درآمد
چندی پیش، جواد سلطانی با عباس عارفی در سایت «سایه» مصاحبهای انجام داد که انصافاً یکی از گفتوگوهای خوب او پس از مهاجرتش بود. من شخصاً از این گفتوگو چیزهای زیادی آموختم و بسیار استفاده کردم. در مصاحبه یکونیمساعته سلطانی، به ملا فیضمحمد کاتب اشاره شد و همین کافی بود تا بخشهای مهم دیگر گفتوگو نادیده گرفته شود و همهچیز بر محور کاتب بچرخد. بهعبارت دیگر، این بخش از سخنان او حافظه جمعی جامعه هزاره را بیش از بخشهای دیگر تحت تاثیر قرار داد. همین فرصت باعث شد یادداشتهایی درباره کاتب منتشر شود و بسیاری نیز پیهم مقاله بنویسند.
در این میان، شفق خواتی به تفصیل به کاتب پرداخت و او را در چندین حوزه صاحب صلاحیت دانست. یکی از لقبهایی که به او داد، جامعهشناس بودنش بود. افزون بر این، خواتی تاکید کرد که تذکرالانقلاب کتابی جامعهشناختی است. این گفتوگو و مباحث مطرحشده بهانهای شد تا کتاب را با ویراست جدید علی امیری دوباره بخوانم و در نتیجه، این مطلب کوتاه شکل گرفت. این یادداشت به دیدگاههای امیری در مقدمه کتاب و نیز خواتی میپردازد که در بخشهایی از نوشتههایشان به کاتب و اندیشه او پرداختهاند.
لازم میدانم یادآوری کنم که پیشتر افتخار شاگردی هر دو را در دانشگاه ابنسینا داشتهام. انتشار این یادداشت در گرماگرم بحث درباره کاتب بهتر بود، اما متاسفانه فرصت پیش نیامد. فرض من این است که مقدمه امیری اغراقآمیز است و توصیفهای غیرضروری از کاتب در آن آمده است؛ درحالیکه کاتب بدون این توصیفها نیز جایگاه ویژه خود را در تاریخ افغانستان دارد. جامعهشناس دانستن کاتب نیز ضرورتی ندارد. کاتب با هیچ روش و معیاری به علم جامعهشناسی پیوند نمیخورد؛ البته خوانش جامعهشناختی آثار او بحث جداگانهای است.
یادداشتهایی بهنام تذکرالانقلاب
اهمیت کاتب در سرزمینی مثل افغانستان، پیش از هر چیز، به ثبت و مکتوب کردن چند دوره از تاریخ این کشور برمیگردد. کاتب در وهله نخست، در مقام یک «کاتب»، اهمیت دارد و شایسته تقدیر است؛ فارغ از اینکه در تاریخ جانب چه کسی را گرفته یا جهتگیریهایش چگونه بوده است. امروز بخشی از تاریخ ما بهواسطه آثار او قابلفهم و پیگیری است.
درباره کاتب تاریخنویس، که امیری او را پس از ابوالفضل بیهقی تنها کسی میداند که خرد تاریخنویسی را احیا و بازآفرینی کرده است، میتوان مفصل بحث کرد؛ اما حوصله این یادداشت کمتر از آن است که به همه ابعاد این موضوع بپردازد. بنابراین، به مقدمه امیری برمیگردیم و این موضوع را بهاختصار دنبال میکنیم. امیری در صفحه ۱۲ مینویسد: «این کتاب (تذکرالانقلاب) خاطرات روزنوشت ملا فیضمحمد کاتب هزاره است که طی هفت ماه در دوران حبیبالله کلکانی، معروف به بچه سقاو، به نگارش درآمده است و اغتشاشهای مربوط به آن دوره را در بر میگیرد.» این نخستین گزاره امیری درباره کتاب بسیار مهم است، بهویژه از آنرو که میتوان ادعاهای بعدی او را نیز از همین زاویه بررسی کرد. در صفحه ۱۸، هنگامی که از منطق تاریخنویسی کاتب سخن میرود، چنین میخوانیم: «کاتب به حجم آثار و نوشتههایش و دقت در گزارش مطالب، بهخصوص خردهنگاری، توجه به جزئیات و ثبت و ضبط فاجعه با تمامی ابعاد و اجزای آن، مشهور است؛ اما کمتر به این نکته توجه شده است که او واپسین نماینده تاریخنویسی خردگرا در حوزه زبان پارسی است که خرد و عقلانیت را به ضابطه و معیار تاریخنگاری مبدل کرده است و با تحلیل علی ـ معلولی تاریخ و تبیین رویدادهای تاریخی برپایه ضوابط بخردانه، مشعل خردگرایی دوران زرین تاریخ اسلام را درست در دورانی برافروخت که اندیشههای خردگرا به هبوط مطلق مبتلا شده بودند و انقطاع فرهنگی و فروپاشی تجربه تاریخی بر همهجا سایه کرده بود.»
چند نکته مهم در مورد این پاراگراف میتوان بیان کرد:
۱- این بحث بسیار مهم و قابلتوجه است که اگر کسی میخواهد بر متنی مقدمه بنویسد، باید مقدمهاش با متن اصلی همخوانی داشته باشد تا مخاطب دریابد با چه متنی روبهروست. یکی از نقدهایی که بر ویراست کتاب افغانستان در مسیر تاریخ وارد شده یا میشود، این است که متن امروزی شده و از ادبیات نوشتاری غبار فاصله گرفته است. این نقد بر مقدمه امیری نیز وارد است؛ زیرا ادبیات مقدمه تذکرالانقلاب با متن اصلی همخوانی ندارد. واژهها و مفاهیمی که در این مقدمه به کار رفته است، در هیچ جای کتاب بهچشم نمیخورد. در نتیجه، خواننده با دو تذکرالانقلاب روبهرو میشود: یکی آنکه امیری دربارهاش مینویسد و دیگری متن اصلی که کاتب نوشته است. این تفاوت درباره نویسنده نیز صدق میکند. کاتبی که در مقدمه معرفی میشود، با کاتبی که در متن اصلی شناخته میشود، تفاوت آشکاری دارد.
۲- این بحث بسیار گسترده و درخور توجه است و بهتنهایی میتواند موضوع یک بررسی مفصل باشد؛ بهویژه آنکه هیچ ارجاعی برای این ادعا در متن وجود ندارد. اینکه کاتب واپسین نماینده تاریخنویسی خردگرا در حوزه زبان پارسی است، به این معناست که در سراسر قلمرو زبان فارسی، تنها کاتب نماینده خرد در تاریخنویسی است. اما ریشه و خاستگاه این ادعا در مقدمه روشن نشده است. امیری در ادامه، به قلمرو زبان فارسی نیز بسنده نمیکند و کل تاریخ اسلام را در نظر میگیرد. به این ترتیب، از نظر او، هنگامی که خرد در جهان اسلام رو به هبوط بود، کاتب از افغانستان برخاست، مشعل آن را روشن کرد و تاریخ را از فروپاشی و انقطاع فرهنگی نجات داد. چنانکه پیشتر گفتم، هیچگونه ارجاعی برای این ادعاها ارایه نشده است.
امیری مینویسد: «کاتب برافروزنده نور خرد در میانه دو تاریکی و پیوند گذشته و آینده در عصر انقطاع است… ابوالفضل بیهقی، عطاملک جوینی و کاتب هزاره تاریخگزاران روزگار و زمانه خودشان بودند.» از این دست گزارهها و پاراگرافها بارها در مقدمه تکرار شده است. امیری در صفحه ۲۲، کاتب را در کنار بیهقی و جوینی قرار میدهد و او را در جایگاهی ویژه در تاریخنویسی مینشاند؛ بهگونهای که از نظر منطق تاریخنویسی، استثنایی بهشمار میرود. به گفته امیری، «کاتب به لحاظ منطق تاریخنگاری در یک موقعیت یگانه و استثنایی قرار میگیرد». او باور دارد که همین استثناییبودن کاتب سبب شده که بیشتر نویسندهگان معاصر از تحلیل آثار او ناتوان بمانند.
در صفحه ۲۴، با گزارهای متناقض روبهرو میشویم: «اما آنجا که کاتب پای داوری شخصیاش را به قضایا دخیل میسازد، لحن او انتقادی و اغلب تند و گزنده است، نیش زهرآگین نقد او، اما همواره سرد است و درونمایه عقل و منطق دارد». این ادعا در حالی مطرح میشود که پیشتر بارها از خرد و منطق تاریخنویسی کاتب سخن گفته شده و بر داشتن سبک مشخص تاریخنویسی از سوی او تاکید شده است.
تناقض در ادامه آشکارتر میشود؛ آنجا که نویسنده مقدمه اعتراف میکند: «اسنادی در دست نداریم که نشان دهد کاتب با اندیشه سیاسی مدرن آشنا بوده است، اما وقتی که او امر سیاسی را در چهارچوب مفاهیم فلسفه سیاسی کلاسیک اسلامی میریزد، میتوان پی برد که منظور او از مشروطهخواهی نیز دولت مدرن است.» این عبارت بهروشنی نشان میدهد که امیری چگونه دیدگاه خود را بر خواننده تحمیل میکند و برداشت خود از کاتب را به جای دیدگاه او مینشاند؛ بهویژه آنکه برای این برداشت نیز هیچگونه ارجاعی به نوشتههای کاتب ارایه نمیدهد.
کلام آخر
همانطور که در آغاز اشاره شد، کاتب از جهات گوناگون در تاریخ افغانستان اهمیت دارد. پیش از آنکه او را و همردیف جوینی و بیهقی قرار دهیم، باید جایگاهش را در بستر تاریخی افغانستان بررسی کنیم. ازاینرو، بهنظر میرسد نیازی به اینگونه «حاتمبخشی» در وصف او نباشد.
نقد جدی دیگری که بر مقدمه امیری وارد است، افزون بر اغراقآمیز بودن آن، این است که به جای تمرکز بر کتابی که برای آن مقدمه نوشته شده، تمام کارنامه نویسندهگی کاتب را در بر میگیرد. این مقدمه میتوانست برای سراجالتواریخ یا دیگر کتابهای او نیز نوشته شود.
میان مقدمه تذکرالانقلاب و متن اصلی، از نظر ادبیات نوشتاری فاصله و تفاوت بسیاری وجود دارد. ازاینرو، به گزاره نخست امیری ــ «این کتاب خاطرات روزنوشت ملا فیضمحمد کاتب هزاره است که طی هفت ماه، در دوران حبیبالله کلکانی…» ــ نیز پرداخته نشده است. امیری بهجای پرداختن به اهمیت خاطرهنویسی در تاریخ افغانستان و کارکرد این سنت نوشتاری در تاریخ، بهویژه تاریخ افغانستان، درگیر توصیفهای اغراقآمیز درباره کاتب شده است. بنابراین، ادعاهای امیری بیش از آنکه بر منطق و دلایل علمی استوار باشد، نشاندهنده تعلق خاطر و عرق خاص او به کاتب است.







