیاری از این افراد طالبان را به عنوان «واقعیت سیاسی اجتنابناپذیر» معرفی میکنند، سرکوب زنان و اقلیتها را بهانهای فرهنگی جلوه میدهند و عدم پذیرش رژیم را غیرواقعبینانه میخوانند. برخی دیگر طالبان را به عنوان جنبشی قابل تعامل و بومی در رسانهها و اتاقهای فکر غربی توصیف میکنند، در حالی که واقعیتهای وحشتناک داخلی افغانستان را پنهان میکنند.
جالب این است که گروهی از افغانهایی که در دوران جمهوریت بهگونهای دوپهلو عمل کردهاند، اکنون در اروپا و امریکا در اتاقهای فکر فعالیت میکنند و تلاش میکنند طالبان را سفیدسازی کنند، بدون آنکه تصویر حکومتهای غربی مخدوش شود. این جریانها با زبان دیپلماسی و علمی، چهره واقعی طالبان را انسانی جلوه میدهند و مشروعیت ظاهری برای آن میسازند؛ خطری که حتا فراتر از خشونت مستقیم است.
یکی دیگر از ابزارهای سفیدسازی فرهنگی طالبان، استفاده از زنانی از کشورهای غربی است که تحت حفاظت این رژیم وارد افغانستان میشوند و ویدیوهایی منتشر میکنند که افغانستان را امن و طالبان را مهربان جلوه میدهند. برخی از این زنان در مکانهایی میرقصند که دختران افغان به دلیل سادهترین و ابتداییترین حقوق انسانی خود، مانند آموزش، کار یا آزادی بیان، شلاق میخورند یا زندانی میشوند. این اقدام نه تنها درد و رنج زنان افغان را به سرگرمی و نمایش تبدیل میکند، بلکه پیام خطرناکی برای جهان ارسال میکند: ظاهر طالبان ممکن است مشروع و قابل پذیرش جلوه کند، در حالی که واقعیت داخلی افغانستان وحشتناک و سرکوبگر است.
پیام این وضعیت برای مهاجران افغان روشن است: شما که سالها با زحمت و تلاش زندهگی جدید ساختهاید، نقش حیاتی در حفاظت از جامعه خود دارید. اکنون زمان آن رسیده که صف خود را از هواداران طالبان جدا کنید و اجازه ندهید شبکههای خارجی یا رسانهها شما را گمراه کنند. افرادی که تهدید امنیتی ایجاد میکنند یا به پروژههای سفیدسازی طالبان کمک میکنند، باید به نهادهای امنیتی معرفی شوند. با ایجاد نهادهای مدنی و شبکههای حمایتی، روایت واقعی افغانستان و درد مردم آن را به جهان منتقل کنید. این وظیفه اخلاقی و انسانی شماست تا از جامعه خود محافظت کنید و اجازه ندهید تاریخ دوباره تکرار شود.
برای پالیسیسازان و دولتهای غربی نیز پیام واضح است: تصمیمهایی که امروز برای تعامل با طالبان گرفته میشوند، پیامدهای مستقیم و درازمدت دارند. عنصر اساسی در مبارزه با تروریسم طالبان، همکاری و فعالکردن نقش مهاجران افغان ساکن در کشورهای غربی است؛ کسانی که سالهاست بهگونهای مسالمتآمیز در این جوامع زندهگی میکنند و بخشی از ساختار اجتماعی آن شدهاند. این جامعه میتواند با آگاهی، رصد و همکاری مؤثر، از مشروعیتبخشی به طالبان جلوگیری کند و به مقابله با شبکههای تبلیغاتی و نفوذ این رژیم کمک نماید.
تفکیک کامل مردم افغانستان از رژیم طالبان ضروری است؛ هیچ تعامل سیاسی یا اداری نباید به مشروعیتبخشی طالبان منجر شود. همچنان باید سیستم رصد افراطگرایی افغان در غرب ایجاد شود تا اطلاعات مشترک میان کشورها برای شناسایی شبکههای تبلیغاتی طالبان در دسترس باشد و امکان جلوگیری از نفوذ آنها فراهم شود.
حمایت مؤثر از اپوزیسیون دموکراسیخواه و تقویت بدیلهای واقعی افغانستان نیز اهمیت حیاتی دارد؛ این جایگزینها نباید حذف شوند و باید مورد حمایت قرار گیرند. در نهایت، جلوگیری از استفاده طالبان از سفارتها و کنسولگریها برای درآمد و نفوذ باید تضمین شود؛ این مراکز باید تحت اداره مستقل و غیرسیاسی باقی بمانند تا طالبان نتوانند از آنها برای مشروعیت یا منابع مالی بهره ببرند.
برای جامعه افغان خارج از کشور نیز راهکارها روشن است. ایجاد یک جبهه متحد علیه افراطگرایی حیاتی است؛ اختلافات داخلی باید کنار گذاشته شوند و دشمن مشترک به روشنی مشخص باشد. هر افغان مسوولیت اخلاقی دارد که افراد مشکوک به افراطگرایی و پشتیبان طالبان را به نهادهای امنیتی معرفی کند «که امیدوارم در هر کشوری شماره و آدرس مشخصی برای تماس ایجاد شود». همچنان باید مرزبندی آشکار با هواداران طالبان انجام شود؛ هیچ محفل، مسجد، گروه مجازی یا مرکز فرهنگی نباید به سکوی طالبان تبدیل شود. ایجاد نهادهای مدنی قوی نیز ضروری است؛ جامعه افغان نیازمند ساختارهایی است که روایت درست از دردها و آرزوهای مردم را به جهان منتقل کند و اجازه ندهد طالبان و طرفداران تروریسم داستان واقعی افغانستان را تحریف کنند.
حمله اخیر در واشنگتن، حضور طالبان در سفارت برلین و پروژههای فرهنگی عادیسازی، تنها حوادث جداگانه نیستند؛ اینها بخشی از یک هشدار جدیاند که نباید نادیده گرفته شود. اگر امروز اقدامی متحدانه صورت نگیرد، فردا دیر خواهد بود. مبارزه با طالبان نه تنها مبارزه برای آینده افغانستان، بلکه مبارزه برای انسانیت، آزادی و جلوگیری از عادیسازی خشونت، بربریت قبیله و ترور در سطح جهانی است.






