از روزگاری که عبدالرحمان کواکبی کتاب «طبائع الاستبداد» را نوشت و از عواقب مرگبار آن برای ملتها هشدار داد تا امروز بیشتر از یک قرن میگذرد، اما این منطقه و مردمانش هنوز از چنگ این اختاپوس رهایی نیافتهاند. دورههای آزادی مانند نسیمی ملایم میآیند و میروند، اما ابرهای تیره و سنگین استبداد از فضای این سرزمینها رخت برنمیبندند. استبداد مترادف ظلم، بیداد، تبعیض، سرکوب و شکنجه است و از این رو تاریکترین دورانها را برای ملتها رقم میزند.
استبداد مخصوص افغانستان نیست و بسیاری از کشورهای منطقه، بهویژه کشورهای مسلمان، گرفتار نظامهای استبدادیاند، اما افغانستان خطرناکترین نوع استبداد را تجربه میکند که استبداد دینی است. استبداد دینی از این رو خطرناکتر از دیگر گونههای آن است که همه رفتارها و کردارهای خود را به دین پیوند میدهد و هر اقدام ستمگرانهاش را به نام خدا و پیامبر گره میزند. این روش، در جوامعی با اکثریت سنتی و متدین موثریت بیشتر دارد و به طول عمر ظلم و ستم میانجامد و خفقان و اختناق را نهادینه میکند.
نظامهای سلطه مبتنی بر استبداد دینی تلاش میکنند که با معرفی خود بهعنوان نماینده خدا در روی زمین، بندهگی مردم در برابر خدا را به بردهگی آنان در برابر خود تبدیل کنند. از این طریق، بردهگی و بردهخویی در ذهن و روان جامعه تزریق و ذلت و ستمپذیری با خون مردم عجین میشود. در چنین نظامهایی، مردم مجبورند حتا در مراسم دینی مانند خطبههای نماز جمعه و مانند آن نام دیکتاتور را در کنار نام خدا و پیامبر و در ردیف مقدسات ذکر کنند. خطبه خواندن به نام کسی، برکشیدن وی به مقام خدایی است؛ زیرا یک انسان عادی حق ندارد که نامش در سیاقی قدسی و عبادی ذکر شود و مفهوم قداست را در ذهن عبادتکنندهگان تداعی کند.
در نظامهای استبداد دینی، حاکم در جایگاه خدا مینشیند. در قرآن در اوصاف خداوند آمده است: «او در برابر هیچ یک از کارهایی که میکند بازخواست نمیشود، ولی مردم بازخواست میشوند.» نظامهای استبداد دینی دقیقا به همینگونه امیرالمومنین، ولی فقیه و رهبر اعلای خود را در چنین مقامی قرار میدهند تا هیچ کس حق و صلاحیت بازخواست از او را نداشته باشد، اما او درباره هر کسی صلاحیت بازخواست، حسابرسی و کیفردهی داشته باشد.
در چنین نظامهایی، رابطه میان رهبری و زیردستانش رابطه عمودی از بالا به پایین و با صبغه پیر و مریدی است که با کرنش و تعظیم درونی همراه است. طبیعی است که در چنین نظامی، امکان اعتراض و انتقاد نیست و جایش را تعبد و اطاعت کورکورانه میگیرد. رفتار حاکمان در اینگونه نظامها، همه برای مصلحت شرع و برپایی دین قلمداد و فریبکاری ساختاری در سراسر کشور گسترده میشود. دین در چنین نظامهایی، تبدیل میشود به ابزار بردهسازی فکری و روحی انسانها در برابر حاکمان و ترسیخ ذلت و زبونی تا اعماق استخوانهای محکومان. رهایی از چنگ استبداد دینی، دشوارتر از سایر گونههای استبداد است؛ زیرا مخالفت با آن در نظر عوامالناس مخالفت با دین و مقدسات جلوه میکند و حتا فریبخوردهگان خود به ابزار سرکوب و گروههای فشار در برابر دگراندیشان و آزادیخواهان مبدل میشوند. نظامهای استبدادی رعایای استبدادزده، حقیر و فرومایه پرورش میدهند تا مانند مواشی سرنوشت خود را به دست قصابان خود بسپارند و لب از لب نگشایند.






