زمانی که دختر همسایهمان برایم گفت: «جایی است که نرسینگ و همان تطبیقات اولیه برای یک داکتر یا نرس را آموزش میدهد، ولی دور از چشمان طالبان تدریس میکند و همچنان هزینه درس زیاد است»، لبخند امیدوارکنندهای بر لبانم نقش بست و با سرعت زیاد به خانه آمدم تا این حرف را به مادر و پدرم بگویم. اما وقتی به خانه رسیدم، پدرم را دیدم که درد شدید در بدنش داشت؛ گویا بیاشک از درد میگریست. با دیدن پدرم در آن حالت گفتم: «چرا شفاخانه نمیروی؟» اما پدرم در پاسخ گفت: «خیر، خوب خواهد شد. بهجای اینکه من فیس داکتر را بدهم، باید فیس مراکز آموزشی را بپردازم تا تو، رحمت، علی، فرشته و بنین (خواهران و برادرانت) بتوانید درس بخوانید.» گلویم را بغض میفشرد، آنقدر که از خود متنفر شدم؛ چون حق پدرم نیست که برای رویای من زجر بکشد. فقر، یکی از بدترین زنجیرهای نامرئی است که مرا بیشتر از هر چیزی اذیت میکند. نمیگذارد درست نفس بکشم، رویا ببینم و بهسوی اهدافم حرکت کنم.
با دیدن پدر و مادرم، پرداختن فیس کورس برای اساسات نرسینگ گویا به یک رویا تبدیل شد. گفتن این خواسته در آن وضعیت، سخت بود؛ اما باز هم با پدر و مادرم شریک ساختم. بدون مکث به من گفتند: «البته، تو خیلی دوست داشتی که داکتر شوی و چپن سفید داکتری را بپوشی. امروز میتوانی قدمهای کوچک ولی موثری برای رویایت برداری. هرچند وضعیت خراب است و باید پنهانی از نظر طالبان باشد، اما باز هم با توجه به شرایط، ما حامی تو خواهیم بود.» با شنیدن این پاسخ، گویا بال برای پرواز پیدا کردم؛ بالهایی که مرا به آسمانهای رویاهایم میبرد. والدینم بزرگترین حامیان منند. آنان در اوج فقر و سختیها نمیگذارند ما تسلیم شویم یا بهخاطر مشکلات اقتصادی از درس عقب بمانیم. حتا ریسک بزرگ رفتن به آنجا را نیز بر دوش میکشند.
برای درس خواندن، مبلغ زیادی نیاز است. امکان فاششدن مرکز آموزشی نزد طالبان هم وجود دارد. روز بعد به محل آموزشی رفتم تا معلومات بگیرم. گفتند: «ما مخفیانه تدریس میکنیم. امکان بستهشدن و مزاحمت طالبان وجود دارد. فیس یک سمستر ۳۰۰۰ افغانی میشود، ۱۰۰۰ افغانی پول کتابهایش است. در کل، هزینه یک سمستر بهشمول فیس، کتاب و دیگر لوازم درسی ۵۰۰۰ افغانی میشود.» با شنیدن این حرف، بیاختیار در گوشه چشمانم اشک جمع شد. با خود گفتم: «هزینهاش خیلی زیاد است، من توان پرداخت این مبلغ را ندارم. اگر قرار باشد پدرم فیس مرا پرداخت کند، پس باید از مخارج خانه کم کند. یعنی برای رویای من، خانوادهام باید از غذایشان بکاهند تا هزینه درسم را تامین کنند. شرایط اقتصادی سختی داریم و من بار خانوادهام را سنگینتر میکنم.» باز هم با صدای آرام گفتم: «تشکر از معلوماتتان.» و افزود: «فردا، از ساعت هشت صبح در صنف حاضر باش.» فردا، مشتاقانه ساعت هشت صبح به صنف رفتم. روز چهارشنبه ماه ثور سال ۱۴۰۴ بود. حس زیبایی سراپایم را فرا گرفت. در آن روز آناتومی خواندیم. استاد خیلی جذاب تدریس کرد. چندین روز بدون پرداخت فیس درس میخواندم، تا اینکه بخش مالی مرکز آموزشی مرا تحت فشار قرار داد و هر روز به اداره میخواست.
روزی با قدمهای لرزان و ترسی که نکند امروز از مرکز آموزشی بیرونم کنند، به صنف آمدم. چند دقیقه گذشت، استاد داخل شد و حاضری را خواند. همه فیس خود را پرداخته بودند، بهجز من. مرا از صحن امتحان بیرون کرد و گفت: «تا زمانی که فیس خود را تحویل ندادهای، دیگر داخل مرکز نشو!» با التماس گفتم: «من نمیتوانم فیس تمام سمستر را یکباره بپردازم، اما میتوانم ماهانه پرداخت کنم. مگر نمیدانید که شرایط اقتصادیام خوب نیست؟» اما هیچکس به من گوش نمیداد. گویا در اینجا هیچچیز جز پول اهمیت ندارد و التماسهایم را نمیشنوند. با حسی از ناراحتی بهسوی خانه میآمدم. تمام سرم درد میکرد و راجع به همین موضوع فکر میکردم. متوجه روبهرویم نبودم و بیهدف در مسیر راه میرفتم. ناگهان دیدم ماموران امر به معروف با چپنهای سفید در پیش رویم ایستادهاند. از ترس، تپش قلبم شدیدتر شد و کتابچهای را که در دست داشتم پنهان کردم تا نفهمند من به درسخواندن رفته بودم. ماموران امر به معروف طالبان حدود بیست نفر بودند، با چهرههای وحشتناک که ترس و دلهره را به دل آدم میانداخت. گویا تمام وجودم از ترس میلرزید. آنها نزدیکتر میشدند، پاهایم به زمین قفل شده بودند و حرکتی نداشتند. بیش از هرچیز از این میترسیدم که متوجه شوند من پنهانی درس میخوانم و مانعم شوند؛ و باز هم از زندهگی و از آموختن محروم شوم.
زمین دور سرم میچرخید و پیش چشمانم تاریک شده بود، مثل شب، سیاه و سنگین. با خودم میگفتم: «چرا سهم من در این گوشهای از کابل فقط ترس و فقر است؟ حتا جایی که برای درس خواندن میروم، باید بهخاطر نداشتن فیس زجر بکشم. در آنجا بهخاطر دختر بودنم، و اینجا بهخاطر نداشتن پول کورس، تحقیر شوم. حالا هم باید از این گروه بهخاطر جنسیت خود بترسم. مگر چه گناهی دارم؟ خدایا، بس است! من هم انسان هستم. میخواهم آرام نفس بکشم، درس بخوانم، دانشگاه بروم و در صحن حویلی دانشگاه قدم بزنم. حق دارم آزمون کنکور را سپری کنم. بس است! خدایا، کابل برایم گوشهای از زندان شده؛ قبرستانی که در سایه فقر، از کورسهای پنهانی بیرونم میکنند چون فیس ندارم. حق من نیست که پدر و مادرم را در حالت مریضی ببینم، شاهد زجر کشیدنشان باشم. اما دردناکتر از این چیست؟ من حجاب کامل دارم، همانگونه که بارها برایمان گوشزد کردهاند. پس چرا باید از گروه امر به معروف طالبان بترسم؟ چرا بیگناه زجر بکشم؟»
اشک چشمانم را پاک کردم، نفس عمیقی کشیدم و ترسی را که در وجودم شعلهور شده بود، فرو نشاندم. با قدمهای سنگینی که غرورم را فریاد میزد، به راهم ادامه دادم. نمیخواستم کسی گریه و ترسهایم را ببیند؛ چون نمیخواستم خودم را موجود ضعیف نشان بدهم. چشمانم از خشم و ناراحتی به رنگ خون درآمده بود. با کتابی که پشت سرم پنهان کرده بودم، دنبال راهی برای عبور میگشتم. واکنشم چنان بود که گویا هیچکس را ندیدم. شانههایم را صاف کردم، سرم را بالا گرفتم، نفسِ بغضآلودم را آزاد کردم و از میانشان گذشتم. هرچند نگاههای ترسناکشان را حس میکردم، اما خودم را خونسرد نشان میدادم. وقتی به خانه رسیدم، هیچچیز از روز پردردسرم نگفتم؛ چون ناراحت شدن، حق پدر و مادرم نیست. این گناه من است که در قبرستان رویاها، رویا میبینم و شوق پرواز دارم، نه آنها. باید مسوولیت گناه و جرمم را خودم بر دوش بکشم؛ گناه من این است که در افغانستان بهعنوان یک دختر متولد شدهام.






