تصمیم اخیر طالبان برای حذف تدریجی رشتههای حقوق، علوم سیاسی و روابط بینالملل از دانشگاههای خصوصی افغانستان، در نگاه نخست ممکن است یک تصمیم آموزشی و حتا اقتصادی به نظر برسد. طالبان دلیل این تصمیم را کاهش شمار دانشجویان، محدود بودن فرصتهای کاری برای فارغان این رشتهها و یا کیفیت تدریس عنوان کردهاند. بر اساس سندی که درباره این تصمیم منتشر شده است، دانشگاههای خصوصی موظف شدهاند پیشنهادهایی برای جایگزینی این رشتهها ارائه کنند. اما آیا میتوان این تصمیم را صرفاً با معیار بازار کار و شمار دانشجویان توضیح داد؟
پاسخ به این پرسش زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که آن را در کنار مجموعه تصمیمهای پیشین طالبان درباره آموزش عالی قرار دهیم. در سال ۲۰۲۵، وزارت تحصیلات عالی طالبان ۱۸ مضمون دانشگاهی را حذف و تدریس بیش از ۲۰۰ مضمون دیگر را مشروط به بازنگری و اصلاح ایدیولوژیک کرد. در میان مضامین حذفشده، موضوعاتی مانند حقوق اساسی افغانستان، حکومتداری خوب، نظامهای انتخاباتی، دموکراسی و حقوق بشر نیز قرار داشتند. همچنین شماری از رشتههای علوم انسانی و اجتماعی، از جمله حقوق و علوم سیاسی، تنها با تغییر محتوای آنها مطابق سیاستهای طالبان اجازه تدریس یافتند. در نتیجه، تصمیم اخیر را نمیتوان کاملاً جدا از این روند دانست.
سه رشته، سه زاویه متفاوت به قدرت
البته نباید حقوق، علوم سیاسی و روابط بینالملل را یکسان تلقی کرد:
- حقوق: عموماً با قانون، حقوق و تکالیف اشخاص، نهادهای حقوقی، مسوولیت حکومت و رابطه میان قدرت و قانون سروکار دارد.
- علوم سیاسی: قدرت سیاسی، دولت، حکومت، مشروعیت، اقتدار، نهادهای سیاسی، مشارکت شهروندان و رفتار سیاسی را مطالعه میکند.
- روابط بینالملل: روابط میان دولتها، حاکمیت، سازمانهای بینالمللی، معاهدات، منازعات و قواعد حاکم بر نظام بینالمللی را بررسی میکند.
بنابراین، این سه رشته یکی نیستند، اما یک نقطه مشترک مهم دارند: قدرت سیاسی را به موضوع مطالعه علمی تبدیل میکنند. دانشجوی علوم سیاسی میتواند بپرسد مشروعیت حکومت از کجا میآید و قدرت چگونه باید پاسخگو باشد. دانشجوی حقوق میتواند درباره محدودیتهای قانونی قدرت، حقوق شهروندان و حاکمیت قانون مطالعه کند. دانشجوی روابط بینالملل میتواند جایگاه یک حکومت را در نظام بینالمللی، تعهدات بینالمللی و مفهوم حاکمیت بررسی کند.
از همینجا مساله از «حذف چند رشته دانشگاهی» فراتر میرود و به یک پرسش بنیادیتر میرسد: آیا حکومتهای ایدیولوژیک زمانی که قدرت سیاسی خود را تنها روایت مشروع و غیرقابل رقابت میدانند، با دانش مستقل درباره قدرت دچار مشکل میشوند؟
پاسخ تاریخ سیاسی به این پرسش، مثبت اما نه مطلق است. حکومتهای اقتدارگرا و ایدیولوژیک در دورههای مختلف کوشیدهاند دانشگاه را نه فقط بهعنوان محل آموزش، بلکه بهعنوان نهادی برای تولید و بازتولید ارزشهای مطلوب حکومت کنترل کنند.
۱– تجربه ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷
در سالهای ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۳ دانشگاههای ایران تعطیل شدند و در جریان «انقلاب فرهنگی»، استادان و دانشجویان منتقد تصفیه شدند، گزینش سیاسی و ایدیولوژیک گسترش یافت و روحانیون در ساختار دانشگاهها نقش بیشتری پیدا کردند. هدف رسمی، ایدیولوژیکسازی دانشگاه بود، اما مطالعات تاریخی این روند را همچنین تلاشی برای حذف مخالفان از دانشگاه و تبدیل آن به نهادی همسو با جمهوری اسلامی توصیف کردهاند.
این تجربه از یک جهت برای افغانستان امروز قابل توجه است: دانشگاه پیش از انقلاب ایران یکی از مراکز مهم فعالیت سیاسی و مخالفت با حکومت شاه بود؛ بنابراین پس از استقرار جمهوری اسلامی، کنترل دانشگاه برای حکومت جدید اهمیت سیاسی ویژهای پیدا کرد.
اما نتیجه تاریخی جالبتر است: کنترل دانشگاه به معنای پایان سیاست نبود. در دهههای بعد، دانشگاههای ایران بار دیگر به یکی از فضاهای مهم اعتراضات دانشجویی و سیاسی تبدیل شدند:
- اعتراضات دانشجویی ۱۳۷۸ (۱۸ تیر و کوی دانشگاه)
- اعتراضات دانشجویی آبان ۱۳۹۸
- جنبش دانشجویی در جریان «زن، زندهگی، آزادی» در ۱۴۰۱
به بیان دیگر، حکومت توانست ساختار دانشگاه را تغییر دهد، اما نتوانست پرسش سیاسی را از جامعه حذف کند.
۲– کوریای جنوبی؛ دانشگاه در برابر دیکتاتوری
نمونه دوم، کوریای جنوبی است؛ کشوری با تجربهای کاملاً متفاوت از ایران. در دهههای ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰، حکومتهای اقتدارگرا و نظامی بر کوریای جنوبی حاکم بودند و دانشگاهها تحت نظارت و فشار سیاسی قرار داشتند. با این حال، دانشجویان به یکی از نیروهای مهم جنبش دموکراسی تبدیل شدند.
در سال ۱۹۸۷، جنبش دانشجویی پس از سالها سازمانیابی، نظریهپردازی و سرکوب، در شکلگیری اعتراضات گسترده جون نقش مهمی داشت. پژوهشهای تاریخی درباره این جنبش نشان میدهند که اعتراضات سال ۱۹۸۷ ناگهانی نبود؛ بلکه حاصل سالها سازمانیابی و تجربه سیاسی دانشجویان در شرایط سرکوب بود. جنبش جون سرانجام حکومت را به پذیرش اصلاحات سیاسی و گذار به دموکراسی انتخاباتی وادار کرد.
درس مهم این تجربه این نیست که «سرکوب دانشگاه حتماً به انقلاب منجر میشود». چنین نتیجهای از نظر علمی قابل دفاع نیست. درس دقیقتر این است:
دانشگاه میتواند حتا تحت فشار سیاسی، به محل شکلگیری سرمایه انسانی، شبکههای اجتماعی، تفکر انتقادی و سازمانیابی مدنی تبدیل شود و این عوامل در زمان ایجاد یک بحران سیاسی گسترده میتوانند اهمیت پیدا کنند.
۳– شیلی؛ وقتی دانشجویان حافظه دموکراسی را حفظ کردند
شیلی در دوران حکومت نظامی آگوستو پینوشه نیز تجربه مشابهی داشت. حکومت نظامی تلاش کرد ساختار دانشگاهها را تغییر دهد و مشارکت مستقل دانشجویان را محدود کند. اما در سالهای بعد، دانشجویان بهتدریج شبکههای مستقل خود را بازسازی کردند.
پژوهشهای جدید درباره جنبش دانشجویی شیلی در فاصله ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۹ نشان میدهد که این جنبش در شرایط دیکتاتوری بهتدریج سازمانیافتهتر و گستردهتر شد و در روند مخالفت با حکومت نقش ایفا کرد. فدراسیون دانشجویان دانشگاه شیلی نیز علیه انتصاب روسای دانشگاه توسط حکومت پینوشه و محدودیت استقلال دانشگاهی فعالیت کرد و تلاش داشت بخشهای مختلف مخالف حکومت را در اعتراضات به هم نزدیک کند.
بنابراین، در هر سه تجربه، یک واقعیت مشترک دیده میشود: کنترل دانشگاه میتواند فضای رسمی تولید دانش و فعالیت سیاسی را محدود کند، اما لزوماً توان جامعه برای تولید اندیشه، شبکه و مطالبه سیاسی را از بین نمیبرد.
اما افغانستان با گذشته این کشورها یکسان نیست
در اینجا باید از مقایسههای ساده پرهیز کرد. افغانستان امروز نه ایران دهه ۱۳۶۰ است، نه کوریای جنوبی دهه ۱۹۸۰ و نه شیلی دوران پینوشه. ساختار اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی افغانستان متفاوت است. جامعه افغانستان همچنین با جنگ طولانی، فقر، مهاجرت گسترده، محدودیت شدید سیاسی و فشارهای اجتماعی مواجه است.
از این رو، نمیتوان نتیجه گرفت که حذف رشتههای دانشگاهی الزاماً به اعتراض گسترده یا تغییر سیاسی منجر خواهد شد. اما میتوان یک نگرانی جدیتر را مطرح کرد:
اگر فضای تولید دانش درباره قانون، قدرت، حکومت و جامعه بهصورت مستمر محدود شود، جامعه در بلندمدت بخشی از ظرفیت خود برای تفکر انتقادی و تولید راهحلهای سیاسی را از دست میدهد. و این شاید حتا برای خود رژیم نیز یک مشکل باشد.
حکومتی که دانشگاه را فقط برای تربیت و تولید نیروی وفادار به ایدیولوژی خود بخواهد، ممکن است در کوتاهمدت کنترل بیشتری به دست آورد؛ اما در بلندمدت با کمبود متخصص، کاهش کیفیت علمی، فرار مغزها و ضعف ظرفیت فکری جامعه مواجه شود.
آیا طالبان از «دانش قدرت» نگراناند؟
اینجا باید محتاط بود. ما نمیتوانیم بدون سند قطعی ادعا کنیم که انگیزه واقعی طالبان از حذف این سه رشته، تنها ترس از آگاهی سیاسی دانشجویان است. اما میتوانیم الگوی تصمیمها را بررسی کنیم.
از یک طرف طالبان اکنون حذف سه رشته را با کاهش شمار دانشجو و نبود فرصت شغلی توجیه میکنند. از طرف دیگر، یک سال پیش، در سند رسمی وزارت تحصیلات عالی، موضوعاتی مانند حقوق اساسی، دموکراسی، حقوق بشر، حکومتداری خوب و نظام انتخاباتی صراحتاً در شمار مضامینی قرار گرفتند که با «شریعت و سیاستهای امارت اسلامی» ناسازگار دانسته شدند.
این دو مجموعه اطلاعات در کنار هم، دستکم این فرضیه را قابل بررسی میکند که مساله تنها بازار کار نیست؛ بلکه بازتعریف ایدیولوژیک دانش دانشگاهی نیز بخشی از روند موجود است.
در علوم سیاسی، این فرآیند را میتوان نوعی مهندسی دانش دانست؛ یعنی تلاش حکومت برای تعیین اینکه چه چیزی آموزش داده شود، چه چیزی حذف شود و چه روایتی از دولت، جامعه، قانون و قدرت مشروع تلقی شود.
افغانستان چه میتواند بکند؟
اگر این تحلیل درست باشد، پاسخ مناسب الزاماً تقابل مستقیم یا خشونت نیست. ۵ راهکار کلیدی عبارتند از:
۱- حفظ دانش: اگر یک رشته از دانشگاه حذف شود، نباید دانش آن رشته نیز از جامعه حذف شود. استادان، پژوهشگران و دانشجویان افغانستانی داخل و خارج کشور میتوانند از طریق آموزش آنلاین، کتابخانههای دیجیتال، دورههای آزاد و شبکههای علمی، امکان دسترسی به این دانش را حفظ کنند.
۲- زنده نگه داشتن مفاهیم در فضای عمومی: مفاهیمی مانند حاکمیت قانون، حقوق شهروندی، عدالت، مشروعیت، پاسخگویی حکومت، قانون اساسی، جامعه مدنی و روابط بینالملل نباید صرفاً اصطلاحات کتابهای دانشگاهی باشند.
۳- اهمیت حیاتی مستندسازی: هر تغییر در نصاب، حذف مضمون، حذف رشته، تغییر کتابهای درسی و محدودیت بر آزادی علمی باید ثبت و آرشیو شود. آنچه امروز ممکن است یک تصمیم اداری به نظر برسد، فردا میتواند بخشی از تاریخ تحول سیاسی افغانستان باشد.
۴- فرامرزیکردن دانش و آموزش افغانستان: اگر دانشگاههای داخل کشور نتوانند همه دانش مورد نیاز را ارائه کنند، دانشگاهیان افغانستانی در اروپا، امریکا، کانادا و کشورهای منطقه میتوانند بخشی از این خلأ را از طریق شبکههای علمی و آموزشی جبران کنند.
۵- جلوگیری از نزاع صرفاً سیاسی: دفاع از حقوق، علوم سیاسی و روابط بینالملل فقط دفاع از سه رشته دانشگاهی نیست؛ دفاع از حق جامعه برای شناخت قانون، قدرت، دولت و جهان پیرامون خود است.
در پایان
حذف این سه رشته، اگرچه در ظاهر تصمیمی درباره ساختار آموزش عالی است، در عمق خود به آینده تفکر علمی و ظرفیت فکری جامعه افغانستان مربوط میشود.
تجربه کشورهای مختلف نشان داده است که محدودکردن دانشگاه ممکن است فضای رسمی اندیشه را کوچک کند، اما نمیتواند نیاز جامعه به دانستن، پرسیدن و فهمیدن را از میان ببرد.
در شرایط کنونی افغانستان، مهمترین پاسخ شاید نه در تقابل مستقیم، بلکه در حفظ و گسترش ظرفیت علمی جامعه باشد؛ از دانشگاه و آموزش آزاد گرفته تا پیوند میان استادان و دانشجویان داخل و خارج و فرامرزیکردن دانش افغانستان.
جامعهای که امکان پرسشکردن را حفظ کند، امکان اندیشیدن به آینده خود را نیز حفظ کرده است. و شاید مهمترین وظیفه امروز همین باشد: نباید گذاشت که محدودیتهای یک دوره تاریخی، افق فکری نسلهای آینده افغانستان را تعیین کند.






