جهل تنها ندانستنِ خواندن و نوشتن نیست؛ گاهی انسان ممکن است سواد داشته باشد، کتاب بخواند، مدرک علمی بهدست آورد و حتا در جایگاه بلند اجتماعی قرار گیرد، اما هنوز از درک حقیقت، اندیشیدن مستقل و پذیرفتن دیدگاههای متفاوت ناتوان باشد. جهل، پیش از آنکه کمبود دانش باشد، ناتوانی در فهمیدن، اندیشیدن و پذیرفتن حقیقت است.
وقتی به جامعه افغانستان نگاه میکنم، یکی از تناقضهای دردناک آن را در همین جا میبینم: ما انسانهای باسواد، تحصیلکرده و صاحب عنوانهای علمی کم نداریم؛ اما گاهی همین انسانها بهجای آنکه از دانش خود برای روشنسازی ذهنها و نزدیککردن دلها استفاده کنند، درگیر قومپرستی، زبانپرستی و تعصب هویتی میشوند. آنان بهجای آنکه از دریچه دانش به جامعه نگاه کنند، جهان را از پس عینک قوم و زبان خود میبینند.
در چنین فضایی، گاهی ارزش انسان نه براساس شخصیت، صداقت، اخلاق و توانایی او، بلکه برپایه این سنجیده میشود که به کدام قوم تعلق دارد، به چه زبانی سخن میگوید و از کدام گروه اجتماعی نمایندهگی میکند. اینجاست که دانش از رسالت اصلی خود فاصله میگیرد و مدرک تحصیلی، بهجای آنکه نشانه رشد فکری باشد، به وسیلهای برای توجیه تعصب تبدیل میشود.
نشانه انسان متعصب این است که پیش از شنیدن سخن دیگران، درباره هویت آنان قضاوت میکند. اگر کسی هم زمان یا از قوم او باشد، ممکن است اشتباهاتش را نادیده گیرد؛ اما اگر از قوم یا زبان دیگری باشد، حتا سخن درست او را نیز با بدگمانی مینگرد. در چنین حالتی، حقیقت دیگر معیار قضاوت نیست؛ تعلق قومی و زبانی جای حقیقت را میگیرد.
دردناکتر آن است که گاهی انسانهای تحصیلکرده نیز به این بیماری فکری گرفتار میشوند. آنان ممکن است از تاریخ سخن بگویند، اما تنها بخشهایی از آن را ببینند که باورهای خودشان را تایید میکند. ممکن است از عدالت دفاع کنند، اما عدالت را تنها برای گروه خود بخواهند. ممکن است از وحدت ملی حرف بزنند، اما در عمل، با سخنان و رفتارشان فاصله قومی و زبانی را عمیقتر سازند.
البته دفاع از زبان مادری، فرهنگ، هویت و حقوق مشروع هر قوم، نهتنها ناپسند نیست، بلکه حق طبیعی انسانهاست. مشکل از جایی آغاز میشود که عشق به زبان خود به تحقیر زبان دیگران، تعلق قومی به برتریطلبی قومی و دفاع از هویت به دشمنی با هویتهای دیگر تبدیل شود. هیچ زبانی با کوچکشمردن زبان دیگر بزرگ نمیشود و هیچ قومی با تحقیر اقوام دیگر به عزت واقعی نمیرسد. افغانستان سرزمینی است که مردم آن با زبانها، فرهنگها و پیشینههای گوناگون زندهگی کرده است. این تنوع میتواند مایه غنای فرهنگی و همبستهگی اجتماعی باشد؛ اما هنگامی که تعصب بر خرد غلبه کند، همین تفاوتها به دیوارهایی میان انسانها تبدیل میشود.
ما بهجای آنکه از یکدیگر بیاموزیم، گاهی در پی اثبات برتری خود بر دیگران میافتیم؛ بهجای آنکه درد مشترک مردم را ببینیم، به اختلافها دامن میزنیم که نسلهای گذشته را نیز از یکدیگر دور ساخته است. من از انسان بیسوادی که فرصت آموزش نیافته است، کمتر نگران میشوم؛ زیرا بیسوادی را میتوان با آموزش، تجربه و فراهمساختن فرصتهای مناسب کاهش داد. نگرانی من بیشتر از انسانی است که تحصیلکرده است، اما هنوز حاضر نیست باورهای خود را به محک عقل و حقیقت بگذارد؛ کتاب خوانده، اما از اندیشیدن مستقل دور مانده است؛ از حقوق بشر سخن میگوید، اما حقوق مخالف خود را بهرسمیت نمیشناسد؛ و از آگاهی دم میزند، اما هر سخنی را که با باورهای قومی و زبانیاش سازگار نباشد، رد میکند.
چنین انسانی ممکن است اطلاعات فراوان داشته باشد، اما اطلاعات بهتنهایی نشانه خرد نیست. خرد زمانی شکل میگیرد که انسان بتواند میان حقیقت و تعصب، میان نقد و دشمنی، و میان دفاع از هویت خویش و تحقیر دیگران تفاوت بگذارد.
به باور من، یکی از نیازهای اساسی جامعه افغانستان، بازنگری صادقانه در شیوه اندیشیدن ماست. ما باید بیاموزیم که هیچ انسانی تنها بهدلیل تعلق قومی یا زبانیاش برتر یا فروتر نیست. ارزش انسان را باید در کردار، صداقت، عدالتخواهی، مسوولیتپذیری و احترام او به دیگران جستوجو کرد.
اگر یک انسان باسواد، بهجای نقد رفتار نادرست، از آن تنها بهدلیل تعلق قومی دفاع کند، اگر بهجای پذیرش اشتباه خود، دیگران را متهم سازد و اگر بهجای گفتوگو، زبان تحقیر و دشمنی را برگزیند، تحصیلات او بهتنهایی نمیتواند نشانه بلوغ فکریاش باشد.
بزرگترین مشکل انسان امروز، تنها ناتوانی در خواندن و نوشتن نیست؛ بلکه ناتوانی در بازنگری باورهای کهنه، پذیرفتن آموختههای تازه و دوباره آموختن است. در جامعه ما نیز تا زمانی که نتوانیم تعصب را با عقل، تجربه و انصاف بررسی کنیم، افزایش شمار باسوادان الزاماً بهمعنای افزایش خرد جمعی نخواهد بود.
چنانکه سخنی مشهور، منسوب به آلوین تافلر، یادآوری میکند: «بیسوادان قرن بیستویکم کسانی نیستند که نمیتوانند بخوانند و بنویسند؛ بلکه کسانی هستند که نمیتوانند آموختههای کهنه را کنار بگذارند و دوباره بیاموزند.»
سخن تافلر پیام مهمی دارد: انسان باید همواره آمادهگی بازنگری در اندیشههای خود را داشته باشد. افغانستان برای ساختن آینده بهتر، تنها به انجینیر، داکتر، استاد، نویسنده و تحصیلکرده نیاز ندارد؛ بلکه به انسانهایی نیاز دارد که در کنار دانش، از خرد، وجدان، انصاف و ظرفیت پذیرش تفاوتها نیز برخوردار باشند. ما به نسلی نیاز داریم که به زبان مادری خود عشق ورزد، اما زبان دیگران را تحقیر نکند؛ به هویت قومی خود افتخار کند، اما آن را معیار برتری انسانها نسازد؛ و از تاریخ خود بیاموزد، نه آنکه در روایتهای یکجانبه تاریخی زندانی بماند.
دانش بدون خرد، الزاماً انسان را آگاه نمیسازد و سواد بدون اخلاق، گاهی به ابزاری برای توجیه تعصب تبدیل میشود. به باور من، انسان واقعاً آگاه کسی نیست که تنها پاسخهای بیشتری میداند؛ بلکه کسی است که جرئت پرسیدن از خود را دارد، اشتباهاتش را میپذیرد، به حقوق دیگران احترام میگذارد و حقیقت را بر تعصب، عدالت را بر تعلقات گروهی و انسانیت را بر مرزبندیهای قومی و زبانی ترجیح میدهد.
شاید روزی افغانستان زمانی به آرامش و همبستهگی پایدار نزدیکتر شود که پیش از پرسیدن اینکه او از کدام قوم است و به کدام زبان سخن میگوید، از خود بپرسیم: آیا سخن او درست است؟ آیا رفتارش عادلانه است؟ و آیا ما خود توانایی پذیرفتن حقیقت را داریم؟
مشکل اساسی ما تفاوت قومی و زبانی نیست؛ مشکل آنجاست که اجازه میدهیم تعصب جای خرد را بگیرد و هویت به معیاری برای سنجش ارزش انسان تبدیل شود.







