مقدمه
ایران، کشوری در دل فلات، پیوندگاه اصلی سه قاره، در طول تاریخ همواره شرق را به غرب متصل کرده و مسیر تبادل کالا میان این دو جغرافیا بوده است. کشوری با ستونهای عظیم تاریخ، فرهنگ و تمدن که توانسته است دل تاریخ را هرازگاهی بشکافد و همچون صدفی از اعماق دریا، خویشتن را از نو بازیابد. سرزمینی با اقوام گوناگون، تنوع فرهنگی و آمیزهای از اسطوره، شعر و ژئوپلیتیک. این شاخصهها، هرچند امتیازاتی برایش به همراه داشته، اما گاهگاه طوفانی از ژرفای دلش برخاسته و هزینههای سنگینی را بابت موقعیت جغرافیایی و ظرفیتهای مادی و معنویاش بر آن تحمیل کرده است؛ تا جایی که بارها سرش بر زمین خورده، اما زانوانش نشکسته است. بهقول علیرضا ندوشن، هر بار ققنوسوار از خاکستر خود سر برافراشته و همچون ماهیِ هیدرا، با تن بریده، زخمهایش را ترمیم کرده است. ایران در سیر تاریخ از دوران باستان تا امروز، کشاکشها و فرازونشیبهای فراوانی را از سر گذرانده است. تنها در ۲۷۰۰ سال گذشته، این کشور ۴۴۳ مرتبه درگیر جنگ شده که از این میان، ۲۳۲ بار آن جنبه دفاعی داشته است. پنج بار نیز بهدست یونانیان مقدونی، اعراب، ترکان غز، مغولان و تاتارها مورد تهاجم واقع شده است (مصباحی، ۱۴۰۳: ۷). تهاجم بیگانهگان به این سرزمین، درخت گشن بیخ، اما تداوم واقعیترین مشخصه تاریخی دولت در ایران بوده است. از سوی دیگر، آمیزش فرهنگی و جاذبههای انسانی این سرزمین، همواره پادزهری در برابر هجوم بیگانهگان بوده و ایران را پابرجا نگه داشته است.
واژهگان کلیدی: تنهایی استراتژیک، انزوای ژئوپلیتیک، جمهوری اسلامی ایران
تنهایی استراتژیک یا ژئوپلیتیک؟
فرض اصلی این است که ایران، در طول تاریخ و عصر حاضر، اغلب تنها بوده و این تنهایی یکی از عوامل زمینهساز برای تهاجمات خارجی شده است. پرسش بنیادین این است: منشأ این تنهایی چیست؟ در واکاوی این پرسش، به نظریه «تنهایی استراتژیک ایران» از محیالدین مصباحی، استاد دانشگاه فلوریدای امریکا، تکیه میکنم. او معتقد است که ایران – چه آگاهانه و از سر اختیار، و چه ناخواسته و از روی ناچاری – بهگونه استراتژیک تنهاست و از هرگونه اتحاد معنادار با قدرتهای بزرگ محروم مانده است (مصباحی، ۱۴۰۳: ۸). با استناد به این نظریه، میتوان پرسید: آیا این تنهایی صرفاً در سطح استراتژیک باقی مانده یا در بُعد ژئوپلیتیکی نیز نمود یافته است؟ آنچه مسلم است اینکه تنهایی استراتژیک ایران به هیچ رو بهمعنای انزوای ژئوپلیتیک آن نیست. فرض برابر دانستن «تنهایی» با «انزوا» خطایی است بنیادین. نگاه واقعگرایانه و غیرایدیولوژیک به تاریخ ایران نشان میدهد که «ایران بما هو ایران»، فارغ از نظام سیاسی حاکم بر آن، همواره تنها بوده، اما هیچگاه از منظر ژئوپلیتیکی منزوی نبوده است. این کشور در جایگاه ژئواستراتژیک قرار دارد، جایی که میان سه قاره اروپا، آسیا و افریقا قرار گرفته است. حتا اگر بخواهد سیاست کنارهگیری را پیشه کند و بگوید که «من با منطقه کاری ندارم»، منطقه به او خواهد گفت: «اما ما با تو کار داریم».
ایران نه میتواند منزوی شود، نه کنارهگیر بماند. بهرغم تنهایی استراتژیک، شدیداً درگیر نظام بینالملل است و در عین حال، بر تواناییهای بومی خود تکیه دارد. این کشور تلاش کرده تا با بهرهگیری از سازوکارهای اقتصادی در نهادهای بینالمللی، در سیاستگذاریهای جهانی نقش ایفا کند. از آغاز تکوین تاریخی خود، ایران دو ویژهگی بارز داشته است: نخست، دفاعگرایی، چرا که همواره در معرض هجوم بوده و باید آماده دفاع میبود؛ دوم، شکلگیری تمدن تلفیقی به سبب جایگاه جغرافیاییاش که او را در معرض دادوستد فرهنگی قرار داده است. این دو ویژهگی، بهزعم ندوشن، هویت آغازین ایران را شکل داده و تا امروز نیز ادامه یافته است (ندوشن، مجموعه مقالات، ۱۳۹۰: ۴۱).
هویت ملی ایران نیز از دل همین فرهنگ تلفیقی زاده شده و بهرغم تمام تحولات، از نقشآفرینی بازنایستاده است. مصباحی تنهایی استراتژیک را مشخصه بنیادین ایران میداند؛ ویژهگیای که در ادوار مختلف، جمهوری اسلامی ایران را در برابر تحولات منطقهای و فرامنطقهای قرار داده است. او همپیوندی جمهوری اسلامی را نیز با توجه به این مفهوم، در تعامل با قدرتهای بزرگ و قالبهای هویتی تحلیل میکند. ایران در دوران جمهوری اسلامی نتوانسته متحد استراتژیکی برای خود تعریف کند. بخشی از این ناکامی به ابتدای انقلاب اسلامی بازمیگردد؛ زمانی که سیاست خارجی ایران، افزون بر اهداف ملی، در پی تحقق اهداف فراملی و آرمانهای اسلامی نیز بود: صدور انقلاب، دفاع از اسلام و تشیع، وحدت امت اسلامی و تلاش برای استقرار نظم اسلامی جهانی. برنامه امام خمینی، جاذبه فراگیر داشت و در برخی از نقاط آسیا و افریقا، پیروزی انقلاب اسلامی بهعنوان نمادی از غلبه جهان سوم با پیشزمینه مذهبی تلقی شد. با تاکید بر استقلال ژئوپلیتیکی از امریکا و شوروی، ایران به نماد جنبش عدم تعهد تبدیل شد (فِست، ۱۳۹۶: ۳۰۸). ایران مسیر غیر وابسته خود را ادامه داد و آن را بهعنوان راه سوم تعریف کرد؛ راهی که بسیاری از کشورهای غیرایدیولوژیک نیز به آن گرایش داشتند. سیاست خارجی جمهوری اسلامی بر اصل «نه شرقی، نه غربی» بنا نهاده شد؛ اصل بنیادین که در دوران جنگ هشتساله با عراق، بیش از همیشه برجسته بود. ایران مدعی است که در طول جنگ تحمیلی، هیچ کشوری از آن حمایت نکرد و در عین حال که درگیر جنگ بود، بر طبل استکبارستیزی نیز میکوبید. این جهتگیری، سیاست خارجی جمهوری اسلامی را بهگونهای تعریف کرد که هنوز هم بازتاب آن در تعاملات بینالمللی ایران دیده میشود (فیروزآبادی، ۱۴۰۱: ۳۵۴).
تنهایی استراتژیک و شبهاتحادها
تنهایی استراتژیک تنها محدود به جمهوری اسلامی نبوده و به گواه تاریخ، ایران هرگز متحد استراتژیک در میان قدرتهای بزرگ نداشته که در بزنگاههای خطر نظامی، به یاریاش بشتابد. این بدان معناست که در لحظات سرنوشتساز – آنجا که کشور در معرض فروپاشی بوده – هیچ قدرتی قدرتمندانه در کنار ایران نایستاده است. داریوش سوم و یزدگرد سوم در تنهایی و بیپناهی جان سپردند، و شاه سلطان حسین صفوی، با وجود نامهنگاری و تقاضای کمک از امپراتوری عثمانی، در نهایت به نفع قبایل غلزایی کناره گرفت. فرمانروایان قاجار نیز بارها کوشیدند برای مهار تهدیدهایی که یکپارچهگی سرزمین ایران را نشانه گرفته بود، متحدانی چون فرانسه را در برابر روسیه و بریتانیا بیابند. اما آنان نیز، هرچند دیر و با هزینه بسیار، به این حقیقت تلخ پی بردند که ایران متحد استراتژیک ندارد. رضاشاه پهلوی قربانی تلاش غیرمستقیم خود برای همدلی با آلمان نازی علیه شوروی و بریتانیا شد. حتا محمدرضا پهلوی نیز، هرچند بهصورت ضمنی، به تنهایی استراتژیک ایران واقف بود. این روند پس از انقلاب اسلامی نیز ادامه یافت و در سیاست نظام جمهوری اسلامی ایران نهادینه شد.
مفهوم «تنهایی استراتژیک» ایران بر فقدان پیوند پایدار با یکی از قدرتهای بزرگ – چه در دوران جنگ سرد و چه پس از آن – دلالت دارد. برخلاف تصور رایج، امریکا در عمل هرگز متحد استراتژیک ایران پهلوی نبود، گرچه ایرانِ دوران شاه روابط راهبردی با ایالات متحده داشت. تنهایی ایران در بحران اروندرود در ثور ۱۳۴۸ در برابر عراق، که از حمایت همهجانبه اتحاد جماهیر شوروی برخوردار بود، گواهی است بر ناممکنبودن اتحاد پایدار در خاور میانه آن دوره (رییسینژاد، ۲۰۱۸). در زمانه کنونی نیز، روسیه و چین متحدان استراتژیک ایران بهشمار نمیآیند. نمونه بارز این واقعیت در جنگ میان اسراییل و ایران روشن شد؛ هر دو کشور حمله اسراییل را محکوم کردند، اما هیچکدام در عمل، در مقام یک متحد استراتژیک، گامی برنداشتند. تقلای جمهوری اسلامی برای یافتن متحد پایدار، برآمده از سیاست «نگاه به شرقِ» انقلاب اسلامی است؛ سیاستی که پس از بحران گروگانگیری و تشدید خصومتهای ضدغربی، بهویژه علیه ایالات متحده، دنبال شد. به باور انقلابیون، شرق در آن زمان فضای کمتری برای «اعمال استکبارآمیز» داشت و هماهنگی بیشتری با سیاستهای جمهوری اسلامی از خود نشان میداد.
در مانیفست رسمی جمهوری اسلامی، یکی از اهداف سیاست خارجی پس از انقلاب، یافتن متحد استراتژیک در سطح منطقهای و بینالمللی عنوان شده است (فیروزآبادی، ۱۴۰۱: ۵۲۳). با اینحال، شواهد حاکی از آن است که جمهوری اسلامی بیش از گذشته درگیر تنهایی استراتژیک شده است. با این حال، عطش این آرزو هرگز در دل ساختار جمهوری اسلامی فروکش نکرده است. در نمونه روشن، فروش پهپاد به روسیه در جریان حمله این کشور به اوکراین، با وجود محکومیتهای جهانی و تحریمهای فزاینده، تغییری در سیاست ایران ایجاد نکرد. روشن است که جمهوری اسلامی در پشت پرده، رویای نوعی اتحاد تنظیمشده با روسیه را در سر میپروراند. با این وجود، مذاکرات چندساله برای خرید جنگندههای سوخو-۳۵ تا کنون بینتیجه مانده است. در این میان، حافظه تاریخی ایران – روسیه را نیز نباید نادیده گرفت؛ حافظهای که دو کشور بارها از آن در تاکتیکهای دیپلماتیک خود بهره بردهاند. قرارداد ترکمانچای (۱۸۲۸)، نمونهای از بهرهکشی روسیه از ضعف ایران است؛ قراردادی که طی آن، بخشهای بزرگی از خاک ایران از دست رفت و تا امروز ایرانیان ننگ آن را بر دوش میکشند. همین سابقه تاریخی، موجب بدبینی پنهان در افکار عمومی ایران نسبت به هرگونه همپیمانی با روسیه شده است.
روابط ایران و چین نیز از همین جنس است. هرچند پس از انقلاب، همکاریهایی در زمینه فناوری موشکی و هستهای میان دو کشور شکل گرفت، اما نشانههای بیاعتمادی همواره مشهود بوده است. بهطور نمونه، چین از نفوذ خود برای جلوگیری از ارجاع پرونده هستهای ایران به شورای امنیت استفاده نکرد، امیدی که ایران به شدت به آن دل بسته بود. افزون بر آن، در برابر صدور قطعنامههای ۱۷۳۷، ۱۷۴۷، ۱۸۰۳ و ۱۹۲۹ علیه ایران نیز، چین سکوت کرد؛ سکوتی که میتوانست در جلوگیری از تحریمهای گسترده و گرهگشایی از اقتصاد ایران نقش کلیدی ایفا کند. سیاست چین در قبال برنامه هستهای ایران آگاهانه مبهم است (مصباحی، ۱۴۰۳: ۱۱۷). این ابهام به بیجینگ امکان میدهد موازنهای میان همکاری با ایران و حفظ روابط با شرکای منطقهای خود برقرار سازد. بهرهگیری از منابع انرژی خاور میانه، تجارت با کشورهای عربی و دسترسی به اقیانوس هند از اهداف راهبردی چین است؛ اهدافی که هستهای شدن ایران سودی برای آن ندارد. اگر بیجینگ در این زمینه به حمایت آشکار از ایران بپردازد، همکاریاش با کشورهایی چون عربستان سعودی و امارات ممکن است آسیب ببیند. افزون بر آن، چین در برخی از مقاطع، سیاست خود را با رفتار ایالات متحده در خاور میانه همسو کرده است.
در حالی که تهران در پی ساختن رابطه استراتژیک با بیجینگ و مسکو است، این دو قدرت چنین رابطهای را در حد «شبهاتحاد» میپذیرند. در تحلیل روابط ایران با روسیه و چین باید به این نکته توجه داشت: هر اتحادی یک رابطه است، اما هر رابطهای لزوماً اتحاد نیست. نظریه تنهایی استراتژیک بر این تاکید دارد که ایران همواره از طریق شبهاتحادها یا اتحادهای ظاهری – بهویژه با روسیه و تا حدودی با چین – وارد مانورهای ژئوپلیتیک قدرتهای بزرگ شده و بهواسطه آن توانسته جایگاه خود را بهگونه نسبی حفظ یا تقویت کند. جایی که زبان استراتژیک، جای خالی حمایت مادی را پر میکند. همکاری ایران و روسیه در بحران سوریه بین سالهای ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۸، دقیقاً در همین چارچوب قابل تحلیل است. با این حال، امنیت سیستماتیک ایران از ظرفیتهای استراتژیک آن برای قدرتسازی از طریق بازیگران غیردولتی، جنبشهای اجتماعی، گروههای نظامی و تواناییهای نامتقارن بازدارنده بهره میبرد. در شرایطی که دولتها به روابط استراتژیک با ایران دل نمیبندند، این کشور برای حفظ بازدارندهگی منطقهای خود، به حمایت از نیروهای فروملی و جنبشهای مردمی روی میآورد؛ نیروهایی که توان تاثیرگذاری بر فضا و معادلات منطقه را دارند. نمونههایی از این نیروها شامل انصارالله در یمن، حزبالله در لبنان، حشد الشعبی و کتائب حزبالله در عراق، حماس و جهاد اسلامی در فلسطین، و گروههای کوچک دیگر است. استراتژیستهای ایرانی عموماً همکاری و حمایت از این بازیگران دولتی و غیردولتی را ذیل دو الگوی «امنیتجویی» و «مقاومت اسلامی» تبیین میکنند؛ امری که شرح هر یک نیاز به مجال جداگانه دارد.
مصباحی بر این باور است که منطق تنهایی استراتژیک دو پیامد کلیدی دارد. نخست، امکان شکلگیری اتحادهای شبهدایمی میان همسایهگان ایران با هدف فروپاشی سرزمینی آن. این روند تنها مربوط به جمهوری اسلامی یا حتا دوران پهلوی نیست، بلکه در تاریخ نیز میتوان رد پای آن را دید؛ از جمله همپیمانی ترکان شرقی با امپراتوری روم شرقی حدود هزار و پانصد سال پیش، یا اتحاد خانات ازبک با عثمانی در پانصد سال پیش. بهبیان دیگر، کشورهای غرب آسیا بهرغم تضاد منافع در بسیاری از امور، در یک نقطه به اشتراک رسیدهاند: تمایل به تضعیف و حتا حذف ایران (مصباحی، ۱۴۰۳). ایران از سه جهت نیز با تهدیدهای هویتی و مذهبی درگیر است که در دورههای مختلف بر نحوه اعمال قدرت در منطقه تاثیرگذار بودهاند. نخست، گفتمان پانترکیسم است که در سایه اقدامات اردوغان و کشورهای ترکزبان و نیز تحریک اقلیتهای ترکتبار داخل ایران شکل گرفته و موجب تهدید امنیت ملی و انتشار شایعات شده است. نزدیکی آذربایجان به اسراییل در سالهای اخیر نیز در همین چارچوب قابل تحلیل است. دوم، گفتمان کشورهای عرب که در قالب سیاستهای نفتی، امنیتی و نظامی، بعضاً با همراهی ایالات متحده و بهرهگیری از تسلیحات امریکایی، در تقابل با ایران قرار گرفتهاند. سوم، محاصره ایران از سوی کشورهای سنیمذهب است. ایران در میان چهارده همسایهاش، تنها کشوری است که اکثریت شیعه دارد و نظام آن بر مبنای رای این مذهب شکل گرفته است. این ویژهگی، در بزنگاههای تاریخی باعث فشار مضاعف بر ایران از سوی همسایهگانش شده است. برای نمونه میتوان به اختلافات مذهبی امپراتوری عثمانی و دولت صفوی اشاره کرد که به جنگ ۲۰ ساله انجامید و نهایتاً با انعقاد پیمان آماسیه در سال ۱۵۵۵ میلادی به پایان رسید.






