فاصله دانشکده ژورنالیزم تا دروازه خروجی سید جمالالدین حدود ده دقیقه راه بود. نزدیک به سه سال همین فاصله را با امید و بدون شنیدن خبر مغمومکنندهای پیمودم. این مسیر تنها پیمودن چند متر سرک قیرریزیشده و گذر از زیر درختان کاج و سرو و سپیدار نبود؛ بلکه هر گام آن پلهای بهسوی آبادانی بود که باید استوار و سنجیده برداشته میشد؛ تا از این طریق به رویایی که قول رسیدن داده بودیم، جامه عمل بپوشانیم. ما دانشجویان با باور به آینده، یکتنه در این مسیر مبارزه میکردیم.
سه سمستر به پایان درسهای دوره لیسانسمان مانده بود و در میان شور و هیجان دانشآموختهگی، خبرهای دلخراش سقوط ولایتها یکیپساز دیگری به گوش میرسید. این خبر نهتنها بیرون از محوطه دانشگاه، بلکه در دانشکدهها، صنفها و در میان دانشجویان دستبهدست میشد. همهجا صحبت از سقوط بود و آیندهای که نمیشد آن را تصور کرد. بااینحال، همه دانشجویان به چیزی که باور داشتند عزم راسخ نیروهای امنیتی و پیروزی آنها در برابر طالبان بود. هیچیک از ما باور نداشتیم که ولایتها و در نهایت کابل سقوط کند.
مجالی برای سقوط نمانده بود و در همان شبوروزهای خوفناک، هنگامی که نیروهای امنیتی دستور تسلیمی دریافت میکردند و مردم در تاریکی محض قرار داشتند، مردوزن، پیروجوان، سیاستمدار، پزشک، دانشجو، دکاندار و حتا دستفروش، تحلیلهای گوناگونی از وضعیت حاکم ارایه میکردند. عدهای اوضاع را به نفع خود تحلیل میکردند و در دل عدهای دیگر، ترس از بازگشت طالبان ریشه دوانده بود. این ترس را میشد در چهره بسیاریها، بهویژه زنان، خواند؛ ترس از انتقامجویی، قتل، ممنوعیتها و بازگشت تاریکی.
در این میان، من و سه تن از همصنفیهایم، بهدلیل وضعیت ناگوار امنیتی، ناچار بودیم مسیر دانشگاه تا کوتهسنگی را پیاده طی کنیم؛ زیرا سرویس موترهایی که دانشجویان را از خانه به دانشگاه و از دانشگاه به خانه میرساند، لغو شده بود. آن مسیر و دغدغههای ذهنیای که نمیگذاشت به چیزی جز جنگ و بازگشت طالبان فکر کنیم، بهانهای بود تا براساس برداشت ابتدایی خود از تحلیلهای روز، درباره وضعیت گمانهزنی کنیم.
رأی همه به پیروزی نیروهای امنیتی بود؛ زیرا شکست دو دهه دموکراسی و تغییر اوضاع از عرش به فرش، با وجود نظامیان و تجهیزات دهها برابر قدرتمندتر از طالبان، حضور نیروهای امریکا، مداخله همیشهگی کشورها در امور افغانستان و مهمتر از همه، کارنامه مبارزه با تروریسم و تلاش برای صلح جهانی و دفاع از عدالت و برابری، غیرقابلباور بهنظر میرسید. اما در میان ما، حماسه به هر نوع تغییری، حتا سقوط، باور داشت. او یک سال پیش کتابی درباره پیشبینی آینده افغانستان خوانده بود که در آن نوشته شده بود: «افغانستان بار دیگر بهدست طالبان سقوط میکند.» حماسه همواره به سخنان و پیشبینیهای نویسنده آن کتاب باور داشت و میگفت: «حرفهایش عین حقیقت است.»
حماسه کمتر با ما میآمد و حتا در همان هیاهوی ماندن و رفتن، در خوابگاه دانشگاه بود. آن روز میخواست به دیدار آشنایان خود برود و شاید به قصد آخرین دیدار، خوابگاه را ترک کرده بود. در فضای آکنده از دلواپسی، ترس و سکوتی که پس از سخنان ناامیدکننده حاکم شده بود، حماسه بار دیگر با تمام جدیت گفت: «هر چیزی ممکن است اتفاق بیفتد؛ اینقدر به دولتی که دستش به جیب دیگران و سرش به فرمان بیگانهگان است، باور نداشته باشید.» سخنش، مثل همیشه، بوی انزجار از دولت و دولتمردانی را میداد که حکومتشان را برپایه تبعیض، بیعدالتی و فساد بنا کرده بودند. همه خندیدیم و گفتیم که حماسه باز هم از دل پُردرد خود میگوید. آن روز و روزهای دیگر، به همان منوال همیشهگی میگذشت و خبرها همچنان از سقوط ولایتها حکایت داشت؛ درحالیکه اشرف غنی با سخنان تند و خشمآلود خود، مردم را از شکست طالبان اطمینان میداد.
بیستویکم ماه اسد بود و صنفها به روال عادی برگزار میشدند. استادان، بدون ابراز نظر درباره وضعیت حاکم، به تدریس مشغول بودند. مثل همیشه، خیابان دانشگاه از دانشجویان دختر و پسر پُر بود. دختران و پسران جوان، که هر یک کولهباری از امید را هر روز تا دانشگاه حمل میکردند، آن روزها نیز با قدمهای لرزان دانشگاه را ترک میکردند. در آن روزها، انگار چیزی از آن فضا رخت بربسته بود: خندههای بلند، شوروشوق، امید و انگیزه. اشتیاق جایش را به ترس و نگرانی داده بود و آن فضا دیگر مثل گذشته شور و هیجان نداشت. درختان بلند سپیدار و کاج، که سالها شاهد حضور دانشجویان دختر و پسر از سراسر کشور بودند، گویی در هماهنگی با حال دانشجویان، کمتر میرقصیدند و شاخوبرگ میجنباندند و کمتر آنان را در سایه سرد و دلانگیز خود پناه میدادند. شانههای دانشجویان، بهویژه دختران، بهجای چپتر و کتاب، زیر بار سردرگمی و نگرانی سنگین شده بود. هر یک با شانههای خمیده، همزمان با غروب آفتاب، محوطه دانشگاه را ترک میکردند.
سرم سنگین شده بود و با شانههای خمیده دانشگاه را ترک میکردم. در افکار خودم غرق بودم که با صدای شیما به خود آمدم. موبایلش را با هر دو دست گرفته بود و پریشان و حیرتزده، در حالی که بازویم را تکان میداد، گفت: «باورت میشه هرات هم سقوط کرد؟» خبر ناراحتکننده و تکاندهندهای بود؛ گویی چیزی سنگین بر سرم اصابت کرده باشد. درد شدیدی در سرم احساس کردم. متوجه شدم حال شیما و ثریا از من هم بدتر است. برای دلداریدادن به یکدیگر، بار دیگر با امیدواری گفتیم: «ممکن نیست به کابل برسند.»
اما حالم دگرگون شده بود و درحالیکه اشک امانم نمیداد، زیر لب چنین زمزمه میکردم: چطور ممکن است گروهی بر کشور ما حاکم شود که چندی پیش، دانشجویان را به خاکوخون کشاند؟ قرار است کسانی صاحب قدرت شوند که دستانشان به خون کودکان، جوانان و افراد بیگناه زیادی آغشته است؟
چه میدانستم که آن روزها، روزهای آخر دانشگاه است و قرار است کابوس تلخمان به حقیقت مبدل شود. کاش آن روزها دانشگاه را سیر تماشا میکردم. اما حسی که نهتنها من، بلکه دوستانم نیز داشتند، شبیه به حس آخرین دیدار بود؛ آخرین دیدار با همصنفیهایی که هر روز از تعدادشان کاسته میشد، با استادانی که نگرانتر از ما بهنظر میرسیدند، با شوروشوق یادگیری، با خندههایی که هرگز تکرار نشدند و با محیطی که فضایش پر از صمیمیت و دلانگیزتر از هر جایی بود، حتا خداحافظی هم نکردیم.






