«شکنندهگی سیاسی» به عنوان یک مولفهی همیشه موجود در تاریخی سیاسی افغانستان، این کشور را دچار بحرانهای پیگیر و افتوخیزهای ویرانگر کرده است. لوتار بروک و مشیل استیل، نویسندهگان کتاب «دولتهای شکننده؛ جامعهشناسی جنگ و منازعه در دنیای مدرن» باور دارند که افغانستان نخستین نمونه «دولت شکننده» در تاریخ است که تا حال هیچ دولت فراگیر و همهشمول در آن ایجاد نشده است. پیشنهشناسی تاریخی نشان میدهد که در واقع از زمان تاجگذاری احمدشاه ابدالی در نیمه دوم قرن هژده تا حال که در دهه سوم قرن بیستویکم تاریخ قرار داریم، افغانستان شاهد یک نظام فراگیر، همهشول و دارای مشروعیت قانونی، فرهنگ سیاسی و اقتصاد پایدار نبوده است. افغانستان از بدو تأسیس همواره دستخوش بیثباتی سیاسی؛ بحران وابستهگی اقتصادی، ملیشهگرایی و فقر روزافزون و قانونگریزی پیگیر بوده است. تنها در زمان عبدالرحمان خان است که ریشههای نظامسازی زیر سایههای استبداد و خفقان پیریزی شد و شاه مستبد افغانستان توانست بر کل کشور دست یابد و نظام جدید را با سرکوب و اجحاف بنیاد گذارد. نظامی که دیر دوام نیاورد و افغانستان بار دیگر مثل همیشه دچار انسداد سیاسی شد و شکنندهگی در قالبهای متفاوت برای افغانستان سایهی خود را گستراند و این کشور همچنان شکننده باقی مانده است.
به جز موارد اندک در تاریخ سیاسی افغانستان، این کشور همواره بیثبات بوده و چتر ناآرامی، فضای تنشزا و زدوبندهای سیاسی بر تارک باشندههای این کشور سایهگستر بوده است. این میرساند که جنگهای ویرانگر فعلی، عدم مشروعیت نظامهای سیاسی، وابستهگیهای اقتصادی، ملیشهگرایی و وجود قدرت فراگیر نیروهای فرودولتی در قالب جزیرههای قدرت نامشروع، زورمندگرایی، جنگ روستا و شهر و تقابل سنت و مدرنیته پشینهای به اندازه عمر افغانستان در درازینای تاریخی این کشور دارد و در واقع اکنون ما پیوند ناگسستنی با گذشتهی ناجور ما دارد. از همین رو هر تلاشی برای دولتسازی، حاکمیت قانونی و ساختن یک افغانستان توسعهیافته، با شکست قطعی مواجه شده است. از اصلاحات و اقدامات استبدادوار عبدالرحمان خان تا تلاشهای شیرعلی خان و حبیبالله خان و امانالله، از کمونیستهای دوآتشه تا اسلامگراها افراطی، همه الگوها و طرحها به ناکامی انجامیده است و افغانستان در این چند قرن نتوانسته یک نظامی سیاسی قانونمند و مدرن را طرحریزی کند و یا به عبارت دیگر روند گذار از دیکتاتوری به دموکراسی و عبور از شاهراه پرسنگلاخ سنت به جاده روشنایی و هموار مدرنیته به ناکامی انجامیده است.
نمودارهای شکنندهگی
تعریف مشخص از شکننده را نمیتواند ارائه کرد، پژوهشگران حوزه جامعهشناسی و سیاست پراکندهگی دیدگاه و تفاوت نظر در مورد چنین کشورها دارند. برخی «دولتهای ناکام»، عدهای «شبهدولتها»، تعدادی «دولتهای شکننده»، شماری «دولتهای نیمه پیرامون» و بعضی «دولتهای فرومانده» نامگذاری کردهاند که همهی آنها به صورت نسبی منظور یکسان با ادبیات و دورنمای متفاوت دارند. با این بیان پژوهشگرانی مانند هانس هنریک هلم در تعریف چنین دولتها میگوید: «دولتهایی هستند که اقتدار مرکزی مورد نظر وبر در آن شکل نگرفته و تحت تاثیر عوامل درونی و بیرون بسیار آسیبپذیر و مستعد زایش خشونت میباشند». از نگاه باروند واژه «شکننده» بهترین تصویر از کشورهای عقبمانده است که با توجه به شرایط جدید در نظم بینالملل بار معنایی دقیق و همهجانبه را افاده میکند. با این پیشزمینه، «شکنندهگی» نمودارهای متفاوت دارد که نگارنده در تلاش است تا پارهای از نشانهها و علایم شکنندهگی افغانستان را در قالب این نوشته بریزد و از روزنهی جامعهشناسی با تاکید بر فرهنگ سیاسی گسسته و انسدادوار افغانستان به مسأله نگاه کند. هرچند پژوهشگرانی مانند داوود عرفان، استاد دانشگاه هرات، بارومند است که در افغانستان فرهنگ سیاسی یکدست و همهشمول وجود ندارد و حتا این فرهنگ از یک ولایت تا ولایت دیگر تفاوتهای فاحش دارد.
فقدان دولت مرکزی
روند دولتسازی و بعد ساختن دولت مدرن و فراگیر بر پایه قانون اساسی، شهروندباروی و انحصار اعمال زور مشروع توسط دولت، در افغانستان ناکام بوده است. هیچ دولتی به جز در مقاطع انگشتشمار تاریخی در افغانستان حاکمیت فراگیر و اقتدار کامل نداشته است. دولتها و حکومتهای مرکزی در کابل همیشه از سوی جزیرههای قدرت و نیروهای فرودولتی در شمال و جنوب تهدید شده و آنها در مواردی نظم مرکز را برانداختهاند. جیوپولیتیک کوهستانی افغانستان، ایلنیشی و قبیلهگرایی، حاکمیت انحصاری یک قوم و هژمونی انحصار زور از طرف پشتونها در افغانستان شاید از عوامل بیشمار شکل نگرفتن یک اقتدار سیاسی و قدرت مرکزی باشد که توان انحصار زور در تمام خاک افغانستان و اعمال قدرت در جغرافیای این کشور را داشته باشد. به بیان واضحتر دولتها در افغانستان همیشه قدرت لازم و برتر را نداشتهاند تا استیلای خود را گسترده و قدرت خود را پهن کنند. از این رو خشونتها و شکنندهگی در این کشور رابطه همافزایی و وابستهگی دارند. فقدان حاکمیت فراگیر و همهشمول و نزاع همیشهگی بین دولت مرکزی و قدرتهای فرودولتی یکی از نشانههای بارز دولتهای شکننده در دنیای مدرن است و در واقع نزاع و خشونت بین مرکزگراها و مرکزگریزها و قدرتهای فرودولتی همیشه وجود داشته است. لازم نیست برای اثبات این ادعا در پهنای تاریخی و درازنای زمان سیر کنیم، فقط کافی است نیمنگاهی به تنشهای چهار دهه انقلاب و درگیریهای خشونتآمیز بر سر قدرت سیاسی بیندازیم تا حقانیت این نزاع تاریخی بر سر قدرت و نبود یک دولت مرکزی که انحصار اعمال روز مشروع داشته باشد را دریابیم.
مسأله هویت و واگرایی قومی
هیچ چالشی به اندازه مسأله «هویت» و «قوم» در افغانستان مسألهمحور و چالشزا نبوده است. کشمکشهای قومی حتا بین عشیرهها و قبایل متفاوت یک قوم، افغانستان را سالها به گرداب بحرانهای آتشزا و دریایی از خشونتهای فراگیر غوطهور کرده است. جنگهای بیشمار پسران و نوادهگان احمدشاه ابدالی، بنیانگذار و نخسیتن شاه افغانستان، تخاصم و تنشها بین درانیها و غلجاییها به عنوان دو طایفهی بزرگ پشتونها، درگیریهای فراگیر و زمانبر بین پشتونها و تاجیکها و پشتونها و اوزبیکها از درشتترین دلایل برای «مسأله» بودن قوم در افغانستان است. بسیاری از درگیریها در تاریخ سیاسی _ اجتماعی افغانستان ریشههای قومی و هویتی دارد. از این رو واگرایی هویتی و مسأله بودن قوم در این کشور روند دولتسازی را با بنبست مواجه کرده است. ملت شدن، ارزشهای ملی و نمودارهای وحدت محلی که اقوام افغانستان را دور هم جمع کند، وجود ندارد و ارزشسازی در این زمینه نیز به ناکامی گراییده است. تنها در «عصر مجاهدین» ایدیولوژی اصولگرایی اسلامی، جبر تاریخی و اسلام سیاسی یک هویت نسبتاً بیمانند در تاریخ افغانستان به وجود آورد؛ این هویت نیز بعد از مدتی از هم پاشید و تنور جنگهای ویرانگر دوباره شعلهور شد. به تعبیر چنگیز پهلوان، ظهور طالبان در برابر جبهه مقاومت و نپیوستن حکمتیار به نیروهای جبهه مقاومت، نمودارهایی از جنگ قومی در افغانستان است. کتمان تنشهای قومی و پاک کردن صورت مسأله، دردی را دوا نمیکند؛ اما در افغانستان همیشه تلاش شده است که همهچیز قابل قبول جلوه داده شده و مسألههای زیادی کتمان شود.
اقتصاد وابسته
اقتصاد وابسته و نارآمدی رژیمها در بهبود وضع اقتصادی، از نشانههای دیگر شکنندهگی سیاسی در افغانستان است. در واقع این کشور همیشه وابسته به منابع بیرون و مالیات قبایل بادیهنشین بوده است. چالش اساسی این است که وابستهگی اقتصادی سد اساسی در تشکیل یک دولت همهشمول و متقدر میباشد. هر باری که یکی در افغانستان فکر تشکیل یک دولت فراگیر و قدرتمند را در سر پرورانده، دستهای خارجیها و قبایل بادیهنشین مالیاتدهنده این فکر را در نطفه خفه کردهاند. شاید امانالله خان نمونه خوبی در تاریخ معاصر افغانستان باشد؛ شاهی که فکر توسعهپسند داشت و رویای یک افغانستان توسعهیافته و قدرتمند در مغرش میچرخید، اما دستهای بیرونی و خصوصاً قبایل مالیهدهنده در براندازی آرمانهای او دست بالایی داشتند. شاید کشورهای بیرونی از جمله انگلیس در این براندازی تلاش کردند، اما قبایل ناراضی و مالیهدهندههای خشمگین از توسعه و پیشرفت با روپوش دینی در براندازی آرمانها و اهداف او نقش اساسی داشتند. در چنین کشورهای وابسته و درگیر خشونتها، ذخایر طبیعی نیز به جیب افراد معدود میرود و حتا منابع طبیعی در مواردی اسباب یک جنگ ویرانگر را مساعد میکند. کشورهایی مانند کنگو، کاستاریکا و افغانستان از نمودارهای چنین کشورها است که منابع طبیعیشان به جای خوشبختی و نان، بدبختی به بار آورده است؛ چیزی که پژوهشگران حوزه جامعهشناسی جنگ از آن به عنوان «نفرین منابع» یاد میکنند. از یک سو افغانستان همواره به منابع بیرونی وابسته بوده و هیچ حکومتی در این جغرافیا بدون همکاری مالی کشورهای بیرونی دوام نیاورده است و از سوی دیگر محدود منابع طبیعی هم که داشته، زمینه منازعههای بیپایان را مساعد کرده و درگیریها را افزایش داده است.
گرچه شکنندهگی نشانههای دیگری نیز دارد، اما سه مولفه بالا از نمودارهای اصلی «دولتهای شکننده» محسوب میشود که افغانستان را دچار بحران و افتوخیزهای بیشماری کرده است. نخستین پیامد و برآیند شکنندهگی، نبود یک دولت متقدر، قانونی و همهشمول در افغانستان است. دولتهای مقتدر نیروهای فرودولتی و غیرقانونی را در هم میریزند و قانونپسندی و شایستهلاری را سرمشق سیاستهای خود قرار میدهند. شکنندهگی و زورمندی رابطه همافزایی دارند؛ به هر پیمانهی که یک کشور در دام شکنندهگی سیاسی فرو میرود، به همان اندازه زورمندگرایی و فرهنگ زورگویی در آن افزایش مییابد، دولت مرکزی را جزیرههای قدرت فرو میبعلد، واگرایی قومی افزایش مییابد و وابستهگی اقتصادی در آن بیشتر میشود.
پرسش اساسی بعد از تشخیص شکنندهگی در افغانستان است که رهیافت رهایی از دام شکنندهگی سیاسی چیست؟ پاسخ این پرسش خیلی دشوار و پیچیده است. در دنیا انگشتشمار کشورها توانستند راه رهایی از شکنندهگی را پیدا کنند. شماری از پژوهشگران نقش کشورهای خارجی را موثر میدانند، برخی اصلاح ساختار قدرت – ثروت و شماری نیز نقش نخبهگان را برجسته میکنند. اگر فرصت عمر باقی بود و اپیدیمی کرونا ره نفس نویسنده را نگرفت، در نظر دارد که در نوشتهی بعدی راههای بیرونرفت از شکنندهگی و تجربهی شماری از کشورها و نسبت آن با افغانستان را بیان کند.






