در آثار هنری و ادبی چون شعر، رمان، نمایشنامه، داستان کوتاه و… تجزیه اثر به دو سویه محتوا و شکل یا معنا و فرم، کاربرد زیباییشناسیک پیشامدرن است. در پرداختهای ادبی جدیدتر و نظریههای ادبی مدرن، جدا از مایه معنا و هندسه فرم که شامل ابزار تکنیکی و ساختاری در اثر است و زبان اثر که «متن» از آن برمیخیزد؛ با لایههای دیگری از تجزیه اثر نیز مواجهیم که «فرامتن» یکی از این برآمدههاست.
نمودهای زبان اثر، که در این نوشتار آن را «متن» میخوانیم و «فرامتن» که گستردگی و چند بعدی بیرون «متن» را نشانه میکند، به گونه روزافزونی در بررسی آثار هنری و ادبی ارزشهای نوینی را در خود جا میدهد، تا آنجا که شیوه نوینی برای شناخت مجدد اثر به حساب آیند. شیوهای که با آن شیرازه-های شناخت متعارف و سنتی ادبی، از دست و پای اثر بریده و گسسته می-شود و اثر در فضای ناشناخته «فرامتن» معلق میماند، تا زمینهای برای به جولان درآمدن مفاهیم تجریدیتری را میسر گرداند.
توجه به متن و شناخت متن، در حوزه نظریههای ادبی ارجگینتر از شناخت افکار و آرای نویسنده متن است، زیرا متن به طور زایشی توان گستردگی بالقوهای را دارد و برای دریافتن این پهنا و کذا غرض رسیدن به آن فرازههای فکری و تخیلی نویسنده، که خود نخواسته و یا نیاراسته تا آن فرازهها را از هاله ابهام و ایهام برهنه سازد، گسترش متن، همواره کارساز بوده است.
«متن» از حدود سخن کلیشهای و قراردادی عبور میکند و دنیای «نشانه»های خاص خود را میآفریند که در واقع دلالت معنایی خاصی را به وجود میآورد.
از این دیدگاه، هر متن و به خصوص متن فلسفی، هنری و ادبی، در پهلوی آن که واقعیتی را مینمایاند، ابهامی نیز خلق میکند که تاویلپذیری را ناگزیر ساخته است. اینجا است که در یک متن، ما همواره با تاویلهای گوناگون مواجه هستیم.
در نظریههای ادبی، دو گرایش چشمگیری در توضیح چگونگی متن ملحوظ میشود. گرایش نخست خود «متن» مورد نظر است که درآن جستجوی «معنا»ی اصلی، غرض عمده است. گرایش دوم، «متن» به مثابه یک ساختار کلی ملحوظ است که پیام ناگفته اثر، درآن به نحوی پنهان مانده است.
در گرایش اول، خواندن، دریافت معنا و وضاحت متن، مطمح نظر بوده و میکوشد تا یک و یا چندمعنایی متن، جستجو شود.
در گرایش دوم، متن در چارچوب ساختار کلیاش مورد پژوهش قرار می-گیرد. در اینجا از یافتن معنای خاص و منفرد متن، عبور میشود و غرض، دستیابی به کلیت و بیان همگانی «متن» میباشد که هدف نهایی اینگونه نگاه به متن، یافتن شیوهای است تا مایههای هنری و نمادین «خارج از متن» را کشف کند و آن در واقع، بیان «فرامتن» است که انگیزههای اصلی زایش هر متن هنری در آن نهفته است.
در مجموعه داستانی «خانم جورج» از مریم محبوب اگر از منظر پیشگفته نگاه کنیم، با متنی مواجهیم که در گوشه گوشه آن، پیام معنایی از ساحل «متن» لبپر میزند و تا افقهای «فرامتنی» موج میزند. البته این ویژگی در تمامی قصههای مجموعه لحاظ نیست و نمیتواند هم باشد. زیرا محدودیت ساختاری قصه و یا داستان کوتاه فرصتهای آن چنانی را از نویسنده میگیرد. اینگونه فرصتها برای شاعر، رماننویس و نمایشنامهپرداز بیشتر میسر است.
با اینهم، متن در زوایای سایه روشن مجموعه «خانم جورج» تنها به بیان معنایی و ایضاح راهبردی اکتفا نمیکند، مرزهای ظاهری بیان را طی میدارد و وارد حوزه مفاهیم تجریدیتری میشود که عموما در داستان کوتاه، متن یارای این تجریدگرایی را چندان ندارد.
مریم محبوب، تنها راوی سرنوشت آشکار آدمهای قصه نیست و در مواردی، متنی را پیش میراند که ناشناخته و گسسته از روال معمول است، تا خواننده ناگزیر به کشف و شناخت نشانههایی شود که جز با شیوههای دریافت «فرامتنی» قابل فهم نیست.
در قصص مجموعه «خانم جورج» و به ویژه در قصه «طلسمات»، شگردهایی از این دست، بیشتر نمایانده شده است. او خواننده را از همان آغاز، درگیر فضای پیچیدهای میسازد که خارج خط مستقیم سیر میکند و مسیر زیگزاکیاش، با روال کار مایه داستانهای «یک خطی» که سیر یکنواخت و کسلکنندهای داشته و اعجابی پدید نمیآورند، تطبیق نمیکند.
دنیای ویرانشده آدم این قصه (طلسمات)، با نمادهای وحشتآفرین و مشمیزکننده، درهمریختگی فرم و زمان، و بالاخره ابهام متن که تاویل را ناگزیر می-گرداند، دست به دست هم داده، تا فضای مجهول، گنگ و سوالبرانگیزی را بیافریند که ذهن خواننده ناچار برای فهم روابط درونی حادثهها و نمادها، راهی به دنیای «فرامتن» باز کند. درباره این قصه بازهم مینویسم.
همین گونه است قصه «چار راه یانگ و بلور» آنجا که مادر تازهوارد مهاجر افغان در تورنتوی کانادا، نگران گم کردن دختران نوجوان خویش است. گم کردنی نه از نوع فزیکی، که از نوع فرهنگی و هویتی!
مادر، پریشان سرنوشت دو نوباوه خود است و هراس سهمگینی در جانش چنگ انداخته، زیرا آنها اندک اندک در ازدحام ویران شونده سنتهای پارین، در این شهر جدید، گم میشوند، تا بر هویتی دگرگونه دست یابند. اما جانسوخته مادر پذیرای این تعامل نیست و در لهیب خاکسترکنندهای میسوزد و از فرط درد جانکاه، در رگانش مذابهای از خون و آتش در جریان است.
گیر ماندن مادر در میان این آتش سوزان، با گیر ماندن او در «راهبندان» ترافیکی در توالی ساعتها، که انتظار سوزانندهای است، چنان بافت غیرمنتظرهای میخورد که خواننده کارشناس را، سر جایش به صلیب میکشد.
تصویر «چار راه یانگ و بلور» نمایش شهری است که برای نوباوگان جنت و برای مادر جهنم است.
نویسنده در این تصویرگری، چیز زیادی نمیگوید و در متن، فقط به بازنمایی مظاهر شهر میپردازد. اما پیام اصلی داستان را این «فرامتن» است که به مویه درآمده است.
از «فرامتن» است که خواننده پی به درون سوخته مادر میبرد. این «فرامتن» است که از هجوم فرهنگ غالب، از هیاهوی زندگی مدرن، از تضاد دو شیوه زندگی و تضاد لابدی دو نسل، از آب شدن فرهنگ سنتی خانواده مهاجر، از گمگشتگی و درز برداشتن هویت پارینه، به سخن آمده است. این فرامتن است که گیجی و حیرتزدگی مادر را در نماد وحشتناک «راهبندان» قابل دریافت میکند. در پشت متن و نماد غریب «راهبندان»، دنیای آتش گرفتهای است که میسوزد و خاکستر میشود، ولی متن، زبان بیان کردن آن را ندارد. آنجا که زبان الکن میشود، نگاه، سخن میگوید و آنجا که متن، خاکستر میشود، «فرامتن» میدرخشد.
به گوشهای از «متن» توجه کنید:
«شب ریخته بود. شبی که از روز روشنتر بود. چهارراه «یانگ و بلور» از هجوم نورهای رنگارنگ میدرخشید. درخشش چهارراه، تاریکی شب و روشنایی ستارگان را زیر گرفته بود. نور چلچراغهایی که از پشت شیشههای بزرگ ساختمانهای بلندمنزل، به بیرون پرهیاهو هجوم آورده بود و نور لوحهها، نیونها، قندیلهای داخل مغازهها، پیادهروها و سرکها را درخشان کرده بود. عبور و مرور موترهای شیک، رفت و آمد مردم، فروشگاههای لوکس، ازدحام و صف طویل سینماها و رستورانها و مشروبفروشیها، صدای بلند موزیک و هلهله و خندههای سرخوشانه مردم، نفس در نفس، با زندگی و حیات گره خورده بود.
مرد و زنی شاد و شنگول، مست و خمار، از میکدهای بیرون میآمدند. چند تا دختر و پسر جوان با مویهای آویخته و ریخته در انحنای شانههایشان، راه خود را به سوی کلوپ رقصی که در آن غوغایی برپا بود، کج کردند. دو مرد سیاه با موهای ژولیده و بافته شده در حالی که با کف دست ضرب گرفته بودند و پاهایشان را کج و راست میکردند با نوای موزیکی که از رستوران نزدیک بیرون میریخت، کنار پیادهرو برای خود میرقصیدند. سه تا دختر جوان چینایی با دامنهای کوتاه و بازوان لخت و برهنه از تاکسیای پیاده شدند. عطر تنشان فضا را انباشت.»
متن بالا، نمایی از شهر و مردمش را به تصویر میکشد و چیزی بیشتر از آن نمیگوید. اما این فرامتن است که این مظاهر شهری را چنان آفتی به ما میشناساند و میفهماند گم شدن نوباوههای مادر در این بازار رنگارنگ چه معنایی پیدا میکند؟
اینجا باید فراتر از لفظ و متن رفت، آن سوی متن، در فرامتن باید ره گشود تا پیام نهفته در متن، چهره بگشاید.
جستجوی فرامتنی، در حکم جستجوی متن دیگری است که در پشت متن پنهان شده است (هرمنوتیک). اما هرمنوتیک فقط همین نیست. هرمنوتیک که جستجوگر فرامتنی است و در واقع تاویلکننده متن است، تا آنجا پیش نمیرود که از فرامتن، معنای متمایزی درست کند، بلکه میخواهد از راه تحلیل و شناخت روابط درون متن، به پیامهای فرامتنی دست یابد.
لهذا برای پی بردن به معانی فرامتن، گزینش و دریافت شخصی خواننده ارجحیت کسب میکند. ناقد یا نظریهپرداز هنری و ادبی، جنبههایی از متن را، از پیچیدگی و گرهخوردگی باز میگشاید و به خواست خود برجسته میکند، تا روند نوینی در شناخت متن ایجاد کند. روند نامتعارفی که برهم زننده رسم معهود و بر آشوبنده خواب رفتگی ابدیای، که خود را بر متن تحمیل کرده، میباشد. روند نامتعارفی که دگرگونیناپذیری را، دگرگون میکند.
در قصصی که توسط نویسندگان معاصر کشور نوشته شده و فرایند داستاننویسی مدرن ادبیات افغانستان را شکل بخشیده، در زمینههای توصیفی و روایتی داستان و شخصیتپردازی و فضاسازی، کارهای بزرگی جایگاه دارد، تمثیل حالات و حادثهها و کنشهای روحی و روانی که توام با آنها، کرکترها جلو میروند و شخصیتها ابعاد نهایی خود را حاصل میکنند، در محور کارهای نویسندگان ما قرار دارند، اما نمادگرایی و داستانهای نمادگرایانه، اندکاند.
در نتیجه اغلب داستانهای کوتاه و داستانوارهها، «یک خطی»اند و حوادث و کارنامههای آدمها و گرهها و گشایشهایی که از کنش و واکنش آنها، فضای داستانی ایجاد میشود، در افق زمانی متعارف، به گونه یک خط مستقیم سیر میکند و همه چیز در سطح و ظاهر داستان به پیش رانده میشود و در حضور «متن» شکل میگیرد.
در چنین قصص معاصر، که در سطح میگذرند، درونه و عمقی وجود ندارد، نمادی سایه نمیاندازد و «فرامتنی» در آن سوی متن محدود و لاغر، فربهی نمیکند.
شخصیتپردازی از اجزای مهمه و ارکان عمده داستانهای ما است که بر زوایای گوناگون روحی و فکری شخصیت، پرتوافگنی میشود. جهات سرشت طبیعی و روانی و ذاتی شخصیت و همچنین عناصر کنش و واکنش و عملکرد شخصیت در برابر حوادث و وقایع از قلم نمیافتد، اما کاستی و نبود ساختارهای نمادین و متنی که تاویل فرامتنی طلب کند، در بسیاری از داستانهای کوتاه و رمانهای اندکی که داریم، محسوس است.
قصصالانسانهای «خانم جورج» مریم محبوب نیز این نبودگی را مینمایاند. ولی نشانههایی که از حضور نمادگرایی، متن کنایی و قابل گسترش و «فرامتنی» که از بعضی داستانهای این مجموعه، سر بیرون میکشد، میتوان پی به غنای کار او برد. نمونه اینگونه متنها را بیشتر در داستانهای «چار راه یانگ و بلور»، «حویلی سنگی»، «طلسمات» و… در مجموعه داستانی او میتوان یافت.
«طلسمات» از لحاظ دریافتهای فرامتنی، نسبت به سایر داستانهای این مجموعه استثنا است. همانگونه که در سطر اول داستان، انفجاری صدا میکشد و میترکد، انعکاس این انفجار در سراسر داستان همچنان انفجاری و پیچان باقی میماند. انفجار در ساختار، انفجار در نمادها، انفجار در متن و زمان، و انفجار در فرامتن داستان ادامه پیدا میکند و تا پایان مانند پتکی بر سندان میکوبد و چندین بار دیگر، «متن» را منفجر میکند و در فراسوی متن غلغله میافگند.
در «طلسمات» هیچ چیز سر جایش نیست. همه چیز درهم آمیخته و قاطی است. خاک، خاک نیست و هوا نه دود است و نه باروت، هوا هم نیست. انفجار و خاک و هوا و اشیا و آدمها در هم میلولند، آدم و جنازه و عنکبوت و گرگ و سگ، چهره در چهره دیگری عوض میشود و به هیات وحشت مجسم در میآیند. ترس و وحشت و مرگ و تجاوز و انتقام و خون و کشتار مثل بقچهای است در هم فشرده شده که پی هم منفجر میشود. پیره زالی که گاه عنکبوت و گاه گرگ است، مظهر شقاوت است. شهر طلسم شدهای که آفتاب خاکستری دارد و چهرهها و صورتها، کریه و ترسناکاند. زن تجاوز شدهای که شکمبه خود را در کنج خرابه خالی میکند و در شب گم میشود و کودکی که زیر پستانهای سگی زنده میماند، تا همچون چوچههای سگ، در ویرانهها، از گرسنگی زباله-ها را بو بکشد، تا بزرگ شود و بار دیگر همچون مادرش مورد تجاوز قرار گیرد و چرخه تکراری سرنوشت همچنان بچرخد و بچرخد.
متن «طلسمات» بیش از همه متنهای «خانم جورج» چند بعدی و گسترشپذیر است. در این متن، بار معنایی چند لایه، ناشناخته و بیرون از دایره درک متن، حمل میشود و نیاز تاویل را به ضرورت تبدیل میکند. چرا که تاویل متن و ره گشودن در سراپرده «فرامتن»، در واقع شناخت دومی از متن را در دست مینهد.
متنی که از پایگاه شناخت اولی خود را دور میکشد، نیازمند شیوه دریافت و شناخت دیگر است و آن بیان «فرامتنی» است، که در طلسمات، کارآیی خود را به خوبی ظاهر ساخته است.
در پایان باید بگویم که تاویل متن و دست به دامن فرامتن شدن، از ضرورتی میخیزد که در حوزه ادبیات نوگرا و نوساز ترویج یافته است.
ساختار و شالوده هر اثر و متنی با مرور زمان، به تحجر میگراید و خواننده در طی زمانهها، با بار عاطفی و معانی یکدست متن، خو میگیرد و دریافت معین و کلیشهای از آن حاصل میکند و این یعنی سنت ادبی، که دگرگونی را برنمیتابد و رخ به سوی سنگوارگی مینهد.
هنر و نظرآفرینانی که بخواهند این سنت را بشکنند، بایستی دگردیسی را وارد «متن» کنند و ساختار متن را دگرگونه سازند و این بدون تاویل و «فرامتن» ممکن نیست.
در بعضی از متنهای «خانم جورج»، دست به دامان «فرامتن» شدن، ضرورت است، چرا که پیامهای غیرقابل شناخت متن را برای خواننده قابل فهم میکند و این هنر برتر «خانم جورج» و خانم «مریم محبوب» است.







