در فلسفه سیاسی، یکی از مهمترین معیارهای سنجش مشروعیت مقاومت، این است که آیا همه راههای دیگر برای تغییر قدرت بسته شدهاند یا خیر. مقاومت مسلحانه، در هیچ نظریه معتبر سیاسی، نخستین انتخاب نیست؛ بلکه آخرین گزینه است. تا زمانی که امکان مشارکت سیاسی، انتخابات آزاد، اعتراض مدنی، رسانههای مستقل، دادگاههای بیطرف و گردش مسالمتآمیز قدرت وجود داشته باشد، توسل به سلاح نه تنها ضرورت ندارد، بلکه مشروعیت خود را نیز از دست میدهد. اما هنگامی که رژیمی همه این راهها را به صورت سازمانیافته مسدود میکند، مساله دیگر انتخاب میان خشونت و عدم خشونت نیست؛ بلکه انتخاب میان تسلیم یا مقاومت است. افغانستان امروز، مصداق روشن چنین وضعیتی است. طالبان نه تنها هیچ راه قانونی برای انتقال قدرت باقی نگذاشتهاند، بلکه اصل مشارکت سیاسی را نیز انکار کردهاند. در این نظام، نه انتخابات معنا دارد، نه پارلمان، نه قانون اساسی، نه احزاب سیاسی و نه رسانه آزاد. حتا نهادهای دینی نیز استقلال خود را از دست دادهاند و همه ساختار قدرت، در نهایت، به اراده ملا هبتالله و حلقه کوچک اطراف او وابسته است. در چنین ساختاری، اصلاح از درون، بیشتر به یک آرزو شباهت دارد تا یک امکان واقعی.
با این همه، جامعه جهانی طی نزدیک به پنج سال گذشته، راه دیگری را آزمود. بسیاری از دولتها و سازمانهای بینالمللی امیدوار بودند که از طریق گفتوگو، تعامل، فشارهای دیپلماتیک و مشوقهای اقتصادی بتوانند طالبان را به تغییر رفتار وادار کنند. استدلال آنان این بود که انزوای کامل طالبان، بحران افغانستان را عمیقتر خواهد کرد و تعامل، شاید این گروه را به تدریج به پذیرش برخی قواعد بینالمللی سوق دهد. اما نتیجه چه بود؟ در این مدت، نه تنها ممنوعیت آموزش دختران لغو نشد، بلکه دامنه آن گسترش یافت. محدودیتهای زنان بیشتر شد، آزادی رسانهها محدودتر شد، بازداشتهای خودسرانه ادامه یافت، مجازاتهای بدنی و اعدامهای علنی از سر گرفته شد و فضای سیاسی بستهتر از گذشته شد. به بیان دیگر، طالبان تعامل را نه نشانه حسن نیت جامعه جهانی، بلکه نشانه ضعف آن تعبیر کردند. آنان بدون آنکه امتیاز سیاسی معناداری بدهند، تلاش کردند از همین تعامل برای کسب مشروعیت بینالمللی استفاده کنند. این تجربه، یک نتیجه مهم دارد؛ رژیمی که هیچ هزینهای برای سرکوب نمیپردازد، انگیزهای نیز برای تغییر رفتار نخواهد داشت. سیاست، برخلاف اخلاق، تنها با توصیه و نصیحت تغییر نمیکند. قدرت، زمانی انعطاف نشان میدهد که احساس کند ادامه وضع موجود، هزینهای بیشتر از تغییر برایش خواهد داشت.
تاریخ معاصر افغانستان نیز همین واقعیت را نشان میدهد. حکومت حزب دموکراتیک خلق، تنها زمانی حاضر به مصالحه شد که در میدان جنگ فرسوده شده بود. طالبان در دهه نود خورشیدی نیز تنها زمانی به مذاکره تن دادند که با فشارهای نظامی و سیاسی همزمان روبهرو بودند. خود طالبان نیز در جریان بیست سال جنگ علیه جمهوری، هیچگاه به فشارهای سیاسی یا بیانیههای بینالمللی اکتفا نکردند؛ آنان میدانستند که بدون تغییر موازنه قدرت، هیچ مذاکرهای به سودشان پایان نخواهد یافت. امروز نیز همین منطق برقرار است. اگر طالبان احساس کنند که بقای آنان هیچ هزینهای ندارد و هیچ نیرویی توان به چالش کشیدن انحصار قدرت را ندارد، چه انگیزهای برای پذیرش اصلاحات خواهند داشت؟ انتظار اینکه رژیمی که همه ابزارهای قدرت را در اختیار دارد، داوطلبانه از بخشی از آن صرف نظر کند، بیشتر به خوشبینی سیاسی شباهت دارد تا تحلیل واقعبینانه.
در این میان، مخالفان مقاومت مسلحانه معمولاً یک نگرانی مهم را مطرح میکنند؛ آنان میگویند افغانستان دیگر توان تحمل جنگی تازه را ندارد. این نگرانی، کاملاً قابل درک است. مردم افغانستان بیش از چهار دهه جنگ را تجربه کردهاند و هیچ نیروی سیاسی حق ندارد رنج این مردم را نادیده بگیرد. اما باید میان علت جنگ و واکنش به جنگ تفاوت گذاشت. خشونت، زمانی آغاز نمیشود که مردم از خود دفاع میکنند؛ خشونت از زمانی آغاز میشود که یک رژیم، با زور اسلحه، همه حقوق اساسی مردم را سلب میکند و هر راه مسالمتآمیز را میبندد. اگر مردم حق دفاع از خود را نیز از دست بدهند، در واقع پذیرفتهایم که زور، تنها منبع مشروعیت قدرت است. چنین منطقی، نه تنها آزادی را از میان میبرد، بلکه استبداد را نیز به یک قاعده دائمی تبدیل میکند.
از همین رو، باید میان «مقاومت» و «تروریسم» تفاوت قایل شد؛ تفاوتی که طالبان آگاهانه میکوشند آن را از میان بردارند. تروریسم، بر هدف قرار دادن غیرنظامیان، ایجاد رعب عمومی و خشونت کور استوار است. اما مقاومت، در مفهوم حقوقی و سیاسی آن، به معنای مبارزه علیه یک رژیم سرکوبگر برای بازگرداندن حقوق بنیادین مردم است. البته هر مقاومتی نیز صرفاً به دلیل مخالفت با یک رژیم، مشروع نمیشود. مشروعیت مقاومت، وابسته به شیوه عمل آن نیز است. اگر گروهی به نام مقاومت، غیرنظامیان را هدف قرار دهد، انتقامجویی قومی یا مذهبی را ترویج کند، یا همان الگوهای سرکوب طالبان را بازتولید کند، مشروعیت اخلاقی و سیاسی خود را از دست خواهد داد. مقاومت تنها زمانی میتواند از حمایت افکار عمومی برخوردار شود که به اصول حقوق بشردوستانه، مصونیت غیرنظامیان و ارزشهای دموکراتیک پایبند باشد. هدف مقاومت، نباید صرفاً تغییر صاحبان قدرت باشد؛ بلکه باید تغییر ماهیت قدرت باشد. این همان تفاوت بنیادین میان مقاومت آزادیخواهانه و جنگ قدرت است.
از سوی دیگر، مقاومت نظامی به تنهایی نیز نمیتواند آینده افغانستان را بسازد. تجربه نیمقرن اخیر کشور نشان داده است که پیروزی در میدان جنگ، لزوماً به معنای موفقیت در ساختن یک نظام سیاسی پایدار نیست. افغانستان بیش از آنکه از کمبود نیروهای مسلح رنج برده باشد، از کمبود اجماع سیاسی، نهادهای پاسخگو و فرهنگ دموکراتیک آسیب دیده است. بنابراین، اگر مقاومتی شکل میگیرد، باید از هماکنون چشمانداز سیاسی خود را نیز روشن کند؛ چشماندازی که در آن، حقوق همه شهروندان، صرف نظر از قومیت، مذهب، زبان و جنسیت، تضمین شود و انتقال قدرت از مسیر قانون و رای مردم صورت گیرد. به همین دلیل، دفاع از مقاومت مسلحانه، نباید به معنای جانشین کردن اسلحه به جای سیاست باشد. مقاومت نظامی، اگر ضرورتی پیدا میکند، باید ابزاری برای باز کردن دوباره راه سیاست باشد، نه جایگزین آن. هدف نهایی، بازگرداندن افغانستان به وضعیتی است که در آن دیگر هیچ شهروندی برای دفاع از آزادی خود، ناچار به حمل سلاح نباشد.
امروز، پرسش اصلی این نیست که آیا جنگ خوب است یا بد؛ پاسخ این پرسش روشن است. جنگ، همواره فاجعه است. پرسش واقعی این است که آیا میتوان از مردمی که همه حقوق سیاسی، مدنی و انسانیشان سلب شده است، انتظار داشت که تا ابد فقط نظارهگر باشند؟ آیا میتوان از دختری که از آموزش محروم شده، از روزنامهنگاری که قلمش شکسته شده، از فعال مدنیای که زندان و شکنجه را تجربه کرده و از شهروندی که هیچ حقی برای تعیین سرنوشت خود ندارد، خواست که همچنان تنها به امید تغییر رفتار طالبان بنشیند؟ نزدیک به پنج سال گذشته، پاسخ این پرسش را تا اندازه زیادی روشن کرده است. طالبان نه از اعتراضهای مدنی تاثیر پذیرفتند، نه از قطعنامههای سازمان ملل، نه از فشارهای دیپلماتیک و نه از انزوای نسبی بینالمللی. آنان هر جا که هزینهای ندیدند، بر دامنه سرکوب افزودند و هر جا احساس کردند طرف مقابل اراده یا توان اعمال فشار ندارد، مواضع خود را سختتر کردند.
در چنین شرایطی، دفاع از مشروعیت مقاومت مسلحانه، بیش از آنکه دعوت به جنگ باشد، اعتراف به شکست همه راههایی است که پیش از جنگ باید آزموده میشدند و آزموده شدند. این دفاع، ستایش خشونت نیست؛ بلکه دفاع از این اصل بنیادین است که هیچ ملتی محکوم نیست تا ابد زیر سلطه رژیمی زندهگی کند که همه راههای تغییر مسالمتآمیز را بسته است. مشروعیت مقاومت را نه علاقه به جنگ، بلکه رفتار خود طالبان تعیین میکند.






