«نگران نباشید. ما دوباره در صنف دانشگاه همدیگر را میبینیم.» این جمله بالاخره پس از ماهها انتظار به حقیقت پیوست؛ تنها دلخوشیای که در هیاهوی رفتن و ماندن، دلگرمکننده بود.
۱۵ سنبله سال ۱۴۰۱، پرچم سفید «لا اله الا الله محمد رسولالله» بر فراز دروازه ورودی دانشگاه کابل نیز نصب شده بود و باد با متانت و صبوری آن را به اهتزاز درآورده بود. شهر و مردمانش کمکم به حضور جنگجویان طالبان عادت کرده بودند؛ اما هنوز تعدادی با دیدن آنها خونشان به جوش میآمد و زیر لب چیزهای نامفهومی زمزمه میکردند. با این حال، بسیاری دیگر ترس روزهای نخست را نداشتند.
در روزهای سیاه تاریخ، تنها فریادهایی که حاکمیت طالبان را به لرزه درآورد، صدای زنان معترض از چهارسوی خیابانهای کابل بود؛ صدای اعتراض «نان، کار و آزادی» که همهجا میپیچید. تعدادی از زنان معترض در خط نخست مبارزه، به بهای جانشان، در برابر این گروه ایستادند. برخی با تحسین از این زنان یاد میکردند و برخی دیگر به سرکوب و دشنامگویی میپرداختند. اما این مقاومت و ایستادهگی در دل هر جوان، زن و مرد آزادیخواه، تاریخساز شد؛ تاریخی که نباید فراموش شود. این فریادها در حالی بلند بود که طالبان هنوز در کوچه و پسکوچههای کابل، در تاریکی شب و روشنایی روز، مخالفانشان را بهشدت سرکوب میکردند و به رگبار میبستند.
در میان همین کشتوکشتار، سرکوب و مقاومت، خبر بازگشایی دانشگاهها، در عین حال که تعجببرانگیز بود، جرقهای از امید را بار دیگر در دل دانشجویان روشن ساخت. قرار شد با اعلام آغاز فعالیت دانشگاهها، در صنفهای درسی حضور پیدا کنیم. بنابراین، با رعایت دستور پوشش اجباریای که برای دانشجویان دختر تعیین کرده بودند ــ لباس بلند سیاه، روبند سیاه و دستکش، بهگونهای که تنها چشمها پیدا باشد ــ بار دیگر راه دانشگاه را در پیش گرفتیم.
با پوشش اجباری و در میان سیاهی محض، مسیر رسیدن به دانشگاه را میپیمودم. پوشش اجباری بر تنم سنگینی میکرد و از طرف دیگر، شعاع آفتاب بیرحمانه در آن جذب میشد. در چهارراهی دانشگاه، که تا دروازه دانشگاه سه دقیقه فاصله داشت، پیاده شدم. حس عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفته بود؛ دستوپایم میلرزید و دهانم خشک شده بود. پس از مدتها، برای نخستینبار مسیر رسیدن به دروازه دانشگاه را میپیمودم و هرچه پیشتر میرفتم، تپش قلبم بیشتر میشد.
سیلی از دانشجویان دختر با پوششهای شبیه به هم در مقابل دروازه ورودی دانشگاه صف بسته بودند و تعدادی از جنگجویان طالبان، اسلحه به دست، در چهار طرف پراکنده بودند. تماشای آن صحنه، که برای بررسی حجاب ایست بازرسی برپا کرده بودند، بسیار غمانگیز و ناراحتکننده بود. حس بدی داشتم؛ حسی آمیخته با بغض، حسرت و بیچارهگی. متوجه شدم اشک از چشمانم سرازیر شده و پیش روی خود را درست نمیتوانم ببینم. اشکهایم را پاک کردم و در صف طولانی بررسی حجاب ایستادم.
دانشجویان حالوهوای مشابهی داشتند؛ ترس، اضطراب، خاموشی و نیمنگاههایی به سوی اسلحه و نیروهای طالبان. فریادها و دشنامهایی که از سوی زنان گماشتهشده در غرفه بررسی حجاب بلند میشد، سکوت را میشکست و بیشتر بر ترس و اضطراب دختران میافزود. به تعدادی از دختران که حتا پوشش اجباری را رعایت کرده بودند، اجازه ورود به دانشگاه داده نمیشد و آنها با حسرت و اشک بازمیگشتند. با دیدن آنها حالم بدتر میشد. با خود فکر میکردم که شاید دختران را در داخل دانشگاه بهدلیل رعایتنکردن دستور پوشش دشنام میدهند و برمیگردانند؛ اما آنها در اصل در پی سوزن در انبار کاه بودند.
هر لحظه که میگذشت، بر شمار دانشجویان افزوده میشد و با وجود صف بسیار طولانی، تنها به دو دختر اجازه میدادند وارد غرفه بازرسی حجاب شوند. لحظهها بهکندی میگذشت و نفسها در سینه حبس شده بود. ساعت نخست درسی با همین بررسیها سپری میشد؛ اما برای آنان مهمتر از هر چیزی، بررسی حجاب بود. بالاخره نوبتم رسید. با ترس و اضطراب وارد غرفه شدم و به زنانی نگاه کردم که تازه در آنجا گماشته شده بودند. همه سیاهپوش بودند و رفتار خشنی داشتند. از میان آنها، نگهبانی را شناختم که در دوره جمهوریت نیز در آنجا کار میکرد. بسیار تغییر کرده بود؛ مغموم و گرفته به نظر میرسید. نه از رنگ ناخنهایش خبری بود، نه از سرمه چشمهایش و نه از نگاه صمیمانهای که پیشتر در پی آشنایی و دوستی با دختران بود. یونیفورم نظامیاش را به تن نداشت و در میان لباس سیاه، تنها صورتش دیده میشد؛ صورتی با نگاهی که فریاد میکشید او نیز مجبور به ادامه این وضعیت است.
حجابم را بهدقت بررسی کردند تا کوتاه و تنگ نباشد. حتا زیر حجابم را نیز بررسی کردند و گفتند مبادا «پتلون کاوبای» پوشیده باشم. سپس چند توصیه و اخطار دادند: نباید در داخل دانشگاه نقابم را بردارم، حتا یک تار مویم نباید از زیر چادر دیده شود و باید متوجه دکمههای حجابم نیز باشم. پس از آن اجازه دادند وارد محوطه دانشگاه شوم.
آنقدر زیر فشار قرار گرفته بودم که نفهمیدم چگونه وارد دانشگاه شدم. خود را در دوراهیای یافتم؛ میان خیابان اصلی و فرعی. جایی که روزگاری پر از دختران و پسرانی با لبخندهای ملیح بود که در پی دانش بودند، آن روز تنها دانشجویان دختر با حال پریشان و بدنهای لرزان دیده میشدند که هرکدام پس از تحمل شوک و شنیدن اخطارها وارد دانشگاه شده بودند. من همیشه دوست داشتم از خیابان اصلی و بزرگ بگذرم و به دانشکده برسم؛ اما آن روز، بهدلیل ترسی که از حضور نیروهای طالبان داشتم، ترجیح دادم از خیابان فرعی بروم.
ساعت نخست درسی رو به پایان بود و با آنهم، دیگر مانند گذشته برای اشتراک در صنف عجله و انگیزه نداشتم. گامهایم را سست برمیداشتم و پس از دیدن آن صحنه، خوشحالیای که یک روز پیش از آغاز دانشگاه داشتم، جای خود را به یأس و ناامیدی داد. از همان ابتدا معلوم بود که برخورد خشن و ظلم در محیط اکادمیک تحملناپذیر است و این در دوباره به روی دختران بسته خواهد شد. با حال پریشان و دستان لرزان به دانشکده و سپس به صنف درسی رسیدم. هیچچیز مانند گذشته نبود و فضای دانشکده و دانشجویان را ناامیدی و مجبوریت فرا گرفته بود. دروازه صنف را باز کردم و نگاهم به چشمان همصنفیهایم افتاد. شوق دیدار دوباره اندکی حالم را بهتر کرد؛ اما هیچکس از وضعیت جاری راضی نبود.
از صنف ۴۵ نفری، تنها ۲۱ دانشجو باقی مانده بودیم؛ صنفها بهشدت خالی شده و روحیهها از امید و انگیزه تهی بود. حاکمیت گروه طالبان یکباره سایه سیاهی و سنگینی را بر جمع دانشجویان گسترانده و همه را پراکنده کرده بود؛ یکی راه مهاجرت در پیش گرفته بود، به یکی اجازه ادامه تحصیل نداده بودند، یکی مجبور به خانهنشینی شده بود و یکی هم به طالبان پیوسته بود. با این حال، تعدادی با وجود همه آن ناملایمتیها، تحقیر، توهین و شکنجه روحی، ایستاده بودند و چند ماهی به درسهایشان ادامه دادند.






