این جمله، آخرین پیام حیاتالله بود؛ جوانی که همراه با دهها جوان دیگر، در مسیر قاچاق به سوی ایران، تشنهگی، گرسنهگی و بیپناهی را در بیابانهای سوزان تجربه کرد و دیگر هرگز به خانه بازنگشت.
نخستین بار که ویدیوی آخرین پیام او را در صفحه فیسبوک دیدم، به زبان پشتو بود. از همان ثانیههای نخست، زمانی که خطاب به مادرش گفت: «مادر، مرا ببخش»، دیگر توان ادامه دادن نداشتم. بغض گلویم را گرفت و چون زبان پشتو را بهخوبی نمیدانستم، ویدیو را بستم. چند ساعت بعد، روزنامه ۸صبح همان ویدیو را با زیرنویس فارسی منتشر کرد. این بار تصمیم گرفتم آن را تا آخر ببینم. هر جملهای که میخواندم، سنگینتر از جمله پیش بود. اشک، بیاختیار از چشمانم جاری شد. وقتی گفت: «مرا حلال کنید»، فقط توانستم زیر لب بگویم: «خداوندا، این جوانان را رحمت کن و از لغزشهایشان درگذر.»
اما همزمان، در درونم خشم و اندوهی شکل گرفت که خاموششدنی نیست. چگونه ممکن است جوانانی که آرزو، امید و خانواده داشتند، در قرن بیستویکم، در میان بیابان از تشنهگی و گرسنهگی جان بدهند؟ چگونه ممکن است آخرین آرزوی یک انسان، تنها این باشد که خانوادهاش او را ببخشند؟
این حادثه فقط یک خبر تلخ نیست؛ آینهای است که وضعیت امروز افغانستان را بازتاب میدهد. کشوری که در آن هزاران جوان دیگر آیندهای برای خود نمیبینند و حاضر میشوند جانشان را به دست قاچاقبران انسان بسپارند، زیرا تصور میکنند ماندن، از رفتن خطرناکتر شده است.
من با تمام وجود این وضعیت را محکوم میکنم. از حاکمانی که نتوانستهاند شرایطی فراهم کنند تا جوانان بتوانند در سرزمین خود با عزت زندهگی کنند، انتقاد میکنم. از شبکههای قاچاقبران انسان که از ناچاری مردم سود میبرند و جان انسانها را به کالایی برای تجارت تبدیل کردهاند، بیزارم. کسانی که با وعده رساندن مردم به آنسوی مرز، آنان را وارد مسیرهای مرگ میکنند، در رنج خانوادههای این قربانیان شریکاند و باید پاسخگو باشند.
لعنت بر روزی که افغانستان به جایی رسید که فرزندانش برای یافتن یک لقمه نان، ناچار شوند از دل ریگزارها و بیابانهای مرگ عبور کنند. لعنت بر روزی که جوان افغانستانی، به جای ساختن آینده در سرزمینش، میان ماندن و مردن یا رفتن و مردن، یکی را انتخاب کند.
سالهاست که مردم افغانستان تاوان تصمیمهای سیاسی، جنگ، فساد، بیثباتی و رقابت بر سر قدرت را میپردازند؛ اما سنگینترین بار این وضعیت بر دوش جوانانی افتاده است که نه در تصمیمهای گذشته نقشی داشتند و نه در ویرانی این کشور سهمی. با این حال، امروز آنان یا بیکارند، یا از آموزش و تحصیل محروم شدهاند، یا ناچارند برای زنده ماندن، خطرناکترین مسیرهای مهاجرت را انتخاب کنند.
وقتی در کشوری فرصت کار از میان میرود، قیمت مواد غذایی هر روز بالاتر میرود، امید به آینده رنگ میبازد و جوان احساس میکند هیچ راهی برای ساختن زندهگی ندارد، طبیعی است که بسیاری از آنان به هر دری بزنند؛ حتا اگر آن در، به بیابانی ختم شود که پایانش مرگ باشد.
این جوانان مجرم نبودند؛ آنان رویا داشتند. هر کدام خانوادهای داشتند که چشمانتظارشان بود؛ مادری که برای بازگشت فرزندش دعا میکرد، پدری که امید داشت روزی ثمره زحمتهایش را ببیند، و خواهر و برادری که آرزو داشتند دوباره عزیزشان را در آغوش بگیرند. اما اکنون، به جای دیدار، باید بر مزار آنان اشک بریزند.
من از همه کسانی که در هر جایگاهی قرار داشتند و میتوانستند برای جلوگیری از تکرار چنین فاجعههایی اقدامی مؤثر انجام دهند، اما نکردند، انتقاد میکنم. تاریخ عملکرد همه را قضاوت خواهد کرد. هیچ قدرتی همیشهگی نیست و هیچ مسوولی از پاسخگویی در برابر وجدان مردم و دادگاه تاریخ گریزی ندارد.
امروز نام حیاتالله تنها نام یک قربانی نیست؛ نماد هزاران جوانی است که قربانی ناامیدی، فقر، بیکاری، مهاجرت اجباری و بیتفاوتی شدهاند. اگر از این حادثه درس گرفته نشود، فردا دوباره خانوادهای دیگر، آخرین پیام فرزندش را از میان شنهای داغ بیابان خواهد شنید.
کاش روزی برسد که هیچ مادر افغانستانی، آخرین صدای فرزندش را از یک ویدیوی خداحافظی نشنود. کاش روزی برسد که هیچ جوانی برای زنده ماندن، ناچار نشود جان خود را به دست قاچاقبران بسپارد. و کاش روزی برسد که فرزندان این سرزمین، به جای انتخاب مسیر مرگ، بتوانند در وطن خود با امنیت، کرامت و امید زندهگی کنند.
روح همه جانباختهگان این حادثه شاد و یادشان گرامی باد. درد آنان، درد همه ماست؛ و فراموش کردن این فاجعه، خیانتی به انسانیت خواهد بود.







