با هر لگدی که به دروازه میزدند، انگار تکهای از قلبمان را با خنجر بیرون میکشیدند. صدا، مثل انفجار، در فضای خاموش خانه میپیچید و لرزه بر انداممان میانداخت. سراسیمه و بیصدا به کنج دیوارها خزیده بودیم؛ جایی که حتا سایهمان هم خودش را نشان ندهد. هر ضربه بر در، نهتنها بر چوب پوسیده آن، که بر استخوانهایمان فرود میآمد. با هر وقفه کوتاه میان ضربهها، نفسهایی لرزان از گلویمان بیرون میزد؛ انگار فرصت زنده بودن فقط در همان ثانیههای سکوت بود. اما بهمحض بازگشت صدای مشت و لگد، نفسمان میبرید، گلو خشک میشد و ترس در رگهایمان فوران میکرد.
نزدیک به نیم ساعت این کابوس ادامه یافت. در آن لحظهها، ما فقط یکدیگر را در آغوش گرفته بودیم؛ بیصدا، با چشمهایی پر از اشک، دلی آکنده از درد بیپناهی، و قلبی پر از دعا که شاید معجزهای رخ دهد، شاید نیایند، شاید بگذرند. اما آنچه آمد، نه معجزه بود و نه بخشش؛ بلکه وحشتی عریان بود. سرانجام دروازه را شکستند و با خشونتی سرد و بیملاحظه، وارد خانه شدند. چهار مرد با چهرههایی سرد و بیاحساس و عبوس وارد خانه شدند و مستقیم به سمت تشناب رفتند. آنقدر لگد زده بودند که عرق از پیشانی و گردنشان میچکید. صورت شستند. بهخونسردی، آب بر دستهایشان ریختند. گویی نه انسانی را ترساندهاند، نه خانهای را شکستهاند، نه قلب را جریحهدار ساختند و نه کرامت انسانی را زیر سوال بردهاند. و بعد، بازجویی آغاز شد… بیمقدمه، بیرحم، بیتوجه به آنکه ما هنوز از آغوش مرگ بیرون نیامده بودیم.
آنان میگویند که ما در آن خانه، نه فقط از پولیس، که از انسانیت فرار کرده بودیم. ما گریه نمیکردیم، ما فرو میریختیم، آهسته، تکهتکه، بیصدا. در تاریکی خانهای که دیگر خانه نبود؛ دیگر پناه نبود. جایی که از دیوارهایش وحشت فرو میریخت، و با شکستن در، صدای گریههایمان بلندتر شد؛ فریادهای بیصدایمان به غریوی در دل سکوت بدل شد.
این دو خواهر، که رنج مسافری، درد آوارهگی و اندوه بیپناهی را با تکتک سلولهای وجودشان حس کردهاند، با امید به فردایی بهتر، راه سفر در پیش گرفتهاند. اما اکنون، در خانهای که باید پناهشان باشد، تنها پناهشان آغوش یکدیگر است. تمنا میگرید با هقهقی بیامان و چشمانی سرخ از ترس. خاطره، خواهر کوچکتر، او را محکم در آغوش گرفته و تسلیاش میدهد، شاید بتواند اندکی از هراس جانکاهی که فضا را پر کرده، کم کند.
نیروهای پولیس با لباس شخصی، بیهشدار وارد خانه شدهاند. چهرههای سرد، نگاههای بیاحساس و قدمهای سنگینشان، فضای خانه را از ترس و اضطراب خفه کرده است. گویی با هر قدمشان، دیوارها لرزیدهاند و امنیت، برای همیشه از آن خانه کوچ کرده است.
با دیدن تأثیر وحشتآوری که حضورشان بر این دو دختر گذاشته بود، بیهیچ دلسوزی، از آنان اسناد اقامتی خواستند. خاطره و تمنا، که بهدلیل توقف روند تمدید ویزا، دیگر مدرک اقامتی معتبری نداشتند، پاسپورت و دیگر اسنادشان را به دست پولیس دادند و با صدایی لرزان گفتند که پدرشان در یکی از شفاخانهها بستری است و به همین دلیل، از ترس و اضطراب، جرأت نکردهاند دروازه را باز کنند.
اما حتا این توضیح و فضای آمیخته با ترس و اشک نیز دل پولیس را نرم نکرد. نظامیانی که از سنگ هم بیاحساستر بودند، تصمیم داشتند همان لحظه این دو دختر را بازداشت کنند. تمنا بیوقفه میگریست، صدایش میلرزید و نفسهایش بند میماند. خاطره، همچنان او را در آغوش گرفته، اما خود نیز بهسختی میتوانست ترسش را پنهان نگهدارد.
تمنا با صدایی لرزان و چشمانی اشکآلود میگوید: «بسیار ترسیده بودم، بیوقفه اشک میریختم و فریاد میزدم. دلم میشد خود را از پنجره پایین بیندازم، چنان وحشتی برپا شده بود که انگار برای بازداشت خطرناکترین تروریستهای جهان عملیات نظامی بهراه انداختهاند. هر بار که به دروازه لگد میزدند، گمان میکردم آن ضربه مستقیم بر قلبم فرود میآید. در کنج دیوار خود را چسبانده بودم و میلرزیدم. خاطره مرا در آغوش گرفته بود و میگفت آرام باشم، اما خودش هم میلرزید.»
خاطره که خود نیز ترسیده بود، میافزاید که در آن لحظه بهشدت احساس بیپناهی و غربت کرده بود. بدون ارتکاب هیچ جرمی، نیروهای پولیس با دستان خود کمره امنیتی دهلیز را برگرداندند و به لگد زدن به دروازه شروع کردند. او میگوید: «من هم ترسیده بودم، اما تمنا خیلی گریه میکرد. او را دلداری میدادم. وقتی داخل خانه شدند، مستقیم به تشناب رفتند و دست و رویشان را شستند چون خیلی عرق کرده بودند. همهجا را تلاشی کردند. بسیار وحشت بود، این تلخترین و دردناکترین خاطره خواهد ماند.»
در این روزها در اسلامآباد، تنها تمنا و خاطره نیستند که با چنین سرنوشت تلخی مواجه شدهاند؛ بلکه دهها کودک، زن و دختر دیگر نیز با سرنوشتی مشابه روبهرو شدهاند. صبحگاهان، زمانی که مردان بهجای رفتن به قدم زدن، کودکان را در آغوش میگیرند و به مناطق متروکه پناه میبرند تا از بازداشت پولیس در امان بمانند، روزی که بازداشت نمیشوند را غنیمت میشمارند و برای یافتن پناهگاهی موقتی برای فردایشان چارهسنجی میکنند.







