دختری را در این حوالی می شناختم، دختری که بیش از چهارده سال نداشت. او بسیار باهوش و با زکاوت بود. طوری که در همان چهارده سالگی دوره دانشآموزی را به سر رسانده بود و برای سپری کردن آزمون کانکور آمادگی میگرفت. دوست داشت داکتر شود و در رشته طب معالجوی تحصیل کند، اما همان طوری که با شوق و ذوق منتظر فرا رسیدن روز امتحان بود، خبر سقوط شهرش و بعد کشورش را شنید. خبر سقوط کشورش به دست کسانی که از اسم و نشان آنها هراس داشت. پس از به قدرت رسیدن گروه طالبان مکاتب و دانشگاهها به روی دختران بسته شد و هیچ دختری پس از آن حق تحصیل نداشت.
چند روزی از سقوط کشور نگذشته بود که یکی به خواستگاری اش میآید و خانوادهاش دخترشان را در سن بسیار کم از روی اجبار عروس میکنند. درست یک سال و نیم از آن اتفاق گذشته بود که من دوباره آن دختر که اکنون ازدواج کرده بود را دیدم. با این که مثل قبل نبود، اما من دوست داشتم همانند گذشته او را دخترک صدا کنم. بسیار ناراحت و غمگین بود. در سن بسیار کم نور چشمش خاموش شده بود. فهمیدم هنوز در افغانستان زندهگی میکند و نتوانسته است از کشور خارج شود. یک روز از او دعوت کردم باهم بیرون برویم تا صحبت و یادی از گذشته ها کنیم.
من بعد از آمدن گروه طالبان زیاد از خانه بیرون نمیشوم به همین خاطر تا چند لحظه در شوک فرو رفته بودم. در کوچهها و سرکها حتی یک زن و دختر هم وجود نداشت. اگر هم بود با لباس و روبند سیاهی که از آنها فقط دو چشم دیده میشد. اگرچه شوک اصلی به من وقتی وارد شد که نزدیک دروازه پارک به من گفتند دیگر اجازه ورود به پارک را نداریم، چون «زن» بودیم. او که بسیار نا امید شده بود گفت که بهتر است برگردیم اما من قبول نکردم و گفتم که اشکالی ندارد میتوانیم به یک رستورانت برویم هم چیزی میل کنیم و هم صحبت کنیم.
بالاخره یک رستورانت که ورود زنان در آن مجاز بود را پیدا کردیم و داخل شدیم، ولی آنجا نیز جز چند تا پرده چیزی ندیدیم. تمام میزها پرده کشیده شده بود تا دیده نشویم. در کنار این همه محدودیت به ما گفتند که لطفاً بسیار آرام صحبت کنیم تا صدای ما نیز شنیده نشود. یعنی ما که از چهار دیواری خانه فرار کرده بودیم تا فقط نفسی تازه کنیم با کشیده شدن آن پرده ها فهمیدیم که حتی اجازه بیرون شدن از خانه را نیز نداریم. بالاخره توانستم با آن دختر صحبت کنم، اما دیگر اثری از شوق نبود و تنها چیزی که میخواست رفتن از این کشور بود.
من از آن روز به بعد دیگر او را ندیدم و فهمیدم که غمی در دل تمام دختران سرزمینم نشسته است. غمی به سیاهی شب، غمی که فقط در دل یک دختر افغان چیره شده است. این غم، غم درهای بسته است، غم آرزوهای برباد رفته، خانهنشینی های بیوقفه، پردههای کشیده شده، صداهای بریده شده و از همه بدتر غم «نمیتوانی» هایی که زندهگی دختران را تلخ کرده است. تو «نمی توانی» درس بخوانی، تو «نمی توانی» بیرون بروی، تو «نمی توانی» چون تو «دختر» هستی.
اما من بعد از گذشت تقریباً دوسال از آن روز یک چیزی دیگر را نیز فهمیدم. آن نور خاموش شده فقط در چشمان آن دختر و تعداد اندکی از دختران نمایان بود؛ زیرا با وجود این ترکیب سیاه غم، نور امید هنوز وجود دارد و از بین نرفته است. آن نور هنوز در چشمان بسیاری از دختران میدرخشد و به آنها قدرت مقابله علیه تمام این نابرابریها را میدهد تا به راه خود ادامه داده و تسلیم نشوند. من هنوز آن نور امید را در چشمان خیلیها میبینم و اطمنان دارم که یک روز این سیاهی از بین خواهد رفت.






