ولی در این مجموعه برخلاف مجموعه داستان «انجیرهای سرخ مزار» که همه داستان ها در ردیف داستان های ضد جنگ قرار می گرفت، ما با فضای جدیدی مواجه هستیم. یعنی داستان هایی که دیگر درباره جنگ نیست و بیشتر درباره مردم افغانستان است. چیزی که شاید خود من منتظر بودم داستانی از شما بخوانم که در فضای جنگ نباشد و ببینم در این فضا چقدر موفق هستید که در این مجموعه داستان «رانا» و «چلی» از این نوع داستان هاست.
«رانا» از نخستین داستان هایی است که نوشته کرده ام؛ و خودم دوستش دارم، بسیار هم دوستش دارم. «چلی» جزو آخرین داستان هایی است که نوشته کرده-ام. اما باز هم چیزی که برای من مهم بود، قصه بود و داستان بود؛ اینکه از جنگ فاصله بگیرم برایم مهم نبود. سال های نوجوانی و جوانی من با جنگ بوده (لحظه ای احساس پیری کردم!) و افغانستان امروز هم به گونه ای دیگر درگیر جنگ است و فشار جنگ در ذهن مردم افغانستان آن قدر زیاد و سنگین بوده است که نمی توانند از آن بگریزند و نویسندگان افغانستان هم از این جنگ جدا نبودهاند. ولی در همان بحبوحه جنگ هم نویسندگانی بوده اند که از عشق و عاشقی و دنیایی سانتیمانتالیسم نوشته کرده اند، یا از دنیای امن و آرامش نوشته کرده اند. ما نمی توانیم خود را از این جنگ جدا کنیم. تا سال های بعد هم نه تنها من بلکه دیگر نویسندگان افغانستان هم درگیر جنگ خواهند بود و ناگزیریم. من فکر می کنم هنوز ادبیات جنگ و داستان جنگ در افغانستان بسیار جای کار دارد. ما هنوز در آغاز راه استیم. اما داستان هایی که من در مجموعه «انجیرهای سرخ مزار» آورده ام، شخصیت ها در بحبوحه جنگ استند، یعنی از نزدیک درگیر جنگ استند و در جنگ شرکت دارند، خود جنگجو استند.
مگر در بعضی از داستان-های «تو هیچ گپ نزن» شخصیت ها در حاشیه جنگ استند. داستان «کبک مست» در حاشیه جنگ اتفاق می افتد.
منظورم همین است. یعنی اینکه نمی توان فقط از جنگ نوشت و از اختلافات قومی و شخصیت ها را فقط در آن وضعیت دید. به نظر من نویسنده ای که درست ببیند می تواند شخصیت هایی را هم که در حاشیه جنگ هستند ببیند و درباره این آدم ها نیز بنویسد. در حالی که فکر می کنم تاثیر جنگ روی این آدم ها حتا بیش از آدم هایی است که در متن جنگ بوده اند.
گاهی در حاشیه جنگ اتفاقاتی می افتد که از خود جنگ سهمناک تر است. در جنگ، همه چیز به چشم می آید؛ اما در حاشیه، پنهان است و دیدنش کار آسانی نیست. ولی اگر دیدی آن جاست که به فاجعه پی میبری.
گویا داستان «رانا» برمی گردد به دوران کودکی خود شما. حتا اسم شخصیت «حسین» است که تداعی کننده نام خود شماست. و داستان «چَلی» هم که اصلا به جنگ ربطی ندارد.
نمیخواهید بگویید که داستان «چلی» هم برمیگردد به نوجوانی من! اما اینطور بگویم که من با داستان هایم زندگی کرده ام. اگر داستان «رانا» را سال ۱۳۷۴ نوشته کرده ام، امروز جز به جز آن در ذهنم است بدون اینکه داستان را دوباره خوانده باشم. (البته در نمونه خوانی کتاب ناچار خوانده امش)، یا حتا داستان هایی که هیچوقت چاپ نکرده ام و دور انداخته ام، مگر جز به جز در ذهنم استند. برخلاف دیگر نویسنده ها که می گویند بعد از نوشتن داستان از من جدا می شود و وجود مستقلی دارد، متاسفانه من نتوانسته ام با داستان هایم این برخورد را داشته باشم. همان طور که وارد زندگی من شده اند، بعد از چاپ هم در زندگی من بوده اند و استند و نتوانسته ام از خود جدای شان کنم.
چقدر از تجربه شخصی خودتان در نوشتن داستان استفاده می کنید؟
در داستان «چلی» من فقط چیزی شنیده بودم و دیگر همه اش را تخیل ساخته است. یا حتا داستان «هشت نفر بودیم ما که پای نداشتیم»، فقط سوژه اش را یک چیزی شنیده بودم و بعد از سالی این چیز شنیداری بود و هیچ چیز دیداری نبود که من تجربه کرده باشمش. یا داستان «کبک مست» اما داستان «مردگان» یا تعدادی دیگر از داستان چیزهایی بوده اند که من با آن حوادث درگیر بوده ام.
مثلا داستان «وطن» به نظر می رسد تخیلی است؟
نه، اتفاقا داستان «وطن» داستانی است که من از نزدیک با آن درگیر بوده ام. حتا با آن گونه سفر کردن. من فکر می کنم اگر یک نویسنده فقط از تجربیات شخصی اش بنویسد، افتخار بزرگی نیست. حتا می توانم بگویم پس نقش قوه تخیلش ضعیف است. داستان هایی است که من از تجربه های شخصی خودم و از زندگی اطرافیانم استفاده کرده ام و از تخیلم نیز استفاده کرده ام. همان طور که وطن به گونه ای از تجربیات شخصی ام نوشته شده. اما به نظر میآید کاملا تخیلی است.
بی شک یکی از داستان های خوب این مجموعه داستان «هشت نفر بودیم ما که پای نداشتیم» است. احساسی که من راجع به این داستان داشتم، این بود که تخیل نویسنده در ساختن این موقعیت بیش از واقعیت بیرونی دخیل بوده.
هنگام نوشتن این داستان، مشکل بسیار بزرگی داشتم. من فقط چند تا آدم داشتم، در بالای کوهی و هیچ قصه ای برای گفتن نداشتم. این نداشتن قصه مرا ماه ها آزار داد. تلاش داشتم قصه ای بیابم، تا اینکه آدم جدیدی وارد داستان شد. بلی فضای داستان تخیلی است. اما فضای تخیلی ای که در افغانستان، از این اتفاق ها بسیار افتاده است و از این منظر فضا تخیلی نیست. درست است که داستان، با تخیل بنا شده، اما تلاش شده، فضا واقعی و ریال باشد.
زاویه دیدهایی که برای داستان های تان انتخاب می کنید، متنوع هستند. مثلا همین داستان با زاویه دید اول شخص جمع نوشته شده که، در اجرا، زاویه دید سختی است. چقدر در انتخاب زاویه دید حساسیت به خرج می دهید؟
زاویه دید برایم بسیار اهمیت دارد. اگر جزییات داستان و زاویه دیدش برایم معلوم نشود، قادر به نوشتن داستان نیستم. به نظرم در داستان نویسی، یکی از مهمترین عناصر داستان، «زاویه دید» است. برای من باید مشخص شود که این داستان با چه زاویه دیدی نوشته خواهد شد. نه تنها برای من بلکه برای هر نویسنده ای باید مهم باشد، و بعد قصه. آیا قصه ای وجود دارد؟ و چگونگی گفتنش برای من خیلی مهم است. اکثر داستان هایم پیش از اینکه روی کاغذ بیایند در ذهنم کار میشود و کمتر داستانی است که نوشته کرد ه ام که با آن کمتر از یک سال در ذهنم کلنجار نرفته باشم. یعنی کار من بیشتر ذهنی است و کمتر روی کاغذ کار میکنم. داستانهایم زمانی که روی کاغذ یا صفحه کامپیوتر میآیند، کامل استند.
یعنی زمان زیادی با داستان در ذهنتان کلنجار می روید و بعد روی کاغذ می-آوریدش؟
بلی. مثلا همین داستان «هشت نفر بودیم ما که پای نداشتیم»، تنها داستانی است که من سه ماه، درگیر نوشتنش بودم و تقریبا هر روز رویش کار می کردم. به گونه ای در این داستان سعی کرده ام سرنوشت این آدم های درگیر در جنگ را نشان بدهم. البته بیشتر درگیری ام در نحوه روایت داستان و زبان بود.
در داستان «کبک مست» تکنیک روایت به نظر رو است؟
در این داستان این آشکاری بدون تکنیک به گونه ای عمدی بود. چرا که اگر به تاریخ پایان داستان نگاه کنید، این داستان در سال ۱۳۷۶ در مشهد نوشته شده است و جزو اولین تجربه های من در داستان نویسی، در قسمت تکنیک روایت داستان است. آن زمان هم می خواستم تجربه متفاوتی در روایت داستان داشته باشم. طبعا باید اینگونه باشد. این تجربه در داستان های دیگرم مثل «مردگان» یا «هشت نفر بودیم ما که پای نداشتیم» که هفت ـ هشت سال پس از این داستان نوشته شده اند، متفاوت است. هر نویسنده، به نظرم هر روزش و هر داستانش باید بهتر از داستان قبلی اش باشد، چرا که تجربه داستان قبلی را با خودش دارد. به همین خاطر چگونه گفتن یا تغییر زاویه روایت در داستان «کبک مست» با داستان «مردگان» یا «هشت نفر بودیم ما که پای نداشتیم» بسیار تفاوت دارد. چرا که زمان نوشته شدنشان با هم فاصله ای شش هفت ساله ای است. من همیشه در چگونه گفتن و خصوصا زاویه دید داستان سعی کرده ام در هر داستانم یک تجربه جدید داشته باشم. مثلا اگر توجه کرده باشید در داستان های کوتاه من روایت تک گویی زیاد است. اما تک گویی ها یک نواخت و هم شکل و یکسان نیستند. سعی کرده ام هر بار به روایت تک گویی از زاویه متفاوت تری نسبت به داستان قبلی ام نگاه کنم و چیزی تازه ای در تک گویی ها یافت کنم. اگر دو راوی اول شخص است، سعی کرده ام این اول شخص با داستان دیگرم که راوی اول شخص دارد، متفاوت باشد.
فکر نمی کنید در درازمدت این تاکید بر تکنیک باعث شود شما نویسنده ای تکنیکزده بشوید؟
نخستین چیزی که در یک داستان در ذهن من به وجود می آید، قصه است. من در آغاز قصه ای برای گفتن دارم. تا قصه ای برای گفتن نداشته باشم، دست به نوشتن نمی زنم؛ و این قصه می رود آن تکنیک روایت و دیگر عناصر تکنیکی داستان را انتخاب می کند، به همین خاطر پس باید متناسب آن باشد. هیچوقت به خاطر تکنیک داستان نوشته نکردهام. سعی کردهام تکنیک را به خاطر قصه استفاده بکنم. در تنها داستانی که مشکل قصه داشتم، داستان «هشت نفر بودیم ما که پای نداشتیم» بود. هنگام نوشتنش بسیار عذاب شدم، و زمان بسیار طولانی ای را هم در بر گرفت. یکی از دلایلش نداشتن قصه بود. زاویه روایت برایم معلوم بود، اما نمی دانستم در قصه چه اتفاقی قرار است بیفتد. این اولین داستانی هم بود که من در پشت کامپیوتر نوشته کردم و نوشتنش حدود سه ماه طول کشید. ولی اکثر داستان های من در یک نشست یا دو نشست نوشته شده اند. مثلا داستان «چَلی» در دو نشست نوشته شده، داستان «آواز شن» هم همین طور در همان دو روز تکمیل شده و دیگر آزارم نداده است. بگذریم که قبل از دو آن روزی که داستان بر صفحه کامپیوتر نقش ببندد، یک سال ـ دو سال با داستان در ذهنم کلنجار رفته بودم.
چقدر روی زبان داستان ها وقت می گذارید؟
هیچ وقت در نوشتن داستان هایم به فرهنگ لغت یا کتاب های متون کهن رجوع نکرده ام. همیشه به حافظه خودم و چیزهایی که در زندگی از مادرم، که بیسواد است، شنیده ام یا از پدرم، کاکا و ماما و بسیار مردم عادی دیگر استفاده کرده ام؛ برایم جالب بوده است که در جستجویم آن واژه هایی را که از زندگی و مردم ما گرفته ام، در متون کهن یافته ام. یکی از مشکلاتم در قسمت زبان خصوصا در ابتدای راه، و البته هنوز هم است، چون ما در افغانستان فرهنگستان زبانی نداریم و فرهنگ لغتی نداریم، هیچ وقت شکل نوشتاری واژه ها را ندیده بودم. مشکل داشتم که این واژه ها را چگونه بنویسم، چرا که متاسفانه هیچ نویسنده ای اینها را به کار نمی برد. کسر شان بود برای نویسنده افغانستانی که گویش مردم عادی را وارد نوشته هایش بکند. مهمترین نویسنده های افغانستانی را هم اگر ببینید همین است، کاملا با فارسی سره مینویسند. ولی من تلاش کرده ام، گفتار مردم کوچه و بازار را وارد زبان داستان هایم بکنم. حالا تا چه حد موفق بوده ام، گپ دیگری است.






