خیلی نگرانم؛ نگران هجوم طالبان به کابل و سرنوشت جمعی زنان و دختران. شبها با بیخوابی و رنجی که همه توانم را گرفته است، میگذرد و روزها چشم و گوشم به خبرهایی است که لحظهبهلحظه از پیشروی طالبان خبر میدهند. بیستوچهار اسد؛ خطر تا بیخ گوش مردم رسیده است. دیگر کسی از مقاومت و نجات افغانستان سخن نمیگوید. نگرانی و ترس در سلولسلول وجود مردم خانه کرده و همه در پی فرار از چنگ گروهی هستند که خاطرات تلخی از حاکمیت نخست آن در ذهن دارند.
در واپسین لحظات حضور گروه طالبان در کابل، خبر تکاندهندهای از رسانهها دستبهدست میشود: «توجه کنید به خبری که هماکنون به دست ما رسید: دو منبع به طلوعنیوز میگویند که رییسجمهور غنی کشور را ترک کرد.» پاهایم سست میشود و با تکیه بر دیوار، زمینگیر میشوم. به برج بیرقی فکر میکنم که سالهاست پرچم سهرنگ را بر فراز ارگ به اهتزاز درآورده است؛ پرچمی که قرار است تا چند لحظه دیگر پایین کشیده شود.
لحظهای از آن خبر ناگوار نمیگذرد که گوشیام بیوقفه زنگ میخورد. چند تماس از پدرم، برادرم، خواهرم و همینطور دوستانی است که فکر میکردند در دانشگاه هستم. آخرین تماس هم از حماسه است. با عجله پاسخ میدهم و میپرسم: «کجایی؟ از خوابگاه بیرون شدی؟» بریدهبریده حرف میزند، نفسهایش بند میآید و میگوید: «در حال فرارم. هیچ موتر پیدا نمیشه و چمدان هم در دستم است. چی کار کنم؟» دیگر صدایی نمیشنوم و تماس قطع میشود.
این بار شیما زنگ میزند و او نیز نگران حماسه است. میگویم: «همین لحظه با او حرف زدم، خوب است و از خوابگاه بیرون شده و به خانه میآید.» به حماسه زنگ میزنم؛ گاهی گوشیاش خاموش است و گاهی در دسترس نیست. خیلی نگرانم که کجا شده و چه بلایی سرش آمده است.
در روز سقوط کابل، بنابر تقسیم اوقات، درس نداشتیم و بسیاری از همصنفیهایم در خانه بودند؛ جز حماسه و تعدادی دیگر که بهدلیل وضعیت نابسامان آن روزها، برای آخرین دیدار به دانشگاه رفته بودند. در آن لحظات شوم و تاریک، چیزی که میان همه ما مشترک بود، شوک، نگرانی و احساس تنفر از دولتی بود که وطن را فروخت.
دوباره با حماسه تماس میگیرم، اما گوشیاش هنوز خاموش است. سرانجام، پس از چهار ساعت پاسخ میدهد. با شنیدن صدایش خوشحال میشوم و اندکی از نگرانیام کاسته میشود. با خندهای آمیخته به درد میگوید: «نگو که با صد بدبختی به خانه رسیدم.» از لحن صدایش میتوان فهمید که هنوز در شوک است. با اینکه تمایلی به ادامه گفتوگو ندارم و تاکید میکنم هر وقت آرام شد، صحبت میکنیم، اما او با آهی سرد ادامه میدهد: «خوابگاه بودم که خبر رسیدن طالبان به دروازههای کابل را شنیدم. دانشجویان از دانشکدهها به طرف خوابگاه میدویدند تا وسایل خود را جمع کنند و فرار کنند. هنوز باورم نمیشد که با چنین صحنهای روبهرو شدهایم. هیچکس به حرف کسی گوش نمیداد و همه فقط میگفتند عجله کنید که طالبان به دروازههای کابل رسیدهاند. ترسیدم و زود کتابها و وسایلم را داخل چمدان گذاشتم و خواستم از محوطه دانشگاه بیرون شوم. لحظه بسیار غمانگیزی بود و همه در حال فرار بودند.»
حرفی نمیزنم و سکوت سنگینی حکمفرما میشود. دوباره آهی عمیق میکشد و میگوید: «تعدادی از دخترها که خانههایشان در ولایتهای مختلف بود و هیچ خویشاوندی در کابل نداشتند، حیران، نگران و ترسیده، به دنبال جایی برای پناهگرفتن بودند. با چمدانهای بزرگ و حالوروزی پریشان، وسط خیابان مانده بودند. هیچ موتری پیدا نمیشد. تعدادی از رانندهها حتا با کرایه چند برابر نیز حاضر نبودند ما را به مقصد برسانند. با چمدانهای بزرگ مجبور شدیم پیاده به طرف کتهسنگی حرکت کنیم. از طرفی، خبر رسیدن طالبان هر لحظه بیشتر میشد و بهشدت نگرانمان میکرد. اما آنچه بیشتر از همه دردآور بود، حرفهای تعدادی از مردم بود که میگفتند: خوب شد طالبان آمدند، حالا همه شما را از خیابانها جمع میکنند و لباسکوتاهها گم میشوند. حرفهایشان مانند تیری بود که به قلبم اصابت میکرد، اما زمان جروبحث نبود و باید هرچه زودتر موتر پیدا میکردیم و خودمان را به خانه میرساندیم. صحنه عجیبی بود؛ همه در حال فرار بودند. اگر موتری پیدا میشد، همه به سوی آن هجوم میبردند تا خودشان را نجات دهند.»
سکوت میکنم و هیچ کلمهای ندارم که برای توصیف آن لحظات و دلداریدادن به او بگویم. از پشت گوشی تنها به او گوش میدهم. میپرسد: «هستی؟» صدایم را بلند میکنم و او ادامه میدهد: «دیدی به آن روزی رسیدیم که حتا تصورش را هم نمیکردیم؟» با آخرین جمله، اینکه چه خواهد شد، هر دو خداحافظی میکنیم.
پس از آن روز و تکرار تلخ تاریخ، هیچچیز مثل قبل نشد. هر روز که میگذشت، بر ترس و نگرانی ما افزوده میشد. کابل در گذر ساعتها گروهگروه باشندهگانش را از دست میداد و خالی و خالیتر میشد. به دوستان و همصنفیهایم زنگ میزدم؛ تعدادی پاسخ نمیدادند و تعدادی در دسترس نبودند. گویا همه بساطشان را برچیده و رفته بودند و من تنها و نگران، در آن هیاهو مانده بودم.
روزها یکی پس از دیگری میگذشت و خبرها همه از فرار و گریز از زیر پرچم طالبان حکایت داشت. از هرکسی میپرسیدم، میگفت رخت سفر بسته است؛ تعدادی از روی ناچاری و تعدادی از ترس زندهگی زیر پرچم طالبان. نیمی از اعضای صنف ما که هرکدام سرمایه بزرگی برای جامعه بودند، رفته بودند یا در حال رفتن بودند. خبر رسید که تعدادی به پاکستان و تعدادی به ایران رفتهاند و بعضیها نیز در همان روزهای نخست به کشور مقصد خود رسیده بودند.
در هیاهوی رفتن و ماندن، تنها خبری که دلگرمکننده بود، حضور تعدادی از استادانی بود که در دانشکده مانده بودند و پیام میدادند: «هیچ گپی نیست و نگران نباشید. ما دوباره در صنفهای دانشگاه همدیگر را میبینیم.» اما سقوط، ضربه سنگینی بر فضای دانشگاه بود؛ ضربهای که ظرفیتها، استعدادها و جوانان بسیاری را پراکنده، زخمی و آواره کرد.






