مساله اساسی، توانایی نهاد برای ادامه کار و اصلاح مسیر خویش است. این توانایی در شرایط آرام بهآسانی دیده نمیشود. اهمیت آن زمانی آشکار میگردد که بحران از راه میرسد. در افغانستان چندین دهه جنگ و بیثباتی، بارها چنین بحرانی را بر نهادها تحمیل کرده است. دانشگاهی که استادانش پراکنده شدهاند، بیمارستانی که کارکنان باتجربه خود را از دست داده و مکتبی که سالها تعطیل مانده، حتا پس از بازگشایی نیز به زمان و منابع فراوانی برای بازسازی نیاز دارد. گاهی آنچه از دست رفته، در هیچ فهرست رسمی ثبت نشده است. تجربه استادی که میدانست چگونه با امکانات محدود، آزمایشی را انجام دهد؛ مهارت تکنیسینی که دستگاه قدیمی را سالها فعال نگه داشته بود؛ یا شناخت پزشکی که در شرایط دشوار، راههایی برای مراقبت از بیماران پیدا کرده بود.
با پراکندهشدن این انسانها، بخشی از حافظه عملی نهاد نیز از بین میرود. مهاجرت متخصصان در چنین شرایطی، تجربه پیچیده است. پژوهشگری که برای ادامه کار خود به کشور دیگری میرود، ممکن است در آنجا فرصتهای تازهای پیدا کند و همچنان با دانشجویان و همکاران سرزمین زادگاهش ارتباط داشته باشد. اما همکاری از راه دور، تمام کمبودهای نهادی را جبران نمیکند. آزمایشگاه به تجهیزات و کارکنان نیاز دارد؛ شفاخانه بدون زیرساخت و نیروی متخصص نمیتواند تنها با مشاوره مجازی فعالیت کند. در کنار این مشکلات، ناامنی مالکیت و جابهجایی اجباری نیز بر آینده اقتصادی خانوادهها اثر میگذارد. کسی که سند زمینش را در جنگ از دست داده، ممکن است سالها برای اثبات حق خود تلاش کند. خانوادهای که از محل زندهگی خود کوچانده شده، پس از بازگشت با مناسباتی روبهرو میشود که در غیاب آن شکل گرفتهاند. در چنین وضعیتی، تصمیم برای ساختن خانه، سرمایهگذاری یا ادامه کشاورزی، با خطرهایی همراه است که از اختیار فرد فراتر میرود. همین تجربههاست که بهتدریج افق زمانی زندهگی مردم را تغییر میدهد.
کسی که نمیداند سال آینده در کجا زندهگی خواهد کرد، دشوارتر میتواند برای ده سال بعد برنامه بریزد. خانوادهای که آینده آموزش فرزندش نامعلوم است، ممکن است تمام امکانات خود را صرف یافتن راهی برای مهاجرت کند. پژوهشگری که از استمرار فعالیت دانشگاه اطمینان ندارد، شاید به سراغ پروژهای کوتاهمدت برود و از پژوهشی که سالها زمان میخواهد صرفنظر کند. اما کوتاهشدن افق زمانی، بهمعنای از میانرفتن کامل امید و خلاقیت نیست. حتا در شرایط جنگ و محدودیت، انسانها برای ادامه زندهگی راههایی پیدا میکنند. خانوادهها به آموزش فرزندانشان کمک میکنند، نویسندهگان تجربههای خود را ثبت میکنند و متخصصان میکوشند ارتباط حرفهای خویش را حفظ کنند. آنچه دشوار شده، تبدیل این کوششهای پراکنده به ظرفیتی پایدار و قابلانتقال است.
در افغانستان امروز، محرومیت دختران و زنان از فرصتهای آموزشی، این دشواری را عمیقتر کرده است. دختری که از ادامه مکتب بازمانده، هر روز از دورهای از زندهگی خود عبور میکند که قرار بود در آن دانش و مهارت تازهای بیاموزد. اگر سالها بعد امکان ادامه تحصیل فراهم شود، شرایط زندهگی او ممکن است تغییر کرده باشد. بعضی فرصتها به زمان مشخصی از زندهگی انسان وابستهاند و جبران آنها آسان نیست. تاراج و مصادره آینده، اگر بخواهیم از این تعبیر استفاده کنیم، در چنین تجربهای معنای ملموسی پیدا میکند. انسان از امکان برنامهریزی برای سالهایی محروم میشود که هنوز نرسیدهاند. زمان تقویمی همچنان پیش میرود، اما افق انتخابهای او محدودتر میشود. این مفهوم را میتوان در بررسی حکومتهایی به کار گرفت که زندهگی امروز مردم را تابع وعدههای سیاسی و ایدیولوژیک بلندمدت میکنند.
بااینحال، باید میان تجربههای تاریخی متفاوت فرق گذاشت. جنگ، فقر، بحران اقتصادی و محدودیتهای سیاسی، هرکدام از راههای متفاوتی بر توانایی برنامهریزی انسان اثر میگذارند. در افغانستان، این عوامل طی دههها بر یکدیگر انباشته شدهاند. جنگ و مهاجرت، بخشی از زیرساختهای آموزشی و اقتصادی را آسیب زدهاند. منازعات مالکیت، امنیت دارایی خانوادهها را کاهش دادهاند. محدودیتهای آموزشی نیز امکان ساختن آینده حرفهای را برای شمار بزرگی از دختران و زنان محدود کردهاند. این وضعیت، در زندهگی روزمره مردم، به صورت مجموعهای از تصمیمهای دشوار ظاهر میشود. خانوادهای میان ماندن و رفتن مردد است. جوانی نمیداند رشتهای که میخواند، روزی امکان اشتغال برایش فراهم خواهد کرد یا خیر. استادی در پی حفظ ارتباط با شاگردانی است که دیگر نمیتوانند بهطور منظم در صنف حاضر شوند. ازاینرو، گاهی تمام آینده یک خانواده، به تصمیمی وابسته میشود که باید در چند روز گرفته شود.
در چنین وضعیتی، سخنگفتن از آینده تمدن، بدون توجه به زندهگی مردم، بهآسانی به مجموعهای از شعارهای بزرگ تبدیل میشود. از شکوفایی علمی، استقلال اقتصادی و بازسازی نهادها سخن میگوییم، اما برای انسانی که امروز به آموزش یا درمان نیاز دارد، این مفاهیم باید معنایی در زندهگی واقعی پیدا کنند. آمارتیا سن، در رویکرد قابلیتها، توجه را به فرصتهای واقعی انسان برای انتخاب و پیگیری زندهگیای معطوف میکند که برای او ارزشمند است. این نگاه میتواند در بررسی آینده جوامع مسلمان نیز سودمند باشد. افزایش تولید اقتصادی یا گسترش زیرساختها، هنگامی اهمیت اجتماعی بیشتری پیدا میکند که فرصتهای واقعی مردم را افزایش دهد. در جهان امروز، این پرسش با فناوریهای تازه نیز پیوند خورده است. هوش مصنوعی، زیستفناوری و سامانههای جدید انرژی، امکانات گستردهای فراهم کردهاند. اما دسترسی به ابزارهای پیشرفته، بدون آموزش، زیرساخت و توانایی پژوهش مستقل، ممکن است وابستهگیهای تازهای ایجاد کند.
کشوری میتواند تجهیزات پیشرفته وارد کند و همچنان برای تعمیر، تغییر طراحی یا تولید قطعات حساس به شرکتهای خارجی وابسته بماند. دانشگاهی ممکن است شمار مقالههای خود را افزایش دهد، اما نتواند یافتههای پژوهشی را به ظرفیت صنعتی یا خدمات عمومی تبدیل کند. این فاصله، تنها با افزایش بودجه یا خرید فناوری از میان نمیرود. به شبکهای از دانشگاهها، کارگاهها، بنگاههای اقتصادی و نهادهای عمومی نیاز دارد که بتوانند تجربههای خود را با یکدیگر در میان بگذارند. در اینجا، مسالهای که در بغداد و در کارگاههای جزری با آن روبهرو شدیم، دوباره اهمیت پیدا میکند. رابطه میان دست و ذهن، میان دانش مکتوب و تجربه عملی، هنوز از مسایل اصلی توسعه علمی است. فناوری پیشرفته نیز به صنعتگر، تکنسین و پژوهشگری نیاز دارد که بتوانند با یکدیگر کار کنند. اما این همکاری در محیطی پایدار آسانتر شکل میگیرد.
پژوهشگر باید امکان طرح پرسش و انتشار یافتههای خود را داشته باشد. صنعتگر به بازار و زیرساخت نیاز دارد. دانشآموز باید بتواند آموزش خود را ادامه دهد و درباره آینده حرفهای خویش تصمیم بگیرد. زبان نیز در این میان نقش مهمی دارد. تولید منابع علمی به فارسی، دری، عربی، ترکی، اردو و دیگر زبانهای جوامع مسلمان، میتواند فاصله میان دانش تخصصی و زندهگی عمومی را کاهش دهد. اما ترجمه زمانی به ظرفیت علمی پایدار تبدیل میشود که نسل بعد بتواند برپایه آن پژوهش کند و یافتههای تازهای به وجود آورد.
در دوره عباسی، مترجمان با انتقال آثار علمی، زمینه گفتوگویی گستردهتر را فراهم کردند. نسلهای بعد، همان متون را خواندند و پرسشهای تازهای مطرح کردند. امروز نیز دسترسی به اطلاعات، آغاز راه است. جامعه باید بتواند در تولید، ارزیابی و اصلاح دانش مشارکت داشته باشد. هوش مصنوعی، این ضرورت را آشکارتر کرده است. سامانهای میتواند در چند ثانیه متنی روان درباره تاریخ یا پزشکی تولید کند، اما روانی زبان، تضمینکننده درستی اطلاعات نیست. دانشآموزی که توانایی ارزیابی منابع را نیاموخته، ممکن است پاسخ آماده را به جای شناخت مستقل بپذیرد. در مدرسه و دانشگاه، باید امکان پرسیدن، آزمودن و اشتباهکردن وجود داشته باشد. شاگردی که از مخالفت با استاد میترسد، شاید پاسخهای کتاب را بهخوبی حفظ کند، اما برای روبهرو شدن با مسالهای تازه، به مهارتهای دیگری نیاز خواهد داشت. این مساله به رابطه جامعه با گذشته نیز مربوط میشود. اگر ابنسینا، بیرونی یا ابنهیثم تنها نامهایی برای افتخار باشند، بخش بزرگی از ارزش میراث آنان از دست میرود. آثارشان هنگامی به زندهگی فکری نسل حاضر راه پیدا میکنند که خوانده و نقد شوند. نسل امروز باید بتواند از دستاوردهای آنان بیاموزد و در همان حال، پرسشهایی را دنبال کند که در زمان خودشان هنوز مطرح نشده بودند.
شناخت گذشته نیز بدون بررسی شکستها و محدودیتهای آن کامل نمیشود. جامعهای که تنها پیروزیهای تاریخی خود را به یاد میآورد، ممکن است در برابر خطاهای گذشته آسیبپذیرتر باشد. تاریخ علمی و سیاسی، هر دو، به بررسی تصمیمهایی نیاز دارند که نتیجه مطلوب نداشتهاند. اما نوشتن چنین تاریخی دشوار است. در بسیاری از جوامع، حافظه جمعی با روایت قهرمانان و پیروزیهای بزرگ پیوند خورده است. بررسی شکستها ممکن است به اشتباه، حمله به منزلت تاریخی یک گروه یا تمدن تلقی شود. در چنین محیطی، پژوهشگر به استقلال و امنیت نیاز دارد تا بتواند اسناد را بررسی کند و درباره نتیجه پژوهش خود آزادانه بنویسد. در افغانستان، این مساله با تاریخ تبعیض، جنگ و منازعات قومی نیز پیوند دارد. روایتهای تاریخی باید تجربه قربانیان را ثبت کنند و مسوولیت عاملان خشونت را روشن سازند. در همان حال، شناخت زندهگی مشترک مردم، روابط اقتصادی و فرهنگی و تجربههای همکاری نیز بخشی از کار تاریخنگاری است.
آرشیوها در این مسیر اهمیت فراوان دارند. اسناد مالکیت، پروندههای اداری، آثار علمی، نامههای خانوادهگی و روایتهای شفاهی، هرکدام بخشی از حافظه جامعه را نگهداری میکنند. نابودی یا پراکندهگی آنها، شناخت گذشته و رسیدهگی به اختلافهای امروز را دشوارتر میسازد. حفظ این حافظه، به همان اندازه که کاری فرهنگی است، با زندهگی اقتصادی و حقوقی مردم نیز ارتباط دارد. خانوادهای که برای اثبات مالکیت خود به سند قدیمی نیاز دارد، با مسالهای روبهروست که تاریخ و زندهگی امروز را به یکدیگر پیوند میدهد.
تمدن اسلامی، در طول تاریخ خود، بارها با جنگ، تغییر مراکز قدرت و جابهجایی جمعیت روبهرو شده است. بعضی مراکز علمی از میان رفتهاند و برخی دیگر در محیطهای تازه به فعالیت ادامه دادهاند. زبانها تغییر کردهاند، کتابها از شهری به شهر دیگر رسیدهاند و مهارتهایی که در یک کارگاه شکل گرفته بودند، گاهی در سرزمینی دور ادامه یافتهاند. اما از تمام این تجربهها، تنها بخشی به دست ما رسیده است. کتابهایی را میشناسیم که نسخهبرداری شدهاند، دستگاههایی را که نمونه یا نقشهشان باقی مانده و نام دانشمندانی را که آثارشان در نسلهای بعد خوانده شده است. از بسیاری از خطاها، کوششهای نیمهتمام و تجربههای عملی گذشتهگان، چیزی نمانده است. گاهی حتا نمیدانیم چه مقدار از دانش یک مرکز علمی، همراه انسانهایی که در جنگ کشته یا آواره شدند، از میان رفته است.
همین نادانستهها، باید ما را در داوری درباره گذشته محتاطتر کنند. در آینده نیز ممکن است سرنوشت دانش، بیش از آنکه بهنام چند چهره مشهور وابسته باشد، به کیفیت نهادهایی بستهگی پیدا کند که امکان انتقال تجربه را فراهم میکنند. دانشگاهی که دادههای پژوهش خود را نگهداری میکند، کارگاهی که مهارت استادانش را به شاگردان منتقل میسازد و مدرسهای که دانشآموزانش میتوانند آزادانه پرسش کنند، هرکدام بخشی از این آینده را میسازند. برای جامعهای که جنگ و بیثباتی را تجربه کرده، چنین آیندهای از تصمیمهای کوچک آغاز میشود. حفظ یک آرشیو، ادامه فعالیت یک صنف درسی، ثبت تجربه پزشکی یا حل منصفانه اختلافی درباره مالکیت زمین، ممکن است در مقایسه با برنامههای بزرگ توسعه، دستاورد محدود بهنظر برسد. اما همین کارها میتوانند امکان برنامهریزی بلندمدت را به زندهگی مردم بازگردانند.
شاید روزی دانشآموزی در کابل، بغداد یا قاهره، هنگام مطالعه تاریخ علم، درباره پژوهشگران معاصر سرزمین خود نیز بخواند؛ کسانی که توانستهاند در محیطهایی پایدار، کار علمی را از یک نسل به نسل دیگر انتقال دهند. شاید نام آنان به اندازه فرمانروایان گذشته شناخته نشود، اما یافتههایشان در درمان بیماری، نگهداری منابع آب یا ساختن ابزارهای تازه حضور داشته باشد. در آغاز این تاریخ، مترجمی را دیدیم که برای فهمیدن واژهای از یک متن پزشکی درنگ کرده بود. او نمیدانست قرنها بعد، آثار دانشمندان روزگارش در سرزمینهای دور خوانده خواهند شد. شاید تنها میخواست جملهای را درست بفهمد و آن را چنان بنویسد که خواننده بعدی نیز دچار اشتباه نشود.
در آن سوی تاریخ، دانشآموزی را میتوان تصور کرد که امروز کتابی را باز میکند و با پرسشی روبهرو میشود که پاسخ آن را در صفحههای پیشرو پیدا نمیکند. شاید به منبع دیگری مراجعه کند، شاید از استادش بپرسد و شاید سالها بعد، خود به پژوهشگری تبدیل شود که دیگران آثارش را میخوانند. میان این دو انسان، قرنها فاصله افتاده است. حکومتها آمدهاند و رفتهاند، شهرها ویران و دوباره ساخته شدهاند و زبانها تغییر کردهاند. چیزی که آن مترجم آغاز کرده بود، در صورتهای گوناگون به زندهگی خود ادامه داده است.
اما سرنوشت دانشآموز امروز هنوز روشن نیست. ممکن است کتابخانهای در اختیار داشته باشد و استادی که پرسش او را جدی بگیرد. شاید ناچار شود تحصیلش را نیمهتمام بگذارد. ممکن است روزی از سرزمین خود مهاجرت کند و در یک دانشگاه دور به کار ادامه دهد. آینده او، به تصمیمهایی وابسته است که بسیاری از آنها اکنون در اختیار خودش نیستند. تاریخ برای او پاسخی آماده ندارد. تنها میتواند نشان دهد که پیشینیان در چه شرایطی توانستند جهان را بهتر بشناسند، کجا راه بر پرسش بسته شد و چه چیزهایی با وجود تمام گسستها به نسلهای بعد رسید.
منابع
- Saliba, G. (2007). Islamic science and the making of the European Renaissance. MIT Press.
- Brentjes, S. (2018). Teaching and learning the sciences in Islamicate societies (800–1700). Brepols.
- Al-Jazarī. (1974). The book of knowledge of ingenious mechanical devices (D. R. Hill, Trans. & Ed.). D. Reidel.
- Kuran, T. (2011). The long divergence: How Islamic law held back the Middle East. Princeton University Press.
- Gutas, D. (1998). Greek thought, Arabic culture: The Graeco-Arabic translation movement in Baghdad and early ʿAbbāsid society (2nd–4th/8th–10th centuries). Routledge.
- Sen, A. (1999). Development as freedom. Oxford University Press.






