اگر یادداشت تفاهم امضاشده بین جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده امریکا منجر به یک توافقنامه جامع و پایدار شود، نهتنها رابطه دو کشور از بُن دگرگون میشود، بلکه بر بسیاری از پروندههای منطقهای و بینالمللی، از جمله افغانستان زیر اداره طالبان، نیز تاثیر خواهد گذاشت. هرچند افغانستان جایگاهی در مذاکرات دو کشور ندارد، اما هرگونه تغییر در کیفیت رابطه آنها، خواسته یا ناخواسته رژیم طالبان را هم متاثر میسازد. لذا، پرسش قابل طرح این است: تنشزدایی از رابطه ایران و امریکا برای طالبان گشایش میآفریند یا چالش؟
به یاد داریم که طالبان در روزگاری بهقدرت رسیدند که رابطه جمهوری اسلامی و امریکا همچنان خصمانه بود و طرفین به افغانستان از عینک رقابتهای منطقهای و فرامنطقهای مینگریستند. در چنین فضایی، طبیعی است که طالبان از شکاف میان این دو بازیگر جهانی و منطقهای خوب بهرهبرداری کنند. اکنون اگر این دو بازیگر با هم آشتی کنند، ارزش طالبان در نظر آنها کاهش مییابد. این واضح است که در شرایط خصومت، هر قدرتی نسبت به تحولات کشورهای همسایه رقیب خود حساس میباشد. افغانستان نیز بهدلیل مرزهای مشترک طولانی با ایران، بعضاً در محاسبات امنیتی امریکا جایگاه ویژهای یافته است. حتا اگر واشنگتن در پی استفاده از طالبان علیه ایران نباشد، باز هم صرف وجود یک رژیم در همسایهگی شرقی آن که خارج از مدار نفوذ تهران باشد، در حکم یک اهرم بالقوه علیه جمهوری اسلامی است. اما وقتی ایران و امریکا آشتی کنند، این کارکرد تا حد زیادی رنگ میبازد. در چنین شرایطی، کاخ سفید دیگر نیاز چندانی به حفظ و گسترش کانالهای ارتباطی با طالبان نخواهد داشت، آن هم بهقصد مهار ایران. به بیان دیگر، طالبان اهمیت پیشینشان برای امریکا را از دست خواهند داد؛ چراکه دیگر در چهارچوب رقابت با تهران تعریف نمیشوند.
در سوی دیگر، تهران تا کنون به این خاطر از تقابل با طالبان پرهیز کرده که مبادا افغانستان زیر اداره این گروه تبدیل به حوزه نفوذ رقبای منطقهای و فرامنطقهای آن شود. در شرایط تنش با امریکا، تهران این ملاحظه را در نظر داشته که اعمال فشار بر طالبان میتواند این گروه را بهسمت همکاری با بازیگران رقیب ترغیب کند. ازاینرو، مدارای ایران با طالبان بر مدار «مدیریت تنش» و جلوگیری از تبدیل افغانستان به یک جبهه جدید علیه آن استوار بوده است. باز هم اگر ایران و امریکا آشتی کنند، ملاحظه بالا تا حد زیادی تضعیف خواهد شد. در این صورت، ایران به طالبان امتیاز نخواهد داد برای دورشدن از امریکا. به بیان دیگر، همانگونه که طالبان برای امریکا ناکارآمد میشوند، برای جمهوری اسلامی نیز چنین خواهند شد.
از حیث دیگر نیز آشتی ایران و امریکا برای طالبان در حکم چالش است: ارتقای جایگاه منطقهای و بینالمللی جمهوری اسلامی. اگر واقعاً تفاهم اولیه به یک توافق جامع و پایدار بینجامد و در پی آن، تحریمهای وضعشده بر ایران لغو شود و اقتصاد و تجارت این کشور با تجارت جهانی گره بخورد و درهای بازارهای اروپا و امریکا بهروی آن باز شود، آنگاه در موقعیت کاملاً متفاوت از امروز قرار خواهد گرفت. در شرایط کنونی، تعامل تجاری ایران با طالبان ناشی از شرایط اجبار و محدودیتهای تحریمی است. اما در سناریوی رفع تحریمها و ادغام ایران در تجارت جهانی، اولویتهای این کشور درباب اقتصاد و تجارت نیز دگرگون خواهد شد. در چنین وضعیتی، بازارهای اروپا، امریکا و اقتصادهای بزرگ جهانی به مراتب جذابتر و سودآورتر از بازار محدود و پرریسک افغانستان خواهد بود. در نتیجه، یکی از مهمترین اهرمهای طالبان در مواجهه با تهران تضعیف میشود.
در بُعد سیاسی نیز همینطور خواهد بود. ایرانِ برخوردار از رابطه عادی با غرب و دارای دسترسی گسترده به بازارها و نهادهای بینالمللی، از اعتمادبهنفس و ظرفیت مانور بیشتری در سیاست منطقهای برخوردار خواهد بود. چنین کشوری کمتر خود را ناگزیر به حسابدهی به طالبان میبیند. برعکس، ممکن است ابزارهایی برای اعمال فشار پیدا کند. از سوی دیگر، محدودیتهای تهران در تعامل با مخالفان طالبان هم کاهش خواهد یافت. تهران در سناریوی بهبود جایگاه بینالمللی، با دست بازتری از طیفهای گوناگون سیاسی افغانستان میزبانی خواهد کرد و از ابزارهای مختلف برای تاثیرگذاری بر معادلات سیاسی افغانستان بهره خواهد جُست.
جدا از آنچه بیان شد، نفس پایان بحرانهای منطقهای و بینالمللی نیز برای طالبان چالشزاست؛ چراکه این گروه نهتنها از وضعیت راکد داخلی و ضعف مخالفان سود برده است، بلکه از تراکم بحرانهای فراافغانستان نیز بهرهمند شده است: از جنگ اوکراین گرفته تا بحران غزه، درگیریهای لبنان، جنگهای اسراییل و امریکا با ایران و رقابتهای فزاینده قدرتهای بزرگ. حاصل این وضعیت، دورماندن افغانستان از مرکز توجه جهان بوده است. در چنین فضایی، مسایل پراهمیتی چون تشکیل دولت فراگیر و تامین حقوق بشر، بهویژه حقوق زنان، از آجندای دنیا خارج شد؛ آن هم نه به این خاطر که گویا این مسایل حل شده باشند، بلکه به این خاطر که بحرانهای فوریتر و پرهزینهتر در نقاط دیگر جهان ظهور کرد. با این حساب، طالبان بهقدر زیاد از خستهگی جامعه جهانی و ازدحام بحرانها سود بردند. وقتی بحرانهای فراافغانستان فروکش کند، ممکن است پرونده این کشور از یک موضوع فراموششده به یک مساله حلنشده بینالمللی تبدیل گردد؛ چیزی که برای طالبان پذیرفتنی نیست.
البته برعکس آنچه بیان شد، نیز متصور است: اینکه آشتی امریکا و ایران نه به افزایش فشار بر طالبان که به همکاری بیشتر با این گروه بینجامد. یکی از دلایل این امر، به وجه مشترک دولت دونالد ترمپ با جمهوری اسلامی برمیگردد: بیاعتنایی به دموکراسی و حقوق بشر. برای همین، سیاست خارجی ترمپ در قبال افغانستان بیشتر برمبنای محاسبات عملگرایانه و سنجش اصل «هزینه ـ فایده» است، نه لزوماً گسترش ارزشهای لیبرالدموکراسی. در چنین رویکردی، نوعیت و کیفیت رژیمهای سیاسی کشورها یا میزان انطباق آنها با الگوهای لیبرالدموکراسی، اهمیت کمتری پیدا میکند نسبت به آنچه شخص ترمپ و اطرافیان او میخواهند. ازاین منظر، طالبان با دولتی در امریکا مواجهند که برخلاف دولتهای پیشین، اصرار چندانی بر بازسازی نظام دموکراتیک در افغانستان ندارد. در سوی دیگر، جمهوری اسلامی هم چندان در پی عوضشدن حالوهوای فعلی افغانستان نیست. البته که هرازگاهی از ضرورت مشارکت کلیه اقوام در قدرت حرف میزند، اما بهجای تلاش واقعی برای تغییر وضعیت موجود، تعامل با رژیم حاکم را ترجیح داده است. در نتیجه، این احتمال وجود دارد که میان تهران و واشنگتن ـ دستکم در سطح محدود ـ نوعی اشتراک نظر شکل گیرد؛ اشتراک نظری که نه برمبنای حمایت از طالبان، بلکه بر مبنای پذیرش واقعیتی بهنام طالبان است، با این استدلال که گویا در شرایط فعلی جایگزین عملی برای این گروه وجود ندارد و حفظ وضعیت موجود بهتر از ورود به دور جدیدی از جنگ و فروپاشی است. این برداشت زمانی تقویت میشود که به واقعیت میدان تمرکز شود: تسلط طالبان بر جغرافیای کشور و ناپدیدبودن مخالفان این گروه از صحنه.






