زندهگی همیشه راه آسانی نیست؛ بیشتر شبیه جادهای است که زیر پاهای انسان سنگینی میکند. صبحها با کار آغاز میشود، شبها با فکر ختم؛ و در میانه این مسیر، جنگی خاموش میان قلب و مغز جریان دارد. جنگی میان بودن و نبودن، میان ماندن و رفتن، میان رویاهایی که آدم را بلند میکند و واقعیتهایی که دوباره او را روی زمین میکوبند.
من همیشه خواستهام کارهای بزرگ انجام بدهم؛ کارهایی که ردی در جامعه بگذارد، تغییری بسازد، حتا کوچک. اما پیش از آنکه راه را بروم، مشکلات مثل سایه در پیش چشمم ظاهر میشوند؛ رنج و عذاب مثل همراهانی قدیمی هر لحظه کنارم مینشینند. ذهنم روزها بیش از ده سناریو برای مرگ من میسازد؛ در هر سناریو یکبار میمیرم: یکی آهسته، یکی ناگهانی، یکی با چشمهای بسته، یکی با چشمهای باز. و عجیب این است که هر سناریو همان حس خاموش لحظه مرگ را در بدنم میاندازد؛ گویا برای چند ثانیه واقعاً نفس نمیماند.
ذهنم فقط مرگ را تصور نمیکند؛ دور شدن را هم نشان میدهد. دور شدن از مسیر، از خانواده، از دوستان، از کار، از زندهگی… و هر بار همان حس سنگین را به من میدهد، همان لرزشی که گویا دنیا دارد از دست میرود. در زمان کار ذهنم نمیماند؛ گاهی فکر میکنم شاید کار آدم را از رنج نجات بدهد، اما میفهمم کار فقط یک بهانه است تا برای چند ساعت درد را فراموش کنم؛ مثل مواد مخدری که اول اثر دارد، اما بعداً بیشتر و بیشتر میخواهد تا همان تاثیر را بدهد.
مردم همه به من نیاز دارند. گاهی حس میکنم من برای دیگران ساخته شدهام، نه برای خودم. اما میبینم که هنوز نتوانستهام از خود عبور کنم؛ هنوز درگیر گرههایی هستم که درونم شکل گرفتهاند.
قبلاً از خواب نفرت داشتم؛ حس میکردم خوابیدن یعنی از دست دادن وقت، عقب ماندن، ضایع شدن فرصت. اما امروز برای خوابیدن تلاش میکنم، با آنکه هر شب افکارم طوری هجوم میآورند که نمیگذارند یک لحظه آرام بگیرم. گویا ذهنم تصمیم گرفته اجازه زندهگی کردن را به من ندهد.
گاهی فکر میکنم تنها کسی که باید نجاتم بدهد خودم هستم؛ اما چطور؟ وقتی باید هم کنار خودم باشم و هم از خودم فرار کنم؟ من به خودم نیاز دارم، خیلی زیاد هم نیاز دارم؛ اما باید در عین نزدیکی از خود دور باشم تا بتوانم نفس بکشم. باید خودم را احیا کنم و در همان زمان بخشی از خود را از بین ببرم؛ مثل کسی که سکهای را به هوا میاندازد و آرزو دارد هر دو روی سکه برایش بیاید، در حالی که میداند حتا اگر هر دو روی سکه هم بیاید، باز بازنده خودش است.
میگویند انسان با نزدیک شدن به سوالات، خود را پیدا میکند؛ اما من هرچه در سوالات عمیقتر شدم، بیشتر خودم را گم کردم. انسانها غرق میشوند؛ فرق نمیکند در دریا باشد یا در رویا، و من مدتهاست در افکار خود غرق شدهام؛ در جهانی که گاهی روشن است و گاهی آنقدر تاریک که آدم نمیداند از کدام سو باید بیرون بیاید.
اما با وجود همه اینها، هنوز ایستادهام. شاید لرزان، شاید خسته، شاید شکسته، اما ایستادهام. چون میدانم اگر یک روز موفق شوم خودم را از این طوفان نجات بدهم، آن روز میتوانم دنیا را نیز تغییر بدهم.
اما حقیقت این است که انسان فقط با ایستادن تعریف نمیشود؛ با ادامه دادن تعریف میشود. با آن لحظههایی که میخواهی همه چیز را رها کنی اما نمیکنی. با آن لحظههایی که حتا نمیدانی چرا هنوز نفس میکشی، اما همچنان نفس میکشی. من سالهاست میان این دو نقطه زندهگی میکنم؛ نقطهای که نه امید کامل است، نه ناامیدی کامل؛ چیزی میان این دو، مثل لبهای باریک یک پرتگاه که هر لحظه ممکن است آدم را از پا درآورد.
گاهی به خودم فکر میکنم؛ به اینکه چرا اینقدر سخت است آرامش داشتن؛ چرا ذهنم مثل شهری است که هیچوقت شب نمیشود، هیچ چراغی خاموش نمیشود، هیچ صدایی ساکت نمیشود. هر روز با خودم میجنگم؛ نه برای اینکه قویتر شوم، بلکه برای اینکه فرو نریزم. برای اینکه بتوانم روز بعد دوباره از نو شروع کنم، دوباره برخیزم، دوباره وانمود کنم همه چیز خوب است.
در این نبرد درونی، لحظههایی میرسند که آدم احساس میکند هیچکس او را نمیفهمد؛ حتا نزدیکترین آدمها. نه خانواده، نه دوستان، نه کسانی که فکر میکنی تو را میشناسند. در ظاهر شاید قوی به نظر برسی، اما در درون صدایی مدام میگوید: اگر بدانی درونم چه خبر است، حتا یک لحظه نمیخواهی جای من باشی.






