میان زادبوم و مسکن تفاوتهایی است؛ زادبوم مکانی است که در ان انسان اعتماد، باور و گرمای خودی بودن را حس و تجربه میکند؛ و زادبوم زمانی به میهن ارتقا مییابد که انسانها بتوانند خود درتدوین قواعد زندهگی جمعی و ارزشهای آن خود را سهیم بدانند و بسیاری از پدیدهها، قوانین و قواعد آشنا و خودمانی بنمایند. در چنین مکانی واژهگان و معانی پنهان در آنها، نهادها، قوانین و بسیاری از چیزهای دیگر پیوسته آدم را پس نمیزنند و این حس را تداعی نمیکنند که تو «خود»ی نیستی و یا اینجا برایت یک توقفگاه موقتی است؛ و یا جایی است برای تنها زندهماندن و شاید هم پول پیداکردن. چنین مکانی هم زادبوم است و هم میهن.
و اما زادبوم بیشتر از مکان زندهگی و یا مسکن است. زادبوم عطر آغوش مادر است. جایی است که همه چیز آغاز میشود و قوام مییابد. این امر در جوامع روستایی و دهقانی بسیار پایدار و بدون از خود بیگانهگی و یا بیگانهگی با دیگران است. انسان در رابطه مستقیم و بلافصل با شب و روز، با کار و محصولش و همنوعانش قرار دارد.
آلمانها یک واژه دارند بهنام هایمات Heimat . این واژه در انگلیسی نیست و به فارسی هم نمیتوان برابرنهاد معقولی برای آن پیدا کرد. شاید که واژه زادبوم فارسی نزدیکتر به آن باشد که همان مسقطالراس است. زادبوم با وطن و با مسکن بهمعنای انتزاعی تفاوت دارد و یا شاید که واژه میهن به دلیل بازتاب موسیقیایی و طنین پارینه و باستانی و همچنین اندکی رویای شهروندی بیشتر به زادبوم نزدیک باشد و به جان آدم بنشیند.
زادبوم، وطن و کشور واژهگان دارای مفاهیم متفاوتند. کشور همان سرزمینی است که شهروندان و دولت ملت به آن مرزهای ثابت داده اند و در محدوده این مرزها اراده مردم میتواند حاکم باشد. اما در جهان ما اغلب قدرتی بهنام دولت ملی که باید از اراده مردم ناشی میشد، خودش را بر مردم تحمیل میکند و بهنام مردم اما بیشتر بهمثابه ولی و صاحب مردم تعمیل اراده میکند. در همه حال دولتهای معاصر باید انحصار قدرت داشته باشند و دولت ملت و دولت کشور باشند و در برابر برون، کشورهای دیگر، از مرزهای ثابت خود دفاع کنند و در برابر هنجارشکنیهای درونی نیز مجری قانون باشند، خدمات عرضه کنند و قانون را تطبیق کنند و خود نیز تابع قانون باشند. چنین ساختاری از منظر نظری در روزگار مدرن بر بنیاد یک «قرارداد اجتماعی» ایجاد میشود و قوام مییابد و وفاداری شهروندانش را کسب میکند. در هر کجایی این کشور آدم میتواند مسکن گزیند؛ محل اقامت و کار و زندهگی روزمره خود را تعیین کند.
واقعیت دیگر این است که در روزگار ما بیشتر از هر زمان دیگری انسانها از سرزمینهایشان به دلایل سیاسی، اقتصادی، جنگی و زیستمحیطی و دلایل دیگر رانده میشوند و به سرزمینهای دیگر مسکنگزین میشوند. سرزمینهای دور و غریب و ناشناخته، با فرهنگها و با زبانهای دیگر. در سرزمینهایی که در آن، عطر بادها، گلها، رنگ و بوی غذاها و عاشقانهها طور دیگریاند. حتا اگر آدمها با این اقامتگاههای جدیدشان خوی هم بگیرند، چیزی کم دارند و حس میکنند که چیزی کم دارند. شاید هم نتوانند آن را به درستی و مبتنی بر عقلانیت بیان کنند اما میدانند که چیزی ناپیداست و همیشه گمشدهای دارند.
زادبوم به سخن ارنست بلوخ، جایی است که ما در آن زاده شدیم، محل روزگار کودکی ماست. جایی که ما در غربت بیشتر از هر زمانی آن را گم میکنیم و در حسرت بازیافتن آنیم. و شاید که هم قابل دسترسی نباشد؛ مانند یک رویای دلانگیز، یک اوتپیا، یک آرمانشهری که آدم به دنبال آن است. زادبوم جایی است که در آن نه تنها بیولوژی و فزیک انسانها شکل و قوام یافتهاند بلکه عاطفه و عوالم احساسی انسان تبلور مییابند و در جان آدم ریشه میدوانند. بنای آن از همان آغاز اغلب با عشق و عاطفه شروع میشود. نوع گویش از همان شروع زندهگی با لالاییهای مادر و بیداریهای شبانه و لبخندهای کودکانه آغاز میشود.
انسان رفتارهای نخستین فردی و جمعی، عطر خاک و بوی باران و کوچه باغها، عطر نسترنهای شانههای دیوار، و رایحه گلهایگلاب و صدبرگ، گیاهان وحشی، صدای پیچش باد در کوهستانها، نینواهای چوپانان و خوانندهگان کوچهباغها و بسیاری از زیباییها را در روزگار کودکی و نوجوانی تا ژرفای جان و روانش فرومیبرد. عطر نان گرم مادر کنار تنور و دویدنهای همراه بیم و هراس از بازیگاهها، همه اینها در جان آدم ماندگار میشوند.
این چیزها، اگر چه بسیاری نامرئی و غیر قابل لمسند اما ریشه در ژرفای روان آدم دارند و با شیر مادر در روزگار کودکی «به جان اندر» شده اند و ماندگار و پایدار اند؛ زدوده نمیشوند و به هر اندازه که از لحاظ زمانی و مکانی از آن دور شوی، بیشتر جانب صیقل یافته و زیبای آن را میبینی؛ زشتیها و پلشتیها اغلب پسزده میشوند و یا به تراومای وحشتناکی مسخ میشوند که علت درد آن را نیز انسان آواره اغلب تعبیری وارونه میکند.
بدون شک در مورد زادبوم هم سخن از مکان است. انسان در روزگار معاصر احتمالا در مکانهای زیادی زیسته است و اما در هیچ جای مانند زادبومش ریشه ندوانده است. مکانهای جدید مسکن و محل اقامتش بوده اند و نه جایی که آغاز شده و برای او پایان نیافته است. زادبومی که انسان یاد و خاطراتش را همیشه با خود میکشد به سخن مارکوس متز و گیورگ زیسل، در واقعیت نوعی از درهمآمیختهگی و درهمپیچیدهگی ماجراها و گرمیهای پر از محبت است که انسان را در آغوش خود پناه داده و با جان و تن او عجین شده اند. با اینکه این آزمونها تهی از دردها و مصیبتها نیستند اما همانطور که ارنست بلوخ میگوید، حوزه و فضای هویت و کنش انسان را شکل میدهند و محیط آگاهی او را تعیین میکنند.
در تمام روایتها و حکایتهای انسان کندهشده از زادگاهش، مفهوم زادبوم آشکارا و یا پنهان پیدا می شود؛ مفهومی که همواره از جلال و فروغ بیمانندی در حکایتهای او برخوردار است. هر چه روزگار آوارهگی به درازا بکشد، هر چه که آدم آن چه را که در عوالم عاطفی و عینی زندهگی خود در پی آن است کمتر بیابد و یا کمتر در باور خود بازتاب دهد به همان اندازه شکوه حقیقی و تخیلی زادبوم بیشتر میشود و لهیب دوری از آن دردناکتر میشود و هراسناکی بینظیری از بیم از دستدادن همیشهگی آن انسان را میآزارد. به همین دلیل است آنانی که در زادبوم میمانند از دردناکی غربت و از دسترفتن روزگار کودکی و نوجوانی کمتر در عذابند.
و این در حالی است که بیشتر انسانهای آواره، بهویژه در روزگاری که بیگانهستیزی و نژادپرستی در رفتار و باور آدمیان گسترش یافته، به سبب سیما، گویش، رنگ پوست و فرهنگ متفاوت، بیشتر از دایره «خودی»ها رانده میشوند. در چنین شرایطی، «دیگری» بودن بازاری پررونق دارد و همزمان، انسانی که در جامعه بهعنوان مهاجر زیست میکند، بیشتر از پیش به انزوا کشانده میشود. به همان اندازه نیز، خاطره درد و اندوه زادبوم و روزگار شیرین کودکی در ذهن و باور او دوباره زنده میشود.
حس زادبوم بهگونه بلافصلی ریشه در روزگار کودکی انسان دارد؛ روزگاری که انسان حتا در بدترین حالتها در پناه مادر و پدرش و فضاهای آشنا و صمیمی، خودش را مصون میانگاشت. همه این چیزها در روزگار از خودبیگانهگی و دوری از دوران قابل رویت کودکی در خاطر و ناخودآگاه انسان حضور پایدار دارند. چنین انسانی از یک سو از دایره جماعت بومی در غربت برون مانده است و از سوی دیگر، از دید برخی از آنانی که در وطن اصلی ماندهاند، انسانی از واقعیت گسیخته تلقی میشود؛ انسانی که در عوالم تخیل زندهگی میکند. چنین موجودی از چشمانداز آنانی که تجربه اجتماعی راندهشدن و از خودبیگانهگی وحشتناک روزگار سرمایهداری متاخر را ندارند، به بیماری نوستالژیک از سر سادهانگاری و سادهپنداری مبتلاست.
اما از سوی دیگر انسان آواره به خود و حتا فرزندان و نزدیکانشدروغهای بسیار اما زیبا میگوید. او ترانهسرا و افسانهگوی رمانتیسیسمی میشود، پیوسته روایتهای این چنینی میآفریند و این آفرینشهای او راجع به زادبومش شاید کمتر پیوندی با واقعیتهای تیره و دردناک زندهگی گذشته او داشته باشند اما او آنها را در ذهنش زیبا میآفریند و با آنها مغازله میکند و آنها را انگیزه، موضوع و پیامی برای زنده ماندن میسازد. اغلب کارش یک سویه است، زشتیها، گرسنهگیها، ستمها و پلشتیهای زادبومش در ذهن او رنگ میبازند و کمتر بازتاب مییابند. او سخت باور دارد که باران غربت درد را نمیشوید، اما به گمان او خشکسال زادبومش زندهگی را سبز و خرم میکند. او با نوستالوژیهایش زنده میماند و با آنها به نوعی نظربازی میکند؛ درد میکشد و در آتش حرمان وهجران شان میسوزد؛ میخواهد که بسوزد. این نوع آدم به نوعی از خودآزاری مبتلاست و از آن رهایی ندارد؛ این یک نوع درد بیدرمان است اما در دل و جان آواره شیرین است. مانند درد دلدادهگی و جدایی. آواره شیفته و دیوانه سرزمینی است که خودش تصویرسازی کرده و در ذهنش پایدار و زنده است. چنین آدمی، عاشقی است که عیبها را نمیخواهد ببیند. او مجنون است و زادگاهش لیلای او. همانگونه که اگر درد سوختن و فریاد از جدایی نمیبود، قیس، مجنون نمیشد و در اسطورهها و عشقنامههای خاور عرب و عجم، جهان شعر و ادب را به تسخیرش درنمیآورد، ادبیات مهاجرت و آوارهگی نیز شکل و بیان رمانتیک نمییافت.
آدم آواره عاشق درماندهای است و مانند همه عاشقان بیشتر در عوالم عاطفی و رویایی سیر و سفر دارد. ازاینرو، زمانی که پلشتیهای معشوقی بهنام زادبوم و یا میهن را میبیند و یا به خاطر میآورد اغلب آنها را پس میزند و فقط درد دوری و جدایی از زیباییها و نیکوییهایی است که در یاد و خاطره او مانده است. و این درد شیرین است که تلخکامی غربت را بر او آسان میکند. او مانند آدمی است که کولهبارش را بسته و در ایستگاه قطاری نشسته است، بیآنکه اجازه برای سوارشدن به قطار را داشته باشد و شاید هم قطاری که شاید به مقصدش برود، هرگز نیاید اما او همچنان کولهبارش را بسته و بر آن نشسته است. روزشمار زندهگی در غربت حتا اگر آن را پایانی نباشد، برای انسان آواره گذرا میشود و بدینگونه قابل تحمل و او با چنین دردی بهانه زنده ماندن به خودش میدهد… با بوق هر قطاری که به ایستگاه میرسد از جایش میپرد و باز میبیند که قطار روانه به مقصد او نیست. و او بیچاره مسافر جاویدانی همچنان بر کولهبار سفرش میماند. مسافران دیگر هر روز با شتاب از کنار او میگذرند و پاسبانان ایستگاه قطار گاهی از روی ترحم و مهربانی و گاهی هم با خشونت به این مسافر فاقد اجازه مسافرت مینگرند؛ با چهرهاش آشنا میشوند بیآن که از درد و سوز درونش چیزی بدانند. او مانند قیس دورهگرد کوه نجد است و مجنون میشود و آواره و دلشیفته سیهچردهای از قبیله عامر. او گمان میکند و باور دارد که لیلای او زیباترین زیبایان است. مجنون در ادبیات خاور زمین مسلمان عاشقترین عاشقان و نماد عشق ملتهب و ناکامی است که فقط زیباییها را در لیلای خود جستوجو میکند. همینگونه است که شیدا و جدامانده از زادبومش ریشه در خاک دارد و لو که خاک او از نگاه دیگران و حتا در واقعیت نازیبا باشد. مولانا جلالالدین محمد بلخی رومی این حالت را در پیوند با نگاه مجنون به لیلی چنین بیان میکند:
گفت لیلی را خلیفه، کان تویی؟
کز تو مجنون شد پریشان و غوی؟
از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت: خامش، چون تو مجنون نیستی!
چندی پیش به دلیل ناراحتی چشم پیش دکتور چشم رفته بودم. دکتور گفت که باید از گرد و خاک پرهیز کنی… گفتم آقای دکتور! در فراق خاکبادها چشم دردم! (البته که دکتور نمیدانست که من چه میگویم اما این سخن من، اشاره به خاکبادهای فصلی زادگاهم هرات بود. این خاکبادها بسیار اذیتکنندهاند، بهویژه در خشکسالیها که در صحراها گیاهان کمتری میرویند بسیار وحشتناک و تحملناپذیر میشوند.)
ناظم حکمت شاعر نامدار ترک که در تبعیدگاهش مسکو زندهگی میکرد، همیشه به یاد ترکیه و شهر زادگاهش استانبول درد میکشید. ورا حکمت (Vera Tulyakova)، همسر روسی او، در یک سخنرانی در کتابخانه باکهاوس در شهر آخن از خاطراتش با ناظم میگفت. او میگفت که اگر ممکن میبود ناظم مسیر پروازهایش را اغلب از طریق آسمان ترکیه تعیین میکرد و میگفت اگر طیاره سقوط کند، حداقل در خاک سرزمینم میافتم. میدانم که برخیها به اینسخنها باور ندارند و حتا آن را به سخره میگیرند اما عاشقان میهن و آنانی که رانده شدهاند و درد غربت را میکشند، میدانند بر انسان آواره چه میگذرد.
ناظم در یکی از تعطیلاتش در بندر وارنای بلغاریا در کناره دریای سیاه، از ترکیه به آنسو، شعری پر از حسرت و درد آوارهگی دارد:
در آن کرانه میهن من
کشتیای از مقابل وارنا میگذرد
آی!
موجهای سیمینفام دریای سیاه،
کشتیای بهسوی باسفروس میرود.
ناظم با آرامشی کشتی را نوازش میدهد
و دستانش میسوزند…
در ساحل آنسوی میهن من
از وارنا ندا میدهم؛
میشنوی ممت!
ممت!
دریای سیاه جاریست، بیهیچ وقفهای
حسرت دیوانهواری،
حسرت دیوانهواری
پسرم!
به تو ندا میدهم، میشنوی فرزندم؟
ممت!
ممت!
در شبهای وارنا، خواب در چشمانم جاری نمیشود،
از این همه ستاره، از این نزدیکی و از این همه روشنایی،
از موجهایی که سر به ساحل میزنند
و صدفها و آبهای ایستاده
و صدای خشخش جامنکهای شور
و صدای ماشین کشتیهایی که از دریا میگذرند
از استانبول حرکت میکنند و از تنگه باسفروس میگذرند
و از دست خاطرههایی که اتاق مرا سرشار کردهاند
چشم سبزها، دستهای دستبندزدهشده،
و آنانی که دستمالهای دستشان
عطر گلبوتههای لونتا میدهند
در این وارنا خواب به چشمم نمیآید،
گل من!
…
بسیار خستهام، منتظر من مباش ملوان!
بگذار تا نقشه راه تو را دیگری بنویسد.
بندرگاهی با چنارهای بلند، به رنگ آبی و گنبدی.
تو مرا به آن بندرگاه پیاده نخواهی کرد…
زندهگی ناظم حکمت پر از اندوه و درد غربت و آوارهگی بوده است. او هرگز در سالیان طولانی غربت در اتحاد شوروی، وطن دومش، به آرامش و آسایش روانی نرسید و همیشه از آوارهگی و غربت رنج برد.
او از مسکو به فرزندش نوشت:
ممت،
در میان کشورها ترکیه سرزمین شیرینی است،
میهن ما! …
ممت،
من در دیاران غربت از زبانم، ترانههایم و نان و نمکم دور افتادهام.
عشق به زادگاه و نژادپرستی
دلبستهگی و شیفتهگی نسبت به زادگاه یک چیز است و سلطهطلبی و تحقیر سرزمینها و مردمان برون از خاک، قوم و یا ملت خودی چیز دیگری است. در عشق زادبوم هیچ دلیلی نیست که باید سرزمینها و انسانهای ساکن سرزمینهای دیگر و یا صاحبان فرهنگ و زبانهای دیگر را تحقیر کرد و یا از آنها نفرت داشت. افراطیون نژادپرست مرزهای میان میهن دوستی و باور شوونیستی به ملت و قوم خود را میزدایند. باور آنها بر قوم و ملت برتر و قوم و ملتهای فرودست استوار است. باوری که بر دو عنصر «خاک و خون» بنا یافته است.
دلبستهگی به زادگاه و به میهن اگر با تحقیر انسانهای دیگر و با دید خودبرتربینی نژادی و یا فرهنگی نباشد و اگر با نفی برابری دیگران و حوالهکردن خصایل بد به دیگران نباشد، هیچ ربطی به نژادگرایی نمیتواند داشته باشد. جهانوطنی بودن بهمعنای نفی میهن و زادگاه نیست. این دو مفهوم با هم در جنگ و جدال دایمی و تخاصم قرار ندارند، البته اگر ساختار غیرعادلانه جهانی و یا ساختار غیرعادلانه در یک کشور نباشد. وقت سخن از «این جا» بهمعنای زادگاه و آن «جا» بهمعنای غربت باشد، و یا شاید برعکس، تا اینجای کار شکستن نورم و هنجارهای پذیرفتشده انسانی و اجتماعی نیست. تعریف و تصویر از مکانهایی است که واقعاً وجود دارند و شاید هم که افزون بر هنجارهای متفاوت ویژهگیهای فرهنگی متفاوت داشته باشند که اغلب چنین است اما مشکل از جایی شروع میشود که «این جا» و «آن جا» را و اصولاً ساکنان «این جا» و «آن جا» را به دلیل تفاوتها چه بیولوژیک و یا فزیکی به فرادست و فرودست تصنیف کنیم. کاری که سپیدپوستان اروپا و امریکای شمالی سالها در حق مردمان دیگر کردند. و با این کار استعمار و غارت و کشتارهای بیمانندی را مرتکب شدند. پدیده زشت و نازیبایی که ما امروز هم در روابط و ساختارهای جهانی و هم در روابط درون جوامع بیشتر از هر زمان دیگر، و از نظر گستردهگی و فراگیری نه از لحاظ شدت، حتا بیشتر از روزگار جنگ جهانی دوم با آن روبهرو هستیم.
دلبستهگی به زبان و فرهنگ و سرزمین خودی زمانی ویرانگر و اندوهبار میشود که خصایل خوب و پسندیده را به «خود» و زشتی و پلشتی را به «دگران» به دلیل آنکه «دگر»ند و یا ما با تعریف خود از آنها «دگر» ساختهایم، حواله کنیم. و در پی آن شویم که دگران را از دسترسی به کالاهای عامه و سیاست و قدرت دور نگه داریم. البته چنین رویکردی نژادگرایانه است اگر خوبیها به خودیها حواله داده شوند و با توسل به چنین ایدیولوژیای تلاش برای مشروعیتبخشی به روابط ناعادلانه صورت بگیرد و یا اینکه روابط ناعادلانه برقرار شوند. در چنین حالتهایی است که چنین پندارهایی در ذهن انسانهایی که همواره خودشان را در معرض تهدیدهای دایمی و یا خیالی میانگارند نهادینه میشوند؛ و همبستهگی گروه خودی، ملت خودی و قوم خودی با توسل به چنین آگاهی وحشتزا برانگیخته، تقویت و نهادینه میشود. و از آن بهمثابه ابزاری برای رسیدن به یک عدالت توهمی کار گرفته میشود. با این ایدیولوژی که بدیها به دیگران و خوبیها بدون هر تفکیک انتقادی و توجه به فردیت انسانها به جمعیتها و یا مجموعههای انسانی «بیگانه» تعمیم داده شود، فرد بهمثابه نماینده، نماد و نمود جمعی که دشمن انگاشته شده است، تلقی میشود و چنین افرادی بعداً به آسانی بلاگردان مصیبتها و اندوهانی میشوند که انسان نژادپرست با آن روبهرو است.
چنین رویکردی در شرایط بحرانهای اجتماعی، شکستهای ایدیولوژیک و بهویژه در روزگار جنگها تشدید مییابد و به آسانی تودهپذیر میشود. انسانها به «بیوطن» و «صاحبان وطن» تفکیک میشوند و تاریخ بهگونه گزینشی بازنویسی میشود و از انسانها انسانیتزدایی میشود. پیکار با دشمنی که با توسل به ایدیولوژی آفریده شده است در چنین شرایطی به امر اخلاقی ارتقا مییابد. به تعبیر دیگر، آن «دگر» از انسانیت و فرد از فردیت خود تهی میشود. و در بافتار ابتذال اخلاقی و تیوریک در افغانستان به انسان «بیوطن» راه «کولاب»، «مشهد» و «پنجاب» نشان داده میشود. انسانها از حس همبستهگی انسانی، همسرنوشتی و هموطنی تهی میشوند و به سخن «پتر گای»، این حالتها موجب «عقلانیکردن» پیشداوریها میشود.
وقتی انسانها از زادگاه و مکانهایی که در آن زندهگی میکنند دور میمانند و این درد دوری و جدایی را در غربت بیشتر حس میکنند، بهمعنای باور به برتری خودیها نیست. چنین حس و باوری میتواند با باور به عدالت گسترده در جهانی که بهسر میبریم گره بخورد و باید هم چنین باشد. در غربت است که آدم درد دوری از خانه و کاشانه را بیشتر حس میکند. درست گفتهاند که «برای درک درد یک روستایی باید دهاتی بود».
پیرمردی آلمانیتبار از زادگاهش در پرویس شرقی پس از جنگ جهانی دوم رانده شده بود. او همیشه به یاد و خاطره زادبوم و خانه دهقانیاش زندهگی میکرد و به فرزندانش که مقیم آخن بودند از زادگاهش افسانهها میگفت. من با پسرانش که همفکران دوران جوانیام بودند، دوست بودم. پیرمرد تا کهنسال سرزنده و صحتمند مینمود و به فرزندانش در اعمار و مرمت خانههایشان کمک میکرد و در عین زمان از درد فراق و جدایی از زادگاهش میگفت… پس از آنکه اتحاد شوروی و سوسیالیسم اردوگاهی سقوط کردند، پیرمرد با فرزندانش به دیدار زادگاهش رفت و با دیدن واقعیت خانه دهقانی پدریاش و آنچه که از آن مانده بود، همه رویاها و آن تصویرهای دلانگیز روزگار کودکی که با خود آورده و از آنها پاسداری کرده بود، درهم شکستند. به آلمان برگشت؛ چند روزی در خانه پسر بزرگش در آخن ماند و بعداً به محل زندهگی خود در مونشنگلادباخ، واقع در چهل کیلومتری آخن، برگشت. پیرمرد فقط بعد از چند روز، سپیدهدم، در حالی که در کوچه یکطرفه رانندهگی میکرد توسط پولیس توقف داده شد و در پاسخ پولیس که پرسیده بود: کجا میروید؟ گفته بود: خانه میروم… پولیس به فرزندانش در آخن تماس میگیرد و میگوید پدرتان را به شفاخانه انتقال دادیم…
پیرمرد، حافظهاش را از دست داده بود و پس از مدت کوتاهی هم از جهان رفت…
وقتی که فرزند بزرگ او، این قصه را به من گفت در اندوه ژرف و المناکی فرورفتم… اما انسان آواره اندرزپذیر نیست. زادبوم از نگاه او همچنان زیباترین و والاترین است، چرا که در دیاران ناآشنا، مدتها بسیاری از چیزها برای او بیگانه میمانند. زبان میهن جدید را هر قدر که خوب یاد بگیرد، باز هم به سخن حافظ از درک «آن»های آن عاجز است. (شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد/بنده طلعت آن باش که «آنی» دارد). اگر چنین آوارهای از سرزمینهای ما آمده باشد، نوروز را در تقویمها نمییابد، عیاد را، جشنها را، عادتها را، بیان یک لبخند را و بسیار چیزهای دیگر با او بیگانه میمانند و یا تصنعی. به هر اندازه آفتاب زندهگی چنین انسانی به غروب نزدیکتر میشود، به سخن رهی معیری «درد را جانگدازتر» میبیند. و این انتخاب او نیست؛ چنین است و باید باور داشته باشیم که «درد بیدردی» حضیض انسانیت و فرجام نانیکو برای آدمی است.
دلتنگی ما برای زادبوم، دلتنگی محض برای انگور هرات، انار قندهار و یا خربوزه کندز نیست. این دلتنگی برای سرزمینی است که برایش یک دنیا آزادی، عدالت و صلح بدهکاریم.
در روزهای آخرِ اسفند
کوچ بنفشههای مهاجر
زیباست.
در نیمروز روشن اسفند
وقتی بنفشهها را،
از سایههای سرد
در اطلس شمیمِ بهاران
با خاک و ریشه،
میهن سیّارشان ــ
در جعبههای کوچک چوبی
در گوشه خیابان، میآورند
جوی هزار زمزمه در من
میجوشد:
ای کاش،
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشهها
در جعبههای خاک
یک روز میتوانست
همراه خویشتن ببرد
هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتابِ پاک.
شفیعی کدکنی






