ذبیحالله مجاهد سالها برای بخش بزرگی از افکار عمومی افغانستان نه یک چهره، بلکه یک صدا بود؛ صدایی که از پشت نامی مستعار پیامهای طالبان را منتشر میکرد و در یکی از تاریکترین فصلهای جنگ افغانستان، روایت این گروه از جنگ و خشونت را به رسانهها منتقل میساخت. اما اکنون او خود نام اصلیاش را آشکار کرده و این پرده را کنار زده است؛ تغییری که از نظر رسانهای شاید مهم باشد، اما اهمیت واقعی آن در چیزی فراتر از یک نام و هویت شخصی قرار دارد. پرسش اصلی این است که مردی که سالها نماینده رسانهای یک جنبش مسلح بود و امروز در جایگاه سخنگوی رژیمی قرار دارد که درباره سرنوشت میلیونها شهروند تصمیم میگیرد، آیا در کنار آشکارکردن نامش، حاضر شده است مسوولیت تصمیمهای این رژیم را نیز بهصورت روشن و مستقیم بپذیرد؟ نشست خبری اخیرش در کابل، در واقع پاسخی به همین پرسش نیز بود؛ زیرا خبرنگاران اینبار نه درباره گذشته و هویت او، بلکه درباره آینده میلیونها دختر افغانستان از او پاسخ خواستند. پاسخ اما همچنان در همان فضای ابهام باقی ماند: او درباره زمان بازگشایی مکاتب دختران بالاتر از صنف ششم و دانشگاهها تاریخ مشخصی ارائه نکرد و گفت که شاید اکنون زمان مناسبی برای بحث درباره این موضوع نباشد.
همین جمله، بیش از آنکه یک پاسخ باشد، صورت دیگری از نپذیرفتن پاسخگویی است. افغانستان در پنجمین سال محرومیت دختران از آموزش متوسطه قرار دارد. در این فاصله، نسل بزرگی از دختران از صنفهایی که باید در آن میبودند، دور ماندهاند. برخی از آنان اکنون باید در دانشگاه میبودند، اما حتا اجازه ورود به مکتب را ندارند. برخی دیگر سنشان از صنفهایی که زمانی در آن درس میخواندند گذشته است. گروهی وارد بازار کار شدهاند، نه از سر انتخاب، بلکه به دلیل بستهشدن مسیر آموزش. برخی نیز در خانه ماندهاند و آیندهشان هر روز بیشتر به تصمیمی وابسته شده است که هیچ تاریخ مشخصی ندارد.
در چنین وضعیتی، گفتن اینکه «اکنون زمان مناسبی برای بحث نیست»، فقط به تعویق انداختن یک گفتوگو نیست؛ به تعویق انداختن زندهگی انسانهاست. در سیاست، زمان گاهی بخشی از پاسخ است. وقتی رژیم درباره بازگشایی یک جاده، ساخت یک شفاخانه یا تکمیل یک پروژه زیربنایی سخن میگوید، میتوان زمانبندی را تغییر داد، پروژه را متوقف کرد یا به دلایل فنی آن را به آینده موکول کرد. اما آموزش یک کودک چنین پروژهای نیست. هر سالی که یک دختر از مکتب دور میماند، سالی از رشد فکری و اجتماعی او برای همیشه از بین میرود. هیچ رژیمی نمیتواند این سال را به او بازگرداند.
به همین دلیل، بحران آموزش دختران در افغانستان را نمیتوان با واژههایی مانند «تعلیق»، «بازنگری» یا «زمان مناسب» بیضرر جلوه داد. تعلیق طولانیمدت خود نوعی تصمیم است. وقتی رژیمی سالها میگوید هنوز زمان بازگشایی نرسیده، در واقع هر روز تصمیم گرفته است که دروازه مکتب بسته بماند. تصمیمی که هر صبح دوباره اجرا میشود، دیگر یک وضعیت موقتی نیست؛ به یک سیاست تبدیل شده است.
طالبان از زمان بازگشت به قدرت، بارها گفتهاند که برای بازگشایی مکاتب دختران شرایطی را بررسی میکنند و موضوع به ملاحظات مختلف، از جمله نصاب، محیط آموزشی و مسایل فرهنگی، ارتباط دارد. اما این استدلال هرچه زمان بیشتر میگذرد، اعتبار توضیحدهندگی خود را از دست میدهد. اگر مشکل نصاب است، نصاب را اصلاح کنید. اگر مشکل محیط آموزشی است، محیط مناسب ایجاد کنید. اگر مشکل لباس است، معیار روشن اعلام کنید. اگر مشکل امنیت است، راهحل امنیتی ارائه کنید. هیچیک از این موارد توضیح نمیدهد که چرا یک حق بنیادی باید بدون تاریخ پایان، برای سالها از میلیونها دختر گرفته شود.
در واقع، مشکل اصلی در همینجاست: طالبان حاضر نیستند آموزش دختران را بهعنوان یک حق مستقل از اراده سیاسی خود تعریف کنند. این تفاوت بسیار مهم است. وقتی آموزش حق باشد، دولت وظیفه دارد شرایط استفاده از آن حق را فراهم کند. اما وقتی آموزش امتیاز تلقی شود، حاکمیت میتواند هر زمان که خواست آن را محدود کند و هر زمان که خواست وعده بازگرداندنش را بدهد. در حالت اول، شهروند صاحب حق است؛ در حالت دوم، شهروند منتظر تصمیم حاکم میماند.
پاسخ مجاهد دقیقاً از همین منظر قابل تأمل است. خبرنگار از یک حق پرسید، اما پاسخ از یک «زمان مناسب» سخن گفت. این جابهجایی کوچک در زبان، معنای بزرگی دارد. حق آموزش نباید به موضوعی تبدیل شود که رژیم درباره مناسببودن زمان بحث آن تصمیم بگیرد. اگر حاکمیت خود را مسوول اداره کشور میداند، باید درباره محرومیت میلیونها کودک پاسخ روشن بدهد.
از همینجا میتوان فهمید که چرا مساله نام و چهره مجاهد در ابتدای این بحث اهمیت پیدا میکند. نام مستعار در دوران جنگ کارکردی متفاوت داشت. گروه مسلح میتواند سخنگویی داشته باشد که هویت او پنهان بماند؛ اما حاکمیت نمیتواند برای همیشه با منطق پنهانکاری و ابهام اداره شود. حاکمیت، برخلاف گروه مسلح، باید پاسخگو باشد. شهروند حق دارد بداند چه کسی تصمیم میگیرد، تصمیم بر اساس چه قانونی گرفته شده و چه زمانی باید انتظار تغییر داشته باشد.
اگر مجاهد امروز با نام رسمی و جایگاه رسمی در برابر خبرنگاران مینشیند، پس باید با مسوولیت رسمی نیز پاسخ بدهد. این دیگر کنفرانس خبری یک گروه جنگی نیست که هدف آن اعلام موضع باشد؛ نشست خبری یک حاکمیت است که باید درباره آینده کشور توضیح بدهد.
اما مشکل فقط پاسخ مبهم نیست. مشکل در فاصله میان این پاسخ و واقعیتی است که دختران افغانستان هر روز تجربه میکنند. برای یک مقام سیاسی، «بعداً» شاید یک واژه عادی باشد؛ برای یک دختر شانزدهساله، «بعداً» ممکن است به معنای از دست رفتن کامل فرصت تحصیل باشد. برای دختری که در سال ۲۰۲۱ در صنف ششم بود، چند سال تعویق اکنون به بخشی تعیینکننده از زندهگیاش تبدیل شده است. او نمیتواند منتظر بماند تا سیاستمداران سرانجام به یک توافق درونحکومتی برسند.
آموزش با گذشت زمان ارزش خود را از دست نمیدهد؛ فرصت آموزش از دست میرود. این نکته باید در مرکز هر بحث درباره سیاست طالبان در قبال زنان قرار گیرد. مساله فقط این نیست که یک دروازه بسته است. مساله این است که پشت آن دروازه، زمان در حال گذشتن است. یک کودک هر سال بزرگتر میشود، اما سیستم آموزشی نمیتواند سالهای ازدسترفته او را ذخیره کند تا بعداً تحویلش بدهد. نمیتوان گفت دختری که پنج سال از مکتب دور مانده، هر وقت تصمیم گرفته شد، میتواند دقیقاً از همان نقطهای که متوقف شده بود ادامه دهد. زندهگی انسانی چنین کار نمیکند.
پیامدهای این محرومیت نیز فقط آموزشی نیست. دختر محروم از مکتب، در معرض محدودیت بیشتر در اشتغال، استقلال اقتصادی و مشارکت اجتماعی قرار میگیرد. خانوادهای که دخترش امکان ادامه تحصیل ندارد، انتخابهای کمتری برای آینده او خواهد داشت. کشوری که بخش بزرگی از دختران جوانش را از آموزش کنار میزند، سرمایه انسانی خود را از دست میدهد. این خسارت در چند سال آینده شاید بیشتر از آنچه امروز دیده میشود، خود را نشان دهد.
اما خطر عمیقتر در این است که محرومیت آموزشی میتواند به یک هنجار اجتماعی تبدیل شود. نسلی که از مکتب محروم میشود، ممکن است بهتدریج به زندهگی بدون مکتب عادت داده شود. خانوادهها ممکن است امید بازگشت را از دست بدهند. دختران ممکن است برنامههای بلندمدت خود را کنار بگذارند. جامعه ممکن است بهجای پرسیدن «چرا مکتب بسته است؟» کمکم بپرسد «آیا اصلاً نیازی به مکتب دختران داریم؟» این مرحله، از خودِ ممنوعیت خطرناکتر است؛ زیرا در آن، سیاست سرکوب از سطح فرمان رژیم به سطح عادت اجتماعی منتقل میشود.
طالبان برای بقای چنین وضعیتی بیش از هر چیز به زمان نیاز دارند. هرچه محرومیت طولانیتر شود، بازگشت به وضعیت پیشین دشوارتر خواهد شد. معلمانی که از کار کنار گذاشته شدهاند، دانشآموزانی که از چرخه آموزش خارج شدهاند، خانوادههایی که مسیر زندهگی خود را تغییر دادهاند و نسلی که از محیط علمی فاصله گرفته است، همه بخشی از هزینه پنهان این سیاستاند.
به همین دلیل، پاسخ مجاهد باید نه در قالب یک خبر چندساعته، بلکه بهعنوان بخشی از یک روند سیاسی بررسی شود. سوال خبرنگار تمام نشده است؛ فقط پاسخ آن داده نشده است. خبرنگاران باید دوباره همین سوال را بپرسند. رسانهها باید آن را زنده نگه دارند. جامعه مدنی باید آن را مستند کند و نهادهای بینالمللی باید از سطح ابراز نگرانی فراتر بروند و این مساله را در تمام تعاملات خود با طالبان بهعنوان یک موضوع اساسی مطرح کنند.
اگر این پرسش هر بار با «زمان مناسب نیست» مواجه شود و بعد فراموش گردد، در نهایت همین پاسخ مبهم به یک سیاست دایمی تبدیل خواهد شد. در این میان، آمارهایی که مقامهای طالبان درباره شمار دانشآموزان ارائه میکنند نیز باید دقیق و مستقل بررسی شود. افزایش شمار دانشآموزان پسر یا مجموع دانشآموزان نمیتواند محرومیت دختران را از بین ببرد. نمیتوان با جمعکردن ارقام، غیبت یک بخش بزرگ جامعه را پنهان کرد. اگر یک رژیم از موفقیت آموزشی خود سخن میگوید، باید بتواند درباره دسترسی برابر، کیفیت آموزش، میزان ترک تحصیل، وضعیت دختران و آینده فارغالتحصیلان نیز پاسخ بدهد.
عدد زمانی معنا دارد که واقعیت پشت آن دیده شود. اگر گفته شود میلیونها کودک در مکاتب درس میخوانند، پرسش بعدی باید این باشد که چه چیزی میآموزند، با چه کیفیتی میآموزند و چه کسانی از این فرصت محروماند. آموزش فقط پرکردن صنفها نیست. آموزش یعنی ساختن توانایی برای فهم جهان. یعنی کودک بتواند بخواند، بنویسد، تحلیل کند، پرسش کند و درباره آینده خود تصمیم بگیرد. اگر این عناصر حذف شوند، ممکن است صنف وجود داشته باشد، کتاب وجود داشته باشد و دانشآموز نیز حضور داشته باشد، اما معنای عمیق آموزش آسیب دیده است.
از همین زاویه، نگرانی درباره محدودشدن حوزههای حقوق، علوم سیاسی و روابط بینالملل در دانشگاهها نیز قابل فهم میشود. این موضوع را نباید با شتاب به یک نقشه قطعی برای حذف قانون نسبت داد؛ اما نمیتوان همزمانی آن را با محدودشدن فضای مدنی نادیده گرفت. کشوری که دخترانش را از آموزش محروم میکند و در همان حال فضای مطالعه و بحث درباره قانون، سیاست و روابط جهانی را محدود میسازد، با یک مشکل صرفاً آموزشی روبهرو نیست. پرسش درباره نوع شهروندیای مطرح میشود که قرار است در چنین نظامی تربیت شود.
دانش حقوق به شهروند زبان مطالبه حق میدهد. علوم سیاسی به او ابزار فهم قدرت میدهد. روابط بینالملل به او امکان میدهد کشورش را در چارچوب جهان امروز بشناسد. محدودشدن این دانشها به معنای حذف فوری قانون نیست، اما میتواند جامعه را از ابزارهای فکری لازم برای نقد قدرت محروم کند. و این همان جایی است که سیاست آموزشی با سیاست عمومی پیوند میخورد. اما نقطه آغاز همه این بحثها همان پرسش سادهای است که خبرنگاران مطرح کردند: دختران چه زمانی به مکتب برمیگردند؟
طالبان ممکن است از آمار، نصاب، فرهنگ و اصلاحات سخن بگویند؛ اما تا وقتی پاسخ روشن درباره این سؤال وجود نداشته باشد، همه این توضیحات در حاشیه قرار میگیرند. زیرا هیچ نظام سیاسی نمیتواند آینده یک نسل را با وعدهای بیتاریخ مدیریت کند.
اینجا وظیفه رسانه نیز بسیار سنگین است. نباید هر نشست خبری با انتشار چند جمله و چند تیتر به پایان برسد. یک خبرنگار پرسید؛ مقام طالبان پاسخ نداد. کار رسانه از همینجا آغاز میشود، نه اینکه تمام شود. باید پرسش را پیگیری کرد، تناقضها را کنار هم گذاشت، آمارها را بررسی کرد و به مردم نشان داد که یک پاسخ مبهم چه پیامدهایی در زندهگی واقعی دارد.
افغانستان به فراموشی این مساله نیاز ندارد؛ به حافظه نیاز دارد. باید ثبت شود که چه روزی مکاتب بسته شدند، چه وعدههایی داده شد، چه تاریخهایی مطرح شد، چه توضیحاتی ارائه شد و چه وعدههایی عملی نشد. روزی که این دروازهها باز شوند، جامعه باید بداند چه کسانی سالها منتظر ماندند و چه کسانی درباره سرنوشت آنان تصمیم گرفتند.
در نهایت، مساله امروز ذبیحالله مجاهد نیست؛ مساله مسوولیتی است که او و رژیم طالبان در برابر یک نسل دارند. نام اصلی او هرچه باشد، چهرهاش هرچقدر تغییر کرده باشد و ادبیاتش هر اندازه از زبان جنگ فاصله گرفته باشد، یک سؤال همچنان سر جای خود باقی است: چرا دختر افغانستانی هنوز برای ابتداییترین حق آموزشی خود باید منتظر اجازه قدرت بماند؟
طالبان اگر واقعاً خود را حکومت افغانستان میدانند، باید به این سوال با تاریخ، برنامه و اقدام پاسخ دهند؛ نه با وعده مبهم و نه با گفتن اینکه هنوز زمان مناسبی برای بحث نیست. زیرا برای دختری که سالها پشت در مکتب مانده، زمان همین حالاست. هر روزی که میگذرد، بخشی از آینده او از دست میرود. و رژیمی که از پاسخدادن به این واقعیت طفره میرود، در حقیقت فقط از پاسخ به یک خبرنگار فرار نمیکند؛ از پاسخگویی به یک نسل فرار میکند.







