صبح آرام بود. مثل همیشه با صدای اذان از خواب بیدار شدم. هنوز بوی کتابهای صنف نهم در مشامم بود. مادرم صبحانه را آماده کرده بود و طبق معمول گفت: «زود برو به مکتب، دیر نکنی.» پدرم با نگاهی افتخارآمیز از پشت در نگاهم میکرد. همیشه میگفت: «تو باید کسی شوی که ما نتوانستیم باشیم.»
در را باز کردم، اما آن روز درِ مکتب بسته بود. جلوی در ایستاده بودیم. چند دختر دیگر هم آمدند؛ با چشمانی پر از سوال. ناگهان مردی با لحنی سرد گفت: «مکتب برای دختران تا اطلاع ثانوی تعطیل است.»
اول خندیدم. فکر میکردم شوخی است. اما همان شب، خبر را از تلویزیون شنیدیم. گویا چیزی در دلم شکست. بغضی که از گلو پایین نمیرفت، اشکی که یخ زده بود.
روزها کتابهایم روی میز ماندند. دیگر کسی از مشق نپرسید. همصنفیهایم فقط سکوت میکردند. بعضیها گفتند قرار است مکتب دوباره باز شود، اما هفتهها گذشت. پدرم سکوت کرده بود. مادرم فقط با نگاهش مرا دنبال میکرد. میخواست چیزی بگوید، اما نمیدانست از کجا شروع کند. هر شب دفتر مشقم را باز میکردم و به آخرین روز مکتب نگاه میکردم و زیر لب میگفتم: «باز هم ادامه میدهم، حتا اگر فقط با خودم.»
من شبیه هزاران دختر دیگر، به اجبار از نیمکت جدا شدم. آن نیمکت ساده، برای ما تنها چوب و آهن نبود؛ جایی بود که امید شکل میگرفت. جایی که باید باور میکردیم میشود تغییر کرد، میشود از دل خاک و درد برخاست. اما حالا، بیشتر همصنفیهایم در خانهاند و کارهای خانه را انجام میدهند. بعضیها هم به اجبار ازدواج کردهاند و بعضی دیگر در افسردهگی خاموشی زندهگی میکنند.
دختر همسایهمان، فاطمه، بعد از بسته شدن درِ مکتب دیگر هیچوقت لبخند نزد. یک ماه بعد، با مردی که دو برابر سنش داشت ازدواج کرد. او دختری بود که همیشه در مکتب اولنمره میشد. حالا هر روز از پشت پنجره به کوچه نگاه میکند. او دیگر نمینویسد. او دیگر سوال نمیکند.
اما من هنوز مینویسم.
گاهی شبها در تاریکی اتاق، چراغ کوچکی روشن میکنم و کتاب دریام را باز میکنم. صدایم را در کیف مکتبم پنهان کردهام، نه از ترس بلکه از امید. امیدوارم روزی برسد که این صدا دوباره بلند شود. ما هنوز زندهایم. ما هنوز میخواهیم بخوانیم، یاد بگیریم و بسازیم.
جهان شاید نشنود. شاید رسانهها فقط لحظهای بنویسند و بعد فراموش کنند. اما ما خودمان را فراموش نمیکنیم. ما در دل تاریکی، هنوز روشنی را میسازیم. من هر شب مینویسم؛ برای خودم، برای فردایی بهتر، برای دخترانی که هنوز باور دارند صدایشان شنیده خواهد شد، حتا اگر امروز در کیف مکتب پنهان باشد.
من صدایم را در کیف مکتبم پنهان کردهام، اما این صدا خاموش نمیماند؛ نه امروز، نه فردا، نه هیچوقت.





