در تاریخ معاصر افغانستان، کمتر رویدادی به اندازه سقوط پیدرپی ولسوالیها در تابستان ۱۴۰۰ در حافظه جمعی مردم ماندگار شده است. آن روزها بسیاری از شهروندان با نگرانی نظارهگر بودند که چگونه ولسوالیها یکی پس از دیگری سقوط میکنند و در نهایت، این روند به فروپاشی نظام جمهوری و ورود طالبان به کابل انجامید. همین تجربه تاریخی سبب شده است که هر تحول امنیتی یا سیاسی، بهویژه در ولایتها، بهسرعت با آن روزها مقایسه شود.
در روزهای اخیر، انتشار خبر تسلط چندساعته جبههای با نام «سپاهیان میهن» بر ولسوالی یفتل در ولایت بدخشان، بار دیگر این پرسش را در میان بسیاری از شهروندان مطرح کرده است که آیا افغانستان در آستانه تکرار تجربهای مشابه قرار دارد یا این رویداد صرفاً اعلام موجودیت یک جریان است؟ بازتاب این خبر در شبکههای اجتماعی نشان داد که بخشی از جامعه، بهویژه جوانان، این رویداد را تنها یک اعلام موجودیت تلقی نکردهاند. در میان برخی کاربران، عبارتهایی مانند «این اول راه است» یا «سفر ادامه دارد» به چشم میخورد؛ جملههایی که بیش از آنکه بیانگر یک واقعیت نظامی باشند، بازتابدهنده امید یا انتظار بخشی از جامعه برای تغییر وضعیت موجود هستند. در مقابل، گروهی دیگر نیز با احتیاط تاکید میکنند که نباید از یک رویداد محدود، نتیجهگیریهای بزرگ سیاسی یا نظامی کرد.
آنچه این رخداد را از بسیاری درگیریهای گذشته متمایز میکند، تنها بُعد نظامی آن نیست، بلکه واکنش افکار عمومی و فضای روانی جامعه است. افغانستان امروز با پنج سال پیش تفاوتهایی دارد. در این مدت، بسیاری از شهروندان با مشکلات اقتصادی، محدودیتهای اجتماعی، افزایش بیکاری، کاهش فرصتهای آموزشی و مهاجرت گسترده دستوپنجه نرم کردهاند. این شرایط سبب شده است که هر خبر مرتبط با مقاومت یا مخالفت مسلحانه، توجه بیشتری را به خود جلب کند.
در کنار مشکلات اقتصادی، محدودیتهای آموزشی نیز به یکی از مهمترین دغدغههای جامعه تبدیل شده است. هزاران دختر افغان همچنان از ادامه تحصیل در مقاطع متوسطه و دانشگاه محروم هستند. خانوادههایی که سالها برای آموزش فرزندان خود تلاش کرده بودند، اکنون آیندهای نامعلوم را پیش روی خود میبینند. بسیاری از جوانان نیز به دلیل نبود فرصتهای شغلی و آموزشی، یا کشور را ترک کردهاند یا در انتظار فرصتی برای مهاجرت هستند. این وضعیت، احساس ناامیدی و بیاعتمادی نسبت به آینده را در بخشی از جامعه افزایش داده است.
از سوی دیگر، فشارهای اقتصادی نیز زندهگی میلیونها شهروند را تحت تاثیر قرار داده است. افزایش فقر، کاهش درآمد خانوادهها، وابستهگی بخش بزرگی از مردم به کمکهای بشردوستانه و رکود بازار کار، از جمله چالشهایی است که در سالهای اخیر بارها از سوی نهادهای بینالمللی نیز مورد اشاره قرار گرفته است. در چنین فضایی، طبیعی است که هر تحول سیاسی یا امنیتی، بیش از گذشته مورد توجه افکار عمومی قرار گیرد.
یکی دیگر از نکات قابل توجه، تغییر نگاه بخشی از جامعه نسبت به جریانهای سیاسی مخالف طالبان است. پس از سقوط نظام جمهوری، بسیاری از شهروندان امیدوار بودند که رهبران و چهرههای شناختهشده سیاسی یا نظامی بتوانند با ایجاد یک جبهه منسجم، نقش مؤثری در آینده افغانستان ایفا کنند. اما با گذشت نزدیک به پنج سال، این انتظار تا حد زیادی کمرنگ شده است. بخش قابل توجهی از نسل جوان امروز، دیگر اعتماد گذشته را به رهبران سنتی و جریانهای سیاسی قدیمی ندارد. بسیاری معتقدند که اختلافهای داخلی، نبود برنامه روشن و فاصله گرفتن برخی رهبران از واقعیتهای زندهگی مردم، موجب شده است که این جریانها نتوانند جایگاه پیشین خود را حفظ کنند. در فضای عمومی نیز این پرسش مطرح میشود که آیا اپوزیسیون خارج از کشور توانسته است فراتر از موضعگیریهای رسانهای، برنامهای عملی برای آینده افغانستان ارائه کند؟
در همین حال، نسل جدیدی از فعالان، روزنامهنگاران، نویسندهگان و جوانان تحصیلکرده نیز در حال شکل دادن به نوع متفاوتی از مطالبهگری هستند. آنان بیش از آنکه به بازگشت چهرههای قدیمی قدرت امید داشته باشند، بر ضرورت شکلگیری ساختارهای تازه، پاسخگو و مبتنی بر مشارکت همه شهروندان تاکید میکنند. این نسل معتقد است که آینده افغانستان نباید صرفاً تکرار رقابت میان بازیگران سنتی باشد، بلکه باید بر پایه خواست مردم، قانونمداری و مشارکت عمومی شکل بگیرد.
با این حال، باید میان یک رویداد و یک تحول گسترده سیاسی تفاوت قایل شد. تجربه سال ۱۴۰۰ نشان داد که سقوط نظام جمهوری نتیجه مجموعهای از عوامل سیاسی، نظامی، اقتصادی و بینالمللی بود و تنها با سقوط چند ولسوالی آغاز نشد. بنابراین، نمیتوان صرفاً بر اساس رخداد یفتل، نتیجه گرفت که روند مشابهی در حال شکلگیری است.
با وجود این، این رویداد یک پیام مهم در خود دارد؛ اینکه بخشی از جامعه همچنان از وضعیت موجود رضایت ندارد و هر تحول امنیتی میتواند بازتابی گسترده در افکار عمومی پیدا کند. همچنین واکنش مردم نشان میدهد که مساله اصلی تنها کنترل یک ولسوالی نیست، بلکه احساس بنبست سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است که بسیاری از شهروندان آن را تجربه میکنند.
امروز افغانستان بیش از هر زمان دیگری به ثبات، گفتوگو، مشارکت سیاسی و ایجاد امید برای نسل جوان نیاز دارد. ادامه بحران اقتصادی، محدودیتهای آموزشی، افزایش مهاجرت، کاهش فرصتهای شغلی و نبود چشمانداز روشن، میتواند زمینهساز افزایش نارضایتیهای اجتماعی شود؛ نارضایتیهایی که لزوماً خود را تنها در میدان نظامی نشان نمیدهند، بلکه در مهاجرت، ناامیدی، فرار سرمایه انسانی و کاهش اعتماد عمومی نیز قابل مشاهدهاند.
در نهایت، پرسش اصلی همچنان پابرجاست: آیا رویداد یفتل بدخشان نشانه آغاز تحولی بزرگتر است یا تنها یک رویداد مقطعی؟ پاسخ قطعی به این پرسش در شرایط کنونی ممکن نیست. اما آنچه روشن به نظر میرسد، این است که جامعه افغانستان همچنان با پرسشهای بیپاسخ، چالشهای عمیق و آیندهای نامطمین روبهرو است. تاریخ ممکن است شباهتهایی با گذشته داشته باشد، اما تکرار دقیق آن هرگز قطعی نیست. آنچه آینده افغانستان را رقم خواهد زد، تنها تحولات نظامی نخواهد بود، بلکه نحوه پاسخگویی به مطالبات مردم، وضعیت اقتصادی، فرصتهای آموزشی و میزان مشارکت واقعی شهروندان در تعیین سرنوشت کشور نیز نقش تعیینکنندهای خواهد داشت.






