در شهری قدم میزنم که مردمان آن به همه چیز زود عادت میکنند، حتا به فاجعهای که قرار است آینده همه را نابود کند. مردم در اینجا سخت مشغولند، مشغول بردن نان خشک به دسترخوانهای خالیشان و پرکردن شکمهایی که در آخر روز انتظار آمدن نانآور خانه را دارند. شهر شلوغ است. هر کس در گوشهای مصروف کاسبی است. دکانداران در حال چانهزنی، دستفروشان در تلاش جذب مشتری و مردم در حال تهیه مایحتاجشان هستند. اما گویا گرسنهگی و شکمهای خالی مردم سبب شده است بسیاری از یاد ببرند که در این کشور من و هزاران دختر دیگر که از دور این صحنه را تماشا میکنیم، از تحصیل، کار و آزادی محروم شدهایم.
ترسم از روزی است که محرومیت زنان و دختران عادی شود و هیچ کسی نپرسد که دخترشان در کدام صنف درس میخواند، در کدام رشته قبول شده بود و در کجا کار میکرد، و قصه مجلس دیگر در مورد موفقیت زنان و دختران نباشد. راستش کمکم این کابوس به حقیقت تبدیل میشود و کمتر در مورد دختران بازمانده از تحصیل، کار و آزادی سخن زده میشود. همان طوری که شهر و بازار به پوشش سیاه زنان عادت کرده است و اگر زن یا دختری را با لباس روشن یا لباس کوتاه ببینند همه با تعجب به او نگاه میکنند، بعید نیست که روزی رفتن دختران به مکتب و دانشگاه و کار کردن نیز مورد تعجب این جمعیت قرار بگیرد.
من در همین شهر و بازار بارها متوجه شدم که مردم، بهخصوص مردان، چطور با وضعیت کنار آمده و آن را پذیرفتهاند. اگر این جمعیت با وضعیت کنار نمیآمدند، در برابر طالبان که بارها دختران و زنان را پیش چشمشان تحقیر و توهین کرده و با خود بردهاند، مقاومت میکردند و نمیگذاشتند پای دختران بیگناه به زندان این گروه برسد. همین چند هفته قبل گروه امر به معروف طالبان دختر خردسالی را که حدود سیزده یا چهارده سال داشت، بهخاطر دیده شدن چند تار مویش چنان توهین و تحقیر کرد که آن دختر زیر آن همه سخنهای زشت خرد شد و از ترس به خود میلرزید. همه نظارهگر بودند و زیر زبان دختر را متهم میکردند. من آن روز همانند آن دختر ترسیده بودم، هراسم تنها از گروه طالبان نبود، از مردمی بود که رفتار طالبان با آن دختر را توجیه میکردند و میگفتند که گناه خودش است حجاب را مراعات نکرده است.
آن روز خیلی ترسیده بودم و آن حس باعث شد که بفهمم ما چقدر محدود شدهایم. با اینکه قلبم تند تند میزد و خشم بدنم را به لرزه درآورده بود، با خود گفتم که ما دختران چقدر بیچاره شدهایم. هر لحظه را باید با ترس و لرز زندهگی کنیم. از بیرون شدن بترسیم و در بازار همانند فراریها در حال فرار از چشم طالبان باشیم. این زندهگی است که ما داریم؟ مگر میشود بگوییم که ما هم زندهگی میکنیم؟ حتا در کشور خود ما آزاد نیستیم. نمیتوانیم به مکتب و دانشگاه برویم، نمیتوانیم کار کنیم، نمیتوانیم آزادانه گشتوگذار کنیم و نمیتوانیم آن لباسی را که دوست داریم بپوشیم. با اینکه به نظر میرسد همه عادت کردهاند، اما برای من و صدها دختر چقدر سخت است با این همه محدودیت کنار بیاییم.
همه میگفتند که ما مردمان سرسختی استیم و مشکلات ما را خم نمیکند. آری، اما من این خصلت مردمانم را دوست ندارم. ما خم نمیشویم، اما بسیار زود عادت میکنیم، حتا به نرفتن دختران به مکتب. این مردم زود به همه چیز عادت میکنند؛ به غم، بیچارهگی، محدودیت، مهاجرت و ده ها مشکلات دیگر. نزدیک به چهار سال گذشت، اما هیچ کسی نمیگوید که چرا درهای مکتب و دانشگاه تا حال بسته است. اگر مردم به آن عات کردهاند، ما دختران هنوز چشم به راه استیم. اگر از من بپرسند که در این مدت چگونه دوام آوردی؟ میگویم رویا میبافم و روزی را در سر دارم که با تمام وجود آزادی را جشن بگیرم. آزادی یعنی بتوانی ورژن اصلی خودت باشی؛ نه زیر لباس سیاه گم شوی و بهخاطر دل مردم و گروه طالبان عمل کنی.






