حادثه یازدهم سپتامبر، انگیزه آفرینش های زیادی در عرصه های گوناگون هنر گردیده است. تروریزم به عنوان تهدیدی بزرگ برای امنیت جهانی، پس از این حادثه به صورت جدی در جهان و رسانه های جهانی مطرح گردید. داستان هایی در پیوند با این حادثه نوشته شد ـ رمان «تروریست» در انگلستان ـ اخیرا در هالیود نیز، فلم جنجال برانگیزی با مضمون این حادثه و حتا با نقل مستقیم گفتگوهای قربانیان آخرین هواپیمایی که در مزرعه ای سقوط کرد، ساخته شده است.
بازتاب رسانه ای این حادثه به دلیل غافل گیر کنندگی این حادثه از یک سو و از جانب دیگر به دلیل پیامدها، تبعات عاطفی و روانی گسترده و تلفات انسانی آن و همچنان به دلیل ماهیت دراماتیک این حادثه تا اکنون کم نظیر بوده است.
حتا برخی ها این حادثه را توطیه ای می دانند که توسط سازمان های اطلاعاتی امریکا سازمان داده شده است، تا از این طریق گویا امریکا به منابع انرژی در خاورمیانه و به مناطق استراتژیک نظامی ـ سیاسی در آسیای میانه دست یابد.
«بود نبود یک تروریست …» اثر دکتور سمیع حامد، شاعر شناخته شده افغانستان نیز پیوند ظریف و باریکی با این حادثه دارد و در واقع پیامد همین حادثه را بر علاوه امریکا در کشور ما به صورت هنری و معناداری پیگیری نموده است.
این اثر در نوع خودش هم به لحاظ شیوه و اسلوب پردازش ویژه و هم به لحاظ فراگیری موضوعی کم نظیر است؛ در واقع رمان مدرنی است با تلفیق شگردهای داستان نویسی جدید، قصه نویسی سنتی و شعر نوآیین در زبانی تماشایی و موثر.
رقت احساسات، تصاویر بدیع، ساختار استوار و محکم، بار روان شناختی و جامعه شناختی، نگاه ژرف و کند و کاو علیی پیامدهای این حادثه برجستگی خاصی به این اثر بخشیده است. در این اثر به اضافه طرح اصلی داستان، برحسب نیاز گاهی به تاریخ معاصر ما و به حوادث دیگری که در جغرافیای این حادثه اتفاق افتاده اند، اشاره می کند و این حوادث فرعی را با هنرمندی تمام در طرح اصلی داستان مستحیل ساخته و در خدمت مضمون مرکزی قرار می دهد.
مساله دیگری که در این اثر قابل توجه است، فضاسازی های داستانی است که هنرمندانه و با زبان تصویری و موجز به نمایش گذاشته شده است. داستان از آغاز تا پایان تصاویر عینی را در پیش دیده ما می گذارد؛ اما گاهی به سراغ واکنش های ذهنی شخصیت ها نیز می رود. در این داستان ذهن شاعر به شدت در سیلان است و در میان مکان های متفاوت، اشخاص متفاوت و اشیای متفاوت سرگردان است؛ اما این حرکت چنان زیرکانه و با دقت انجام می یابد که مخاطب زود با این فضاهای متفاوت آشنا می شود و خو می گیرد. داستان در نگاه نخست گنگ می نماید؛ اما با اندک دقت می توان به فنون و رموز آن پی برد. در این کتاب دو فضای متفاوت مجسم شده است؛ یکی شهر مدرن امریکایی (نیویارک) و دیگری روستای دور افتاده ای در افغانستان که تمام حوادث داستان در این دو محل اتفاق افتاده اند و ذهن شاعر میان این دو نقطه دور افتاده از هم در نوسان است:
آهنگ شکیرا را بلند بلند می خواند (ماریا، نیویارک)
از کوه به دنبال بزغاله سیاه سپیدش پایین آمد ( مریم، افغانستان) (ص2)
یا
می خندد به من که شراب سرخ را لاجرعه سر می کشم
…
آن پایین یک جوره کبوتر پنهان شده است در یخن مریم
«هنوز گناه دارد» می گوید
و می گریزد به سوی آشپزخانه (ص ۴ و
5)
به اضافه این دو تکه، شاعر تا پایان کتاب در هر مجالی به اشاره تفاوت های اجتماعی دو کشور محل وقوع حوادث می پردازد؛ گاهی این شیوه بیان، اخلاقیات معمول را نیز نادیده می گیرد؛ البته با حفظ همان سیلان ذهن و زبان هنری:
می افتادیم روی شبنم ها و شبدرها
تخت خواب ما آهنگ شکیرا را بلند بلند می خواند و می لرزید (ص ۸ )
همچنان ناگفته نماند که در جهت مقابل، به ترسیم فضاهای عاشقانه روستایی نیز می پردازد:
بوسیده بودمش پشت مجنون بیدها ناگهان
فواره آتش شده بود
گناه دارد گفت و گریخت در پناه هیزم های قد بلند (ص ۶)
اما بازهم همان تفاوت فرهنگی:
قصه می کردیم از سرزمین ویران الیوت
و داستان امیر ارسلان و ملکه فرخ لقا (ص11)
که به اضافه معنای بالایی اشاره ظریف و کنایی نیز به اصل محتوای هر دو قصه و بار معنایی آن ها در پیوند با واقعیت های اجتماعی و روانی این دو کشور دارد؛ معروف است که الیوت که در همین اثر به جایزه نوبل دست یافته، به آسیب های مدنیت جدید پرداخته است و داستان امیر ارسلان نیز می تواند اشاره ای باشد به ماندگاری ما در اقالیم گذشته و همچنان سادگی و بی پیرایگی و نیز وابستگی اجتماعی ما به افسانه ها و بی خبری ما از دگرگونی هایی که در دیگر مکان ها رخ داده است.
این اثر همان گونه که گفته شد به نکات بسار ظریفی اشاره دارد که یکی هم یادکرد از جایگاه ارزشی زنان در هردو بستر فرهنگی است؛ نگاه ابزاری مرد به زن که در دو جامعه دو جلوه جدا گانه یافته است:
بسیار مست که می کرد ماریا
مجنون بید اشک می شد
و فحش می داد به تمام نامردها
به تمام دست هایی که پس از ارگاسم سرد می شوند (ص ۱۲)
این تصویر جانکاهی از یک زن تنهای غربی است. مایلم که این اثر عالی را در قدم اول با اصول داستان نویسی بررسی کنم و در قدم دوم به ارزش هنری ـ زبانی آن بپردازم.
پیرنگ:
ماریا، معشوقه یک جوان امریکایی که در مرکز تجارت جهانی کار می کند در اثر حادثه یازدهم سپتامبر خودش را از ترس از پنجره یکی از طبقات، به زمین پرتاب می کند. جوان امریکایی معشوقۀ او، برای انتقام گیری در جمع سربازان امریکایی به افغانستان می آید. در جانب دیگر مریم که معشوقه یک نوجوان افغانستانی است مورد تجاوز عساکر امریکایی قرار می گیرد. معشوقه مریم نیز کمر انتقام می بندد و در پایان داستان، خودش را با واسکت انتحاری در پیش روی معشوقه ماریا منفجر می سازد. داستان با مرگ هردو به پایان می رسد. اما همین طرح ساده با پردازش های دیگر و با استفاده از سیلان آزاد ذهن و برهم زدن توالی طبیعی حوادث، داستانی خواندنی پدید آورده است.
سیر داستان از شادی به تراژدی است. تصاویر شاد و زودگذر به سرعت جای خود را به فضاهای غم انگیز می دهند؛ تا این که فضا آهسته آهسته و در طول داستان، برای فاجعه نهایی مهیا می شود. فاجعه اول یعنی حادثه یازدهم سپتامبر و تجاوز به دختر افغانستانی در قسمت های اول داستان رخ می دهند؛ پس از آن توصیف تبعات عاطفی هردو حادثه است که تمهیدی می شوند برای اتفاق نهایی داستان. با این شگرد این اثر هویت کاملا داستانی می یابد. حوادث اصلی داستان که دلیل رخدادهای بعدی می شوند، در قسمت های اول رخ می دهند:
موبایلم را پرتاب می کنم در دریا
می دوم به سوی برج های دوقلو
… اسبم را می گذارم و می دوم به سوی مسجد
دهکده آه می کشد با دود
برج ها به دو دست دعا مبدل شده اند
که می لرزند. (ص ۱۷)
در این جا شاعر تصویر زنده ای از فضا ی ترس و هیجان را در پیش چشم ما می گذارد:
می دوم به سمت مخالف گریزها
پولیس ها پس می زنند مرا
تروریست ها برج ها را با هواپیما زده اند
طالب ها دور می کنند مرا
بر دختری تجاوز کرده اند امریکایی ها
هنگام شکار آهو (ص ۱۸)
آن چه که در این قسمت قابل یادکرد است به اضافه پرداختن نمادین به عوامل رویارویی، قید شکار آهوست که یادکرد این مساله چه مفهومی می تواند داشته باشد؟
در برخورد اول حتا اضافی می نماید؛ اما به نظر من باز هم بیان طنزآلودی است از مشغولیت عساکر امریکایی؛ شاید شاعر، خواسته است به بی مضمونی امریکایی ها در این جنگ اشاره ای کرده باشد یا شاید آهو استعاره ای باشد برای جنگجویان طالب که در کوهسار و به صورت آهوان، پراکنده دیده می شوند و دلیل عمده حضور امریکایی ها نیز شکار طالبان است.
در این اثر گاهی عساکر امریکایی را شاعر، در کنار کشتزارهای کوکنار نشان می دهد:
زیر درخت توت پهره می دهم
تا تروریست ها از دهلیز کوکنار به شهر نگذرند (ص ۱۲)
و در قسمتی از داستان به تجاوز روس ها و حوادث پس از خروج آن ها و چپاول هستی مادی و معنوی مردم توسط قوماندانان یاد می کند. حتا در این قسمت صحنه ای از فلم عروج نیز به صورت ناخودآگاه وارد داستان شده است:
روس ها آتش زدندش با بلندترین سپیدار دهکده
پیش آن هاست دلاور نیز
زن و زمینش را قومندان گرفت (ص36)
… زن دیوانه فریاد می زند: من قومندان دلاور هستم (ص36)
داستان زمانی پایان می یابد که عسکر جوان امریکایی غرق مناظر طبیعی تازه و غریب شده است و می خواهد که از این مناظر عکسی بگیرد و برای مادرش بفرستد، بی خبر از آن که جوان مجهز با واسکت انتحاری ( معشوقه مریم) در پشت دیوار نزدیک در انتظار فرصت مناسب است و با استفاده از همین فرصت به او هجوم می برد. دو صفحه خالی این قسمت حس بدی به مخاطب می دهند؛ در واقع سکوتی است که صدای انفجار در تمامت آن بلند است. و پس از این دو صفحه خالی، داستان این گونه شروع می شود:
پولیس های محلی و کوماندوهای بین المللی
کباب بره می خورند بر پل دود زده
در پایان داستان، مادر مصیبت دیده، نامه پسرش را با دلفینک یادگاری ماریا و یک عکس سوخته از پنتاگون تسلیم می شود. در پایان قربانیان حادثه را باز هم در همان یگانگی می یابیم که در کنار هم البته با حفظ فاصله جغرافیایی قرار دارند؛ دو مادر اندوهگینی که پسران جوان خود را از دست داده اند، در یک پرده که به دو نیم تقسیم شده، دیده می شوند:
مادرم در کالیفورنیا
پاک می کند اشک هایش را با توغ سبزی که برگور من
پکه می زند بادها را.
بود نبود یک تروریست، یک تراژدی
البته ما نمی خواهیم بر پایه تعریفی که از تراژدی در نظریه ادبی وجود دارد، این اثر را تراژدی بنامیم؛ چون در تراژدی های بزرگ حوادث بر حسب اتفاق رخ نمی دهند؛ بل که قهرمانان اثر به گونه جبری به سوی فاجعه سوق داده می شوند و تمام تلاش های آنان نیز در راه جلوگیری حادثه بی نتیجه می ماند. مانند داستان های رستم و سهراب یا رستم و اسفند یار و تراژدی های عاشقانه چون خسرو و شیرین، لیلی و مجنون یا رومیو و ژولیت؛ بل که به لحاظ پایان غم انگیز اثر که تنها وجه مشترک آن با تراژدی می باشد و بس. به لحاظ نگاه وسیع به تمام ابعاد عینی و ذهنی این حادثه، کتاب اهمیت و ارزش به سزایی دارد. این کتاب از قربانیان جنگ سخن می گوید؛ کسانی که برای جنگی بها می پردازند که تنها در زیان آن شریک اند. تروریست ها به رسم اعتراض به سیاست های حکومت امریکا با هواپیما به اماکن دولتی و غیردولتی حمله می کنند و هزاران انسان بی گناه را به خاک و خون می کشند، در برابر فرزندان قربانیان برای انتقام کشی وارد جنگی می شوند که نفع برندگان اصلی آن کسان دیگر اند. این تراژدی بازندگان اصلی جنگ ها را نشان می دهد. در این کتاب به یکی از انگیزه های ترور اشاره شده است که همانا حس انتقام جویی متضررها می باشد؛ اما در کنار آن به ریشه های ایدیولوژیک و خرافی آن البته در درجه دوم پرداخته شده است. تقریبا در همین مایه، پیش از این داستان غم انگیزی از سرنوشت واقعی یک دختر عراقی (عبیر) توسط صبور الله سیاه سنگ نوشته شده بود؛ اما بر آن نیستیم تا آن داستان را با این شعر ـ داستان، مقایسه کنیم.
«بود نبود یک تروریست» سوگنامه ای است در اندوه عشق هایی که به فرجام نمی رسند؛ داستانی است شیوا که با زبان ملون شعر، احساسات آدمی را به شدت بر می انگیزد. این کتاب سندی است برای نفی جنگ و فریاد اعتراضی است که می تواند مایه عبرت بشر جنگ افروز باشد و تصویری است هیبتناک و هراس انگیز که موی را بر اندام ها راست می کند. «بود نبود یک تروریست …» یک اثر برتر است و در تاریخ ادبیات معاصر ما با شیوه منحصر به فردش بی نظیر.
ادبیت:
این کتاب از رهگذر معیارهای بیانی در سطح بلندی قرار دارد؛ تصاویر بکر، کشف و آشنایی زدایی در سطح زبان و ساختار، این کتاب را ویژگی بخشیده است. هرچند داستان وارگی این اثر می تواند، زبان آثاری از این دست را در سطح زبان روزمره تقلیل دهد؛ اما مولف، زبان روایت را به لحاظ هنری در چنان سطحی نگه داشته است که حس زیبایی پسندی مخاطب را مجاب کند. در این کتاب ابزاری چون تشبیه، استعاره، کنایه، تصاویر پارادوکسیکال و نماد، با تازگی به کار رفته اند. ما به گونه نمونه به سطرهای درخشانی از این کتاب، به صورت مشت نمونه خروار اشاره می کنیم:
ـ آن پایین، یک جوره کبوتر پنهان شده است در یخن مریم (ص4 و ۵)
ـ آهوانی که می خواهند از کتاب های شعر بیرون بپرند و با نسیم های جنگلی همسفر شوند. (ص ۱۱)
ـ بلبل های ابریشمی دوزی که با گلوی دوشیزه ها آواز می خوانند (ص ۱۱)
ـ آسمان و آب والیبال می کنند با ماه (ص ۱۳)
ـ برج ها به دو دست دعا مبدل شده اند که می لرزند (ص ۱۷)
ـ اسبم را تند تر از شاپرک ـ شگوفه ها می راندم (ص ۹)
ـ ماریای من است این که چون ستاره دنباله دار سقوط می کند (ص ۱۹)
ـ پاییز و عشق ویران می کنند (ص ۱۹)
ـ افغانستان وحشتناک زیبا است (ص ۲۹)
ـ بره سیاه و سپید به پیانو می ماند (ص ۳۲)
ـ بیش تر شده اند پلنگ های چشم آبی (ص ۲۴)
ترکیب ها:
در این اثر ما کمتر با ترکیب های تکراری مواجه ایم؛ البته به استثنای قسمت های دراماتیک اثر که در آن جا بار تصویری کمتر می شود و برعکس شاعر این نقیصه را با تقویت جنبه عاطفی اثر جبران می کند. چیز دیگر قابل یادآوری این است که سمیع حامد اکثر گپ های کلان خود را در همین ترکیب ها می زند؛ همان گونه که قبلا گفتیم، گاهی با یک کلمه مرکب یک فضای کلان ایجاد می کند و زمانی همین ترکیب ها محل وقوع قوی ترین طنزهای شاعر اند:
فحش می داد به فرشته های پشم آلودی که «دعا» را سنگسار کردند (ص ۱۲)
ملاهای پلنگینه پوش را بد دعا می کرد (ص12)
می نشستم رو به باغ آلوبالوی غروب (ص ۱۰)
بسیار مست که می کرد ماریا، مجنون بید اشک می شد (ص ۱۲)
آن هم شطرنج ثانیه های خسته من (ص ۳۲)
پنهان شده ام پشت یک سنگ پشت سنگی (ص ۳۲)
جایگاه طنز:
داکتر سمیع حامد از طنز پردازان معروف افغانستان در حوزه شعر است. او حتا سرحد طنزهایش را بارها بی مهابا تا قلمرو هزل آن هم از نوع رکیک آن رسانده است که این روحیه را در تمام آثارش کماکان مشاهده می کنیم؛ چنان چه قبلا یادآور شدیم در این تراژدی نیز از کاربرد این چاشنی غافل نمانده است؛ البته گاهی با تلفیق دو فضای متفاوت، شعر به صورت اتوماتیک وارد فضاهای طنز شده است که می تواند این کار عمدی صورت گرفته باشد یا تصادفی؛ اما با آشنایی که از وسواس در کارهای داکتر حامد دارم به صورت حتم این کار از روی آگاهی تمام و قریحه سرشار و قدرتمند شاعر سرچشمه گرفته است:
نماز می خوانم پشت نماز و پیک می زنم پشت پیک
آیه های مقدس را تکرار می کنم با آهنگ شکیرا (ص ۴۴)
از ملایی که تجاوز کرد به کودک نه ساله
گفت عروسی می کنم با این بانو دوشیزه
و دف زنان اتن کردند مومنان (ص ۱۱)
پیک چندم است
رکعت چندم است
چه تلخ است این نماز
چه روحانی است این ودکا (ص ۴۵)
که در این جا داستان در عین فضا به اوج یگانگی می رسد:
نماز می خوانم پشت شراب و شراب می نوشم پشت نماز
رکعت چندم را نوشیده ام (ص ۴۶)
یا:
فحش می داد به فرشته های پشم آلودی که «دعا» را سنگسار کردند
و بر خاکستر عبیر نیز تجاوز کردند
ملاهای پلنگی پوش را بد دعا کرد (ص ۱۲)
که منظور از ملاهای پلنگینه پوش عساکر امریکایی است که با همان وحشت بدوی در جنایت پیشگی دست کمی از ملاها (طالب ها) ندارند.
یا:
طالب ها با شهوت به دوشیزه خون آلودی می بینند
که چیغش را در گلیمی کهنه پیچیده اند (ص ۱۸ )
و در فرصت دیگر به برسی آثار دیگری از این شاعر خواهیم پرداخت.






