بخواهیم یا نخواهیم مهاجرت، واقعیت دنیای امروز ماست. این واقعیت در کنار اینکه میتواند با مدیریت درست فردی و سازمانی تبدیل به فرصت شود، چالشهای خود را نیز دارد. از جمله، یکی از چالشهایی که برای جوامع مهاجر و نسل مهاجر به وجود میآید، بحران هویت است. بحران هویت یک بحث وسیع و چندبعدی است، اما با دید سادهتر، این بحران در میان نسل دوم و سوم مهاجران، ناشی از یک دوگانهگی است: اینکه از یک طرف رفتار سنتی – مذهبی نسبتاً سختگیرانه والدینشان را ناگزیر باید رد کنند و از طرف دیگر ارزشهای سکولار و مدنی جامعه میزبان را نمیتوانند تماماً جذب کنند. در عین حال، این افراد مهاجرِ نسل دومی و سومی نیاز به یک سلسله مناسک، معارف و مراسمی دارند که بتوانند خود را در آن حس کرده و حس خودی و تعلق پیدا کنند. بهخاطر اینکه توصیههای فرسوده والدین را رد کردهاند، احترام و توجه و همدلی آنها را از دست میدهند. اما از طرف دیگر، در بیرون وقتی با بخش مهمتر و بزرگتر، یعنی جامعه میزبان، روبهرو میشوند، نیز مورد احترام قرار نمیگیرند. یعنی چون نمیتوانند موفقانه جذب جامعه میزبان شوند، از آن جا نیز توجه و احترام جذب نکرده و منزوی میشوند. در حالی که بهعنوان انسان نیاز به توجه و احترام از سوی دیگران دارند؛ اینکه برای خودشان کسی باشند و با همان عنوانی که دوست دارند شناخته شوند و مورد تکریم قرار بگیرند. اگر بخواهیم معضل هویت را به زبان ساده توضیح بدهیم همین است. این البته مصداق عمومی ندارد. چه بسیار جوانانی که با موفقیت تمام جذب میشوند و مصروف کار روزانهشان هستند و هر روز در تعامل مثبت با نهادها و کتلههای انسانی در حوزه کارشان قرار دارند. این به لحاظ ادغام یک موفقیت بزرگ است. اما طبعاً هستند کسانی که به دلایل مختلف، پروسه جذبشان در جامعه میزبان مختل میشود. آنها به دلیل خلایی که گفته شد، تشنه توجه و طالب احترام بار میآیند. در این حالت، آنها سخت منتظرند که کسی، نهادی یا مجموعهای پیدا شود تا در ذیل نظم آن به دلالتهای معنادار بدل شوند حتا به قیمت فرمانبرداری یا پیروی کورکورانه. چون پیروی هم حداقل یادآوری می کند که آنها انسانند و کسانی به پیروی آنها نیاز دارند. با توجه به همین نیاز، آدرسهای زیادی با نامهای مذهبی، قومی و فرهنگی در میان مهاجران ایجاد شده و معمولاً همهشان به نوعی کالای هویت عرضه میکنند. زیرا میدانند که جامعه مهاجر به چیزهایی نیاز دارد که در شرایط بحران هویت، به آنها یادآوری کند که از قوم، نژاد یا دین خاصی هستند. آنها گذشته و تاریخ خاصی دارند و براساس دین اجدادیشان، در بهشت به گونهای خاص از آنها پذیرایی خواهد شد. همچنین، در این جهان، فرشتهگان و ملایک همواره به آنها نظر نیک دارند. وقتی احساس کنند که از متن واقعیت جامعه به دلیل دشواریهای مهاجرت طرد شدهاند، طبیعی است که به منابع خیالی پناه ببرند و از آن جا طلب احترام و توجه کنند. این کار به ظاهر وجود آنها را معنادار میکند و حس تعلقشان را به همان مجموعه تقویت میکند، اما از سوی دیگر، آنها را بیشتر از بدنه اصلی جامعه میزبان جدا میکند. این جدایی نه تنها عمیق است، بلکه گاهی به عامل مقاوم در برابر جذب و ادغام تبدیل میشود.
باید تلاش شود که وضعیت به جایی نرسد که آن خلا شکل بگیرد یا به حد بحرانی برسد. راه جلوگیری از این خلا، جذب و ادغام است. جذب شدن به آرزو و گفتن نیست و برای افراد مهاجر آسان نیست؛ بنابراین باید راهکار عملی برای آن سنجیده شود. برای این کار، خوب است که پرسیده شود: چه چیز به ما کمک میکند تا مانند جامعه یا مردم کشور میزبان یا خانه دوم خود شویم؟ آنها چه دارند؟ مشترکات ما چه هستند؟
در پاسخ باید گفت: اولین و مهمترین اشتراک ما در «شهروندی» است. اینکه ما شهروند فلان کشور هستیم و شهروند بودن به تعهد و قربانی نیاز دارد. اگر به این درک مدنی برسیم که شهروندی یک اصل مقدم بر سایر عناصر هویتی مانند دین، مذهب، زبان و قومیت است، فکر میکنم بخش مهمی از راه را پیمودهایم. این تنها چتری است که میتواند همه را بهطور برابر در بر بگیرد، بهطوری که هیچ کس احساس نکند از این چتر بیرون افتاده است. خوبی این چتر این است که برای شمولیت در آن، هیچ مهاجری لازم نیست که مثلاً اول مسیحی شود تا شهروند فلان کشور شود، یا اول سفید باشد تا واجد شرایط شهروندی شود. تنها کافی است که به حقوق و آزادیهای افراد جامعه احترام بگذارند. این حاصل بلوغ تاریخ بشری است که تمدن غرب سکاندار آن است و اکنون کشورهای غربی نیز خود را ملزم به رعایت آن میدانند. البته در غرب هم همیشه اینگونه نبوده است. مثلاً بیش از نیم قرن پیش در آلمان، یهودیها مادامی که بر یهودیتشان اصرار میورزیدند، قانوناً واجد شرایط شهروندی آلمان نبودند. اعطای شهروندی که در واقع اعطای حق زندهگی دوباره است، بدون در نظر داشتن مذهب، قوم و منطقه، تنها براساس «انسان» بودن، یک دستاورد بیسابقه در تاریخ بشر است که در کشورهای جهان اول عملی میشود.
پدیده مهاجرت و عدم همخوانی تازهرسیدهها با محیط جدید، امر تازهای نیست. مثلاً بعد از انقلاب صنعتی در قرن نوزدهم، خود همین کشورها با معضل بحران هویت مواجه شدند. به تاثیر از انقلاب صنعتی، مردم به یکباره از مناطق اطراف به شهرها روی آوردند و تازهبهشهررسیدهها دقیقاً حالت مشابه مهاجران امروز داشتند که از کشورهای جهان سومی به مرکز بزرگترین شهرهای کشورهای جهان اول پرتاب میشوند و امکان ندارد که خودشان را گم نکنند. این گمشدهگی و سرگردانی هویتی خود را در قالبهای گوناگون نشان میدهد. معضل مهاجرت داخلی در کشورهای غربی در قرن هجده و نوزده، که ناشی از کوچ گسترده روستاییان به شهرها بود، با ادغام تدریجی حل شد. امروز نیز چالش مهاجرت از بیرون به این کشورها تنها با ادغام پایدار و هوشمندانه قابل مدیریت است. اما آنچه اهمیت دارد، اجرای این ادغام به سالمترین شکل و با کمترین هزینه برای جامعه میزبان و مهاجران است. ادغام حتمی است، فقط باید خوب مدیریت شود. اگر ادغام صورت نگیرد، زندهگی شهری با طبیعت خاص خود و در کل مساله دولت – ملیت و هویت ملی این کشورها با خطر مواجه میشود و این را هیچ کشوری دوست ندارد.
میتوان به همان تازهبهشهررسیدهها در دو قرن پیش فکر کرد که چگونه از دست دادن لهجههای محلی و رسوم قشلاقی و عنعنات مذهبی و منطقهای برایشان سخت بود، ولی اکنون نسلهای کنونیشان که در شهر به دنیا آمدهاند، در شهر بزرگ شده و تحصیل کردهاند، اساساً شهری هستند و نه لهجه پدرکلانشان را دارند و نه رسم و رسوم آنان را. فقط یا اهل لندنند یا اهل منچستر یا اهل بیرمنگهام و همهشان هم انگلیسی هستند و به قریه و قشلاقشان دیگر کاری ندارند.
مهاجران کنونی نیز ناگزیرند چنین روندی را طی کنند. یعنی باید در زندهگی شهری و ارزشهای مدنی و ملیت کشورهای میزبان جذب شوند. همچنان که فوکویاما، دانشمند سیاسی معاصر، میگوید: هرچند که با پیروزی انقلاب ایران در سال ۱۹۷۹ و نیز نهضت سلفی عربستان در همین سالها، این گمانه تقویت شد که مهاجران مسلمان در کشورهای غربی باید نهادهای مستقل دینی – مذهبیشان را حفظ کنند. این استراتژی حتا امروز هم از طرف جمهوری اسلامی در اقصا نقاط دنیا تحت عناوین گوناگون با روپوش مذهبی و تحت نام آزادی مذهبی عملی میشود. اما حاصل این جزیره درست کردن و مداخله کردن و به انزوا طلبیدن گروههای هممذهب از بقیه بدنه جامعه میزبان، ایجاد شقاق و توهم دوگانهگی هویتی است که اگر حاد شود، حتا میتواند برای جامعه میزبان دردسر امنیتی ایجاد کند. از نظر گروهها و افراد جداپندار و تفکیکی، شهروندی نه معنای خاصی دارد و نه تکلیف و تعهدی میآورد. از نظر آنها، مذهب، دین یا قوم عامل یگانهسازی است، نه شهروندی. وقوع حملات تروریستی با انگیزه مذهبی در داخل کشورهای غربی و نیز پیوستن افرادی از مهاجران مسلمان کشورهای غربی، آن هم از نسل دوم و سوم به گروههای افراطی در خاور میانه، ذیل همین منطق قابل درک است.
چندین دهه امتحان بد مسلمانان در کشورهای غربی منجر به ایجاد حزب راست افراطی و موضعگیری آنها علیه مهاجران و مسلمانان در آن کشورها شده است. ظهور ناسیونالیسم پوپولیست ناشی از این احساس خطر است که آنان فکر میکنند مهاجران هویت آنها را از آنها گرفتهاند و نمیخواهند با مهاجران خلط شوند. یعنی در کشورهای میزبان، که عمدتاً غربیاند، نیز گروهی وجود دارد که دوست ندارد مهاجران، به خصوص مهاجران مسلمان، به آنان ادغام شوند. از نظر آنان، مهاجران مسلمان نباید فرهنگ و هویت آنها را – به اصطلاح خودشان – آلوده کنند. اما بازهم از برکت عصر سکولار و دولت سکولار، به حرف آنان وقعی گذاشته نمیشود و به مسلمانان نیز با تمام خطرات محتمل و بعضاً خاطرات بدی که از برخیها وجود دارد، حاضرند شهروندی بدهند و سیاست چندفرهنگی (multiculturalism) را دنبال کنند، به این امید که روزی شاید اصل مهم «شهروندی» در آنان نهادینه شود.
یادداشت:
منبع مورد استفاده این یادداشت بیشتر این کتاب است:
Fukuyama, Francis. Identity: The Demand For Dignity and the Politics of Resentment. Farrar, Straus and Giroux, 2018.






