فرهاد دریا در کوهستانهاى دوردست، در حالىکه هیچ دسترسى به تلیفون و انترنت نداشت، براى مدتى مشغول فلمبرداری کلیپهاى تازهى خود بود. روزى که براى تهیهى آذوقه دوباره به شهر پایین مىشد، اولین تلیفون عاجل از همسرش بود که او را از فاجعهى انسانى «ارگو» و سیلابهاى شمال باخبر ساخت. او بلافاصله کار فلمبردارى را
تعطیل کرد؛ ابتدا به دوبى و از آنجا به کابل پرواز کرد. شب آن روز با گروهى از دوستانِ نزدیک و تیم کاری خود همراه با ۴۰,۰۰۰ دالر امریکایى، که خودش با چند دوست نزدیک و چند علاقهمند هنرش آن را تهیه کرده بود، از راه زمین بهسوى شمال به راه افتادند و پنج روز تمام را در جادهها و مسیرهاى دشوارگذر و پُرخطر ره سپردند.
منزل اول فرهاد دریا «پلخمرى» و دلجویى از سیلابزدگان آن منطقه بود. او مبلغ ۲۰,۰۰۰ دالر را بعد از دیدار با والى بغلان آقاى عبادى، در دفتر ولایت به کمیتهى هماهنگى کمکها اهدا کرد و خود و همسفرانش به دیدار مردم آسیبدیده و خانههاى سیلابزده رفتند. در این دیدار، والى بغلان و شمار دیگرى از مقامات ولایت نیز او را همراهى کردند.
منزل دوم او، روستاى ارگو در بدخشان بود؛ جایىکه به قول فرهاد دریا، زمینِ نامرد دهن گشوده و یکشهر مردم را بلعیده بود. دریا و یارانش در دفتر ولایت با آقاى ادیب، والى بدخشان ملاقات کردند و گزارش مقام ولایت در مورد هماهنگى کمکها را شنیدند. فرهاد دریا مبلغ ۲۰,۰۰۰ دالر را در حضور والى و مقامات دیگر، به کمیتهى هماهنگى کمکها تسلیم کرد و در همراهى با ولسوال «ارگو» و رییس «سرهمیاشت» ولایت بدخشان راهى روستاى «آب باریک» شد. در آنجا عمق حادثه را با رگ رگ جان حس کرد، با مردم محل و بازماندگان قربانیان فاجعه صحبت کرده و از آنان دلجویى کرد. از جمله با مردى که حسابش هنوز با زمین آدمخوار صاف نشده و هنوز هم زمین خانهى خود را مىکاوید، بیل زد و آن مرد را در آغوش گرفت و با او اشک ریخت.
نگرانی تازهى رسانهها در رابطه با تصویرهاى یادگارى و یادگارنویسى، قدمهاى او را که از این سفر نیت وسیعترى داشت، اندکى محدود کرد. تا بدانجا که او سفرش را کمتر رسانهاى ساخت و تا حد توان، کوشش کرد تا از چشم رسانهها فرار کند.
فرهاد دریا باز هم آرام ننشست و در برنامهى خیریهى «جشن مهر» که در همراهى با تلویزیون یک راهاندازى شده بود، در پروسهى جمعآوری کمک به آسیبدیدگان شمال سهم بزرگى گرفت.
شما را به جریان این گفتگو فرا میخوانیم:
8صبح: کدام عامل شما را به افغانستان کشاند و پس از شنیدن خبر، چقدر وقت گرفت تا تصمیم به آمدن به افغانستان بگیرید؟
فرهاد دریا: تعلقى که به این جغرافیاى رنج و افتخار، به افغانستان، دارم، آرامم نمىگذارد خاموش از کنار نیازمندىها و دردهایش بگذرم. من بهعنوان یک انسان، ترکیبى از پدیدهها و مفاهیم زیادى استم، اما وقتى بخواهم خودم را در یک تصویر واحد و کلان تفسیر کنم، با وجود خویشاوندیام با خانوادهى بزرگ بشریت، به آیینهاى به نام «افغانستان» نگاه مىکنم و از آنجا، افقهاى هستى را در بىرنگىهایش تماشا مىکنم و درمىیابم.
وسط پروژهى کلان فلمبردارى، وقتى براى تهیهى آذوقه به شهر پایین مىشدیم و دوباره به تلیفون و انترنت وصل شدیم، توسط تلیفون همسرم از فاجعه آگاه شدم و هر دو تصمیم به لغو پروژهى فلمبردارى گرفتیم و بر آن شدم تا به زودترین فرصت خودم را به افغانستان برسانم. این تصمیم بیشتر ۱۰ ثانیه وقت مرا نگرفت!
8صبح: شما مبلغ هنگفتی را هم با خود آوردید تا به آنانی که در اثر سیلابها در بغلان و رانش زمین در بدخشان بسپارید. این در حالی است که کسان زیادی که سرمایهشان به مراتب بیشتر از شماست و در افغانستان هم بهسر میبرند، چنین ازخودگذری نکردند. میخواهم بپرسم این مبلغ که بالغ به ۴۰۰۰۰ دالر میشود، تمام پساندازتان بود یا ناگزیر شدید از دوستان قرض هم بکنید؟
فرهاد دریا: این مبلغ در برابر حجم و عمق فاجعه، به پَرِ کاهى در برابر باد مىماند. با آنهم به نحوى، عشق و تعلق من و دوستانم به افغانستان را آیینهدارى مىکرد. قسمتى از این مبلغ را از پسانداز خودم تهیه کرده بودم. مقدارى را هم دوستان نزدیکم به من داده بودند و بخشى از آن را نیز علاقهمندان و دوستدارانم به آن افزوده بودند. راستش، براى من مهم نبود چه کسى «از خودگذرى» کرد و چه کسى نکرد. براى من ضرورت اشتراک «خودم» در اولویت قرار داشت. در چنین مواردى- که خداوند هرگز بازش نیاورد- من متوجه دست و کیسهى دیگران نیستم و فقط به وظیفهى خودم مىاندیشم. اما اگر وقتى لازم باشد، دیگران را نیز به این همدردى و اشتراک ترغیب کنم، در آن صورت دست و کیسهى توانمندان برایم اهمیت پیدا مىکند. دلم مىشکند وقتى ببینم یک دستفروشِ «کمبَغَل» و «هیچسرمایه» نظر به حجم دستمایهاش، بیشتر از یک سهامدار یک شرکت بزرگ کمک مىکند!
8صبح: سفر شما از کابل تا بدخشان با موتر و از راه زمین اتفاق افتاد. برای لحظهای هم جادههای ناهموار و یا تهدیدهای امنیتی ارادهتان برای ادامه سفر را ناهموار نساخت یا تهدید نکرد؟
فرهاد دریا: سوال تهدیدهاى امنیتى در شاهراهها، نیازى به یادآورى ندارد. راههاى زمینى هیچگونه تضمینى براى هیچ شخصى ندارد و هر لحظه براى مسافران، مرگ در آستین دارد. هر لحظه ممکن است انفجارى رخ دهد، و یا به سوى موترها تیراندازى شود. دو نمونه و دو چشمدید از سفر خود را براىتان قصه مىکنم و سرتان را با ذکر باقیاش به درد نمىآرم. وقتى از بغلان بهسوى بدخشان مىرفتیم، باید از کندز مىگذشتیم؛ جایى که ۱۷ سال اول زندگى خود را در دامن صفایش زیستهام. قرار بود مدتى را در شهر بپایم، اما انفجارى که همزمان با عبور ما از شهر به کشته شدن آمر حوزهى امنیتى انجامید، باعث شد بىهیچ توقفى، به سرعت از آنجا دور شویم. در برگشت وقتى از تالقان بهسوى بغلان مىرفتیم و بازهم قرار بود مدتى را در کندز بپایم، حملهى مسلحانه در حوالى کندز بر کاروان کنسول تاجیکستان بار دیگر مانع توقف ما در آن شهر گردید.
هیچ یک از این تهدیدها براى لحظهى نیز مرا از تصمیم سفر به بدخشان باز نداشت. اما سختترین حالت براى من لحظهاى بود که موترهاى حامل ما از قلب شهر کندز، از مقابل کوچهای مىگذشت که من آنجا بزرگ شدهام. ناگهان برادر جوانترم را دیدم، که چند سالى شده بود ندیده بودمش، و همان لحظه از وسط کوچه مىگذشت بىآنکه از سفر من آگاه باشد. دلم مىخواست پیاده شوم و به خانهاش بروم و کودکانش را در آغوش بگیرم. اما بهدلیل تهدیدهاى امنیتى، در حالىکه ناگزیر مثل برق از آنجا دور مىشدم، در درون خود مىگریستم.
8صبح: در یک عکس که از شما در صفحه فیسبوکتان نشر شده است، پیرمردی را در آغوش کشیدهاید. برای من شاید یکی از بهترین نمونههای دلجویی بود که عکس میشد. شما در آن زمان چه حسی داشتید و آن پیرمرد در کجا بود و چه بلایی به سرش آمده بود؟
فرهاد دریا: کسى را که شما «پیر مرد» گمان کردهاید، مرد خیلى جوانى است که اندوه از دست دادن تمام عزیزان خانوادهاش در فاجعهى ارگو، ظرف چند روز او را به پیر مردى مبدل ساخت. وقتى به روستاى «باریک آب» رسیدم، مردان از جستجوى زندگىهاى از دست رفته و عزیزان گمشده مایوس شده و از حفر زمینِِ سخت و بىعاطفه دست کشیده بودند. آن مرد تنها کسى بود که دو هفتهى تمام شب و روز با زمین گپ مىزد و هى کنده مىرفت. روستاییان مىگفتند او «روانى» شده است. نه سراغ بستههاى امدادى مىرفت و نه به حرف کسى گوش مىداد و نه با کسى حرف مىزد. آهسته به او نزدیک شدم. در حالىکه بیلِ سخت در دستهاى خسته و لاغرش گریه مىکرد، خاکِ تنهایىهاى خود را مىکاوید. گفتم، «یک دَقه دَم بیگى مرد خدا! بان که کمکِت کنم.» آرام و مطیع بیل را به من داد و من شروع به کاویدن زمین کردم. دستهى چوبین بیل، سخت و سرد بود. دانههاى گندم، قوطى روغن، دیگدان، جعبهى زرد پلاستیکى، دیوارهاى دودزدهى مطبخ، آتش دیگدانى که تا دوهفته پیش گرم بود، قلبم را سوزاند و تو گویى از درون زمین، بوى نان تازه و بوى حیات مىآمد. جعبهى زرد پلاستیکى را برداشتم و با صداى که خودم هم نمىشنیدم، پرسیدم، «اِیره مىشناس؟» سرِ خاک گرفتهاش را بهعنوان تایید تکان داد.
پرسیدم، «درونِش چیس؟» گفت، «نِمک!» توته از نمک را از جعبه بیرون کرده و پرسیدم، «اجازه اس اِى توته ره بگیرُم؟» با صدایى که گویى از زیر خروارهاى خاک بلند مىشد، نالید، «اَ.» توان ایستادن بیشتر را در خود ندیدم و مثل اینکه از او کمک گرفته باشم، او را سخت در آغوش گرفتم. بغض خشک و تلخِ او با گریههاى من درآمیخت.
لحظهاى بعد، از او دور شدم. توتهى سخت نمک میان انگشتان لرزانم سنگینى مىکرد، حس مىکردم با درد ارگو «همنمک» شدهام. زمینِ نرم زیر پاهایم تا و بالا مىرفت و بوى عجیب و زنندهاى مىداد؛ بوى مرگ، بوى نعشهاى گندیده. فرداى آن روز، روستاییان گفتند آن مرد از کاویدن زمین دست برداشته بود.
8صبح: شنیدم وقتی کابل آمدید، دلتان آرام نگرفت و در یک برنامه تلویزیونی، جشن مهر برگزار کردید. این برنامه را چرا برگزار کردید و نتیجهاش چی شد؟
فرهاد دریا: «جشن مهر» بهمنظور دستگیرى از آسیبدیدگان شمال افغانستان برگزار گردیده بود و آن را در همراهى با شبکهى تلویزیونى «یک» انسجام داده بودم. در آن برنامه شمارى از چهرههاى سرشناس و رضاکار در عرصههاى هنر، سیاست، جامعهى مدنى و فعالین حقوق بشر افغانستان اشتراک ورزیده بودند. آن روز، شمارى از شرکتهاى تجارتى، بالاى مزد خدمت چهرههاى سرشناس براى شرکتهاىشان، مزایده و داوطلبى مىکردند.
شرکتى که بیشترین مبلغ را پیشنهاد مىکرد، برندهى مزایده اعلام مىشد. آن شب تنها سه شرکت تجارتى حاضر به پرداخت مزد به رضاکاران شدند و هر سه شرکت نیز مرا انتخاب کردند. در برابر مزدى که به من مىدادند و بالغ بر هزاران دالر مىگردید، باید یک روزِ تمام در شرکتشان کار کنم و یک اعلان بازرگانى ویژه نیز براى شرکتشان تهیه کنم.
قرار است مزد و سهم خودم را از طریق «جشن مهر» به آسیبدیدگان شمال افغانستان بفرستم. آن شب وطنداران نیکوکارِ زیادى از چارگوشه جهان به تلیفونهاى برنامه تماس گرفته و هر کى به قدر توان خود به قربانىهاى فاجعهى انسانى بدخشان و سیلابزدگان شمال کمک کردند. پروسهى کمک از طریق «جشن مهر» تا یک هفته بعد از آن نیز دوام دارد. بهزودى دستآورد برنامه را به همه اعلان مىکنیم و دنبالهى آن را نیز در کمال شفافیت، در برابر چشمان تیزبین دوربینها پىگیرى خواهیم کرد. اما آنچه براى من اهمیت دارد، تداوم رابطهى من با آسیبدیدگان است که انشاالله به یک یا دو سفر و برنامهى تلویزیون خلاصه شدنى نیست.
فرداى «جشن مهر» بازهم در سفر افتادم و صبح وقت تلیفونى از دوست عزیزم «صدیق شباب» گرفتم که مىخواست او نیز مبلغى را به «جشن مهر» کمک کند. در میدان دوبى با وطندار عزیز دیگرى به نام «رومان مشرف» سرخوردم و او نیز مبلغى را از طریق من کمک کرد. خلاصه هرجا قدم مىگذارم با انسانهاى نیکسرشت و دلسوزى مواجه مىشوم که مىخواهند به هر نحوى ممکن کمک کنند.
8صبح: چه خاطرهای برایمان از بغلان و بدخشان آوردید؟
فرهاد دریا: یکى از خوابهاى بزرگ زندگیام سفر به بدخشان زیبا بود. آرزو داشتم روى زمین زیبایش قدم بزنم و براى مردم بافرهنگش بخوانم. سالها سرودها و ترانههایم زیر سقف خانههاى ارگو طنین انداز بود و دل عاشقان را در سینه مىلرزاند. اینک که براى اولینبار به بدخشان رفتم، شمارى از آن سقفها فرو ریخته و شمارى از آن دلهاى تپنده و عاشق زیر خروارها من خاک خفته بود. دریغ و درد که اولین سفرم به بدخشان در حالى اتفاق مىافتاد که فاجعهى «ارگو» صدها زندگى معصوم را بلعیده و تمام بشریت را تکان داده بود.
از این فاجعه نه تنها مردم بلکه طبیعت خدا نیز زخم برداشت. در بُلندىهاى قریهی «باریک آب» ولسوالی ارگو، درخت تنومندی بود که به گپ روستاییان، بیشتر از دو قرن عمر داشت و تا یک هزار روستایى را هم زیر سایهی خود پناه میداد. وقتی آنجا رسیدم، نشانی از درخت و قصههای دوصدسالهاش نبود و درخت به افسانه پیوسته بود و تا زندگى دوباره، یک «حشْر» فاصله داشت.
بغلان یکى از ولایاتى است که همراه با چندین ولایت دیگر در شمال، بیشترین آسیب و قربانى را از سیلاب گرفته است؛ اما با تاسف که در سایهى بزرگی تکان و صدمهى ارگو، کمتر از رسانهها توجه گرفت. وقتى در کوچههاى سیلابزده به دیدن مردم آسیب دیده و کلبههاى از پاىبست ریخته رفتم، دو حقیقت بزرگى سخت تکانم داد:
در شمارى از محلات، فقر به حدى بیداد مىکرد که وقتى به دو عمارت فروغلطیده در کنار هم مىدیدم، نمىدانستم کدامیک را سیلاب برده و کدام یک را فقر بر زمین زده است!
اما وقتى به همت و هیجان مردمش مىبینى، فکر نمىکنى گذر سیلاب تا اینجاها نیز رسیده باشد. با دیدن من بهعنوان یک همدرد، چشمانشان برق مىزد و به رویم لبخند مىزدند. وقتى از میان کلبههاى سیلاب زده و مردم «شهر نو» پلخمرى، که در کمال محبت احاطهام کرده بودند مىگذشتم، صداى محکم مردانهى از کنار دیگر کوچه به نام صدایم کرد. به سمت صدا نگاه کردم، مرد پُخته سِنى را دیدم که در کنار خانه آب بردهى خود ایستاده بود و چه مهربان به سویم نگاه مىکرد. به او نزدیک شدم، با بزرگى و مهربانى براى لحظات درازى در آغوشم گرفت. روى خود را بهسوى آقاى «عبادى» والى بغلان که با باقى همکارانش مرا همراهى مىکرد، نموده و گفت، «مَه دگروال «ولى کارگر» استُم و چندین سال با خانوادهى فرهاد جان در قندز دوستى و نشست و برخاست داشتیم. حق نمکشان به گردنم است. همیشه آرزو مىکدُم یک روز دریاى عزیزه ده خانى خودم میمان کنُم.» و روى خود را بهسوى من چرخاند و با صداى پر دردى که استخوانهاى مرا تکان داد، خطاب به من گفت، «مگَم تو ده ایطو یک روزى پیشم آمدى که نه دَر دارُم، نه دیوال، نه چَت. حتا یک برگ هم ندارُم که تو پایته سرِش بانى!» و ناگهان لبخند بزرگ او کوچهى شکسته را از سخاوت باغ کرد، از هر دو بازویم محکم گرفت و گفت، «اَمى که به دیدن ما آمدى، خار دَه پامان نَخلیده! زندگى چیس؟ خاک ده سر زندگى، تو زنده باشى.»
از یک خانهى دیگر که سیلابش برده بود، چهچه زندگى و بقربقوى کودکان و زنان بلند بود. در یکى از کوچههاى «آهن درهى خورد» واقع در ناحیهى ۲ پلخمرى، عروسى بود. خانوادههاى عروس و داماد، چند روز پیش خانه و تمام خریداریى عروسى را در سیلاب از دست داده بودند. بچههاى محل مىخواستند با من عکس بگیرند. یکى از آنها که خانهاش را کاملا آب برده بود، با شوق در کنارم ایستاده و گفت، «خانه ره خُو سیل بورد، پالوى «دریا» ایستاده شویم که دَه آینده از سیل بَچ شویم! پیش همت بزرگ این مردم، احساس کوچکى مىکردم که با زبان حال به من مىگفتند:
دردها فراموش مىشوند اما همدردها هرگز!
8صبح: آیا فاجعهى بدخشان و سیلابهاى شمال تنها از ما گرفت یا چیزى هم به ما داد؟
فرهاد دریا: مدتی است که هنر، افتخار و فاجعه براى فرصت چندى افغانستان را متحد و یک پارچه مىسازد. ما هر از گاهى از هنر تا هنر دیگر، از افتخار تا افتخار دیگر و از فاجعه تا فاجعهى دیگر، ملت بودن را براى مدت کوتاهى تجربه مىکنیم. وقتى «آبها از آسیاب مىافتد»، بازهم «همان بازار و همان نرخ» است. این موجى که آهسته آهسته به الگوى همبستگى تبدیل مىشود، یک سرمایه است؛ سرمایهاى که اگر درست مدیریت و مصرف شود، قادر است خون تازهى از اعتماد و برادرى را در رگهاى افغانستان جارى کند. ما اجازه نداریم سرمایهاى را که به قیمت یکى از غمانگیزترین فاجعههاى انسانى بهدست آمده به آسانى حیفومیل کنیم!! باید این یکپارچگى را، این سرمایه را سیاه مشق روزمرهى خود بسازیم و بازهم سر راه فاجعهى دیگر ننشینیم تا یکبار دیگر ما را متحد سازد!
سیل واقعى، بىاعتمادى است که تا امروز چندین نسل را بلعیده و با خود برده است اما ما کمتر متوجهش استیم! حس مىکنم ما از درسهاى تاریخ چیزى نمىآموزیم. ما درسهاى تاریخ خود را به قول قدیمها «ضَفت» نمىکنیم، و آهسته آهسته به شاگردهاى تنبل در مضمون تاریخ تبدیل مىشویم! هر حادثه یک درس و یک عبرت است، تا دیر نشده، بیاموزیم!
بالاخره دفتر سفرم را با این تصویر بستم:
در برگشت بهسوی کابل، در جادهی کلان فیضآباد- تالقان بهسوی «کِشم» میرفتیم. قطار دخترکان مکتبی با چادرکهای سفید، لباسهای سیاه و چتریگکهای «کمان رستمی»، از کنار گندمزاران سبز میگذشت و چه شیرین و مهربان، بوی زندگی و بوی صلح میداد.





